روبهروی تاریکی
انسان از همان روزی که سرش را بلند کرد و فهمید آسمان سقف خانهاش نیست، با مسئلهای بزرگتر از خودش روبهرو شد. جهان آن بیرون بود؛ پهناور، بیاعتنا، پر از صداهایی که معنایشان را نمیدانست و اتفاقهایی که نمیفهمید از کجا میآیند و به کجا میروند. مرگ میآمد و کسی نمیدانست چرا. بیماری میرسید و دلیلش پیدا نبود. کودکی به دنیا میآمد و پیرمردی میمرد. باران میبارید، زمین میلرزید، خواب میدید و صبح نمیدانست آنچه شب دیده، از کجای ذهنش آمده است. انسان در برابر این همه ناشناخته نمیتوانست فقط بایستد و نگاه کند. باید برای جهان چیزی میساخت؛ روایتی، توضیحی، خدایی، قانونی، نظمی. باید به هر ترتیبی جهان را از یک تودهی بیشکلِ اتفاق به چیزی تبدیل میکرد که بتواند در آن زندگی کند. از همینجا دو میل بزرگ در جان انسان آرامآرام شکل گرفتند؛ میل به دانستن و میل به معنا دادن.
ذهن عقلانی از دل همان میل به دانستن بیرون آمد. ذهنی که وقتی با چیزی روبهرو میشود، پیش از آنکه آن را بپذیرد، میپرسد: از کجا معلوم؟ چه چیزی این را ثابت میکند؟ اگر اشتباه باشد چه؟ برای این ذهن، حقیقت چیزی نیست که فقط به دلیل قدمت، محبوبیت یا تقدسش پذیرفته شود. حقیقت باید بتواند در برابر پرسش بایستد. عقل در عمیقترین معنای خود، مجموعهای از جوابهای آماده نیست؛ نوعی بیقراری است. نمیگذارد نخستین توضیح را آخرین توضیح بدانیم. نمیگذارد چون چیزی را سالها شنیدهایم، آن را حقیقت فرض کنیم. عقل در گوش آدم زمزمه میکند که یک بار دیگر نگاه کن؛ آنچه میبینی، تمام آن چیزی نیست که وجود دارد.
اما ذهن مذهبی را نمیتوان فقط با یک جملهی ساده در برابر عقل قرار داد. این تصویر، تاریخ اندیشه را بیش از اندازه کوچک میکند. انسان مذهبی نیز از همان میل به فهمیدن جهان حرکت کرده است؛ با این تفاوت که جهان را فقط مجموعهای از پدیدهها نمیبیند. برای او پشتِ «چه چیزی اتفاق افتاد» ممکن است پرسش دیگری ایستاده باشد: این اتفاق برای بودنِ من چه معنایی دارد؟ چرا رنج میکشیم؟ مرگ چه نسبتی با زندگی دارد؟ عدالت از کجا میآید؟ انسان در برابر جهانی که از او بزرگتر است، چه جایگاهی دارد؟ این پرسشها لزوماً پرسشهای آزمایشگاهی نیستند. نمیتوان با یک دستگاه اندازهگیری معنای فقدان را سنجید یا با یک آزمایشگاه به این پرسش پاسخ داد که انسان برای چه زندگی میکند. ذهن مذهبی در این تاریکی، زبان دیگری ساخته است؛ زبان ایمان، امر قدسی، روایت و معنا.
از اینجا به بعد، ماجرا پیچیدهتر میشود. مشکل نه از ایمان آغاز میشود و نه از عقل. مشکل از لحظهای شروع میشود که یکی از این دو خیال میکند تمام جهان در محدودهی زبان خودش جا میگیرد. عقل اگر بگوید هر چیزی که قابل اندازهگیری نیست، وجود ندارد، از قلمرو خودش بیرون رفته است. ایمان نیز اگر بگوید هر چیزی که با باور من ناسازگار است، پس حتماً نادرست است، همان راه را از سمت دیگری پیموده است. جهان بزرگتر از ابزارهای ماست. چاقوی آشپزخانه برای بریدن نان ساخته شده و نمیتوان با آن درخت را اندازه گرفت. ابزارها را باید برای کاری که از آنها برمیآید شناخت. مسئله از جایی آغاز میشود که ابزار را با خودِ جهان اشتباه میگیریم.
عقل در بهترین حالتش با «نمیدانم» شروع میشود. این دو کلمه ساده، برای ذهن انسان بسیار سنگیناند. ما از ندانستن خوشمان نمیآید. خلأ را دوست نداریم. وقتی چیزی را نمیفهمیم، وسوسه میشویم چیزی سرهم کنیم تا جای خالی را پر کند. گاهی یک توضیح علمی، گاهی یک نظریه، گاهی یک خرافه و گاهی یک روایت مذهبی. مهم نیست کدام را انتخاب میکنیم؛ خطر از آنجا آغاز میشود که برای رهایی از اضطراب ندانستن، هر توضیحی را حقیقت نهایی اعلام کنیم. عقل زنده آن عقلی نیست که همیشه جواب دارد؛ عقلی است که هنوز میتواند جواب خودش را پس بگیرد.
ایمان هم در صورتی که بخواهد زنده بماند، به پرسش احتیاج دارد. ایمانی که از هر پرسشی میترسد، آرامآرام از ایمان به عادت تبدیل میشود. چیزی را باور میکنیم چون پدرمان باور داشته، چون جامعه باور داشته، چون از کودکی همان را شنیدهایم. اما باور به چیزی که هرگز دربارهاش نیندیشیدهایم، الزاماً عمق ندارد. پرسش میتواند ایمان را نابود کند؛ همانطور که میتواند آن را از پوستهی عادت بیرون بکشد و به چیزی آگاهانهتر تبدیل کند. میان ایمانِ بهارثرسیده و ایمانی که از دل سالها پرسش عبور کرده، فاصلهای طولانی وجود دارد.
پایان بخش اول
#سعیدـنشتارودی
@MeAutograph
Post #3047
268
- ❤ 6
- 👏 2
- ⚡ 1