TGViewer
نوشتن به مثابه زيستن نوشتن به مثابه زيستن @meautograph · 1.99K subscribers
Post #3043 1.29K
بلوغ و بزرگسالی


۱. بلوغ، شاید از همان جایی شروع می‌شود که می‌فهمیم جهان هیچ قولی به ما نداده است.

کودکی، جهانی است که در آن هنوز میان خواستن و داشتن فاصله‌ی زیادی نیست. اگر بترسی، کسی باید بیاید؛ اگر گریه کنی، چیزی باید تو را آرام کند؛ اگر کسی را دوست داشته باشی، خیال می‌کنی ماندنش بخشی از حق توست. بعد، زندگی آرام‌آرام قراردادهای نانوشته‌اش را پس می‌گیرد. آدم‌ها می‌روند، بعضی خواسته‌ها هرگز اتفاق نمی‌افتند، بعضی زخم‌ها جبران نمی‌شوند و بعضی بی‌عدالتی‌ها حتی توضیحی برای خودشان ندارند. بلوغ شاید از همین‌جا عبور کند؛ از پذیرفتن اینکه جهان، برخلاف آنچه سال‌ها خیال می‌کردیم، مسئول خوشبختی ما نیست.

۲. بعد، یک روز متوجه می‌شویم خودمان هم دیگر آن آدم سابق نیستیم.


عجیب است که آدم گاهی سال‌ها با تصویری از خودش زندگی می‌کند که دیگر وجود ندارد. هنوز همان رؤیاها را به دوش می‌کشد، از همان چیزها می‌ترسد و برای رسیدن به همان آینده‌ای تلاش می‌کند که شاید مدت‌هاست دیگر نمی‌خواهدش. زندگی پیش می‌رود و ما گاهی عقب می‌مانیم؛ نه در زمان، در شناختن خودمان. شاید بخشی از بالغ‌شدن، جرئت همین اعتراف باشد که بعضی چیزهایی که روزی می‌خواستیم، دیگر خواسته‌ی ما نیستند. و لازم نیست برای وفادار ماندن به گذشته، آینده‌مان را قربانی کنیم.

۳. بلوغ، فقط سوگِ چیزهایی نیست که از دست داده‌ایم؛ سوگِ چیزهایی است که هرگز نداشتیم.

برای آدم‌هایی که رفتند، زندگی‌هایی که تمام شدند و خانه‌هایی که دیگر در آن‌ها زندگی نمی‌کنیم، می‌توان گریه کرد. اما چیزهای دیگری هم هستند که بی‌صدا در ما می‌میرند؛ شغلی که انتخاب نکردیم، شهری که نرفتیم، عشقی که آغاز نشد، کتابی که ننوشته ماند و آدمی که می‌توانستیم باشیم و نشدیم. بزرگ‌شدن شاید همین مواجهه‌ی آرام با زندگی‌های ممکنِ ازدست‌رفته باشد؛ با آن همه «اگر» که هیچ‌وقت نمی‌توان فهمید اگر اتفاق می‌افتادند، چه کسی از ما می‌ساختند.

۴. شاید به همین دلیل است که هرچه بزرگ‌تر می‌شویم، انتخاب‌ها سنگین‌تر می‌شوند.


کودکی بیشتر با امکان‌ها زندگی می‌کند؛ بزرگسالی با حذف آن‌ها. هر بار که چیزی را انتخاب می‌کنیم، چند زندگی دیگر را پشت سر می‌گذاریم. یک شهر، آدم‌های دیگری را از ما می‌گیرد؛ یک عشق، امکانِ عشق‌های دیگر را؛ یک مسیر، مسیرهای نرفته را. ما معمولاً درباره‌ی چیزی که به دست می‌آوریم حرف می‌زنیم، اما کمتر درباره‌ی چیزهایی که در ازای آن از دست می‌دهیم. شاید بلوغ، شنیدن صدای همین زندگی‌های خاموشی باشد که پشت هر انتخاب جا می‌مانند.

۵. بعد، آدم کم‌کم به خودش هم شک می‌کند؛ و این شاید نشانه‌ی بدی نباشد.

می‌فهمد هر ترسی حقیقت نیست، هر علاقه‌ای عشق نیست، هر عادتی وفاداری نیست و هر اصراری برای ماندن، نشانه‌ی استقامت نیست. انسان می‌تواند سال‌ها چیزی را بخواهد فقط چون به خواستنش عادت کرده است. می‌تواند در رابطه‌ای بماند چون از تنهایی می‌ترسد و نامش را عشق بگذارد. می‌تواند از چیزی فرار کند و آن را آزادی بنامد. بلوغ شاید جایی باشد که میان احساس و حقیقت، کمی فاصله ایجاد می‌شود؛ فاصله‌ای به اندازه‌ی یک مکث.

۶. و گذشته، بالاخره از شکلِ یک زندان بیرون می‌آید.

نه اینکه فراموش شود. بعضی چیزها فراموش نمی‌شوند. بعضی آدم‌ها، بعضی سال‌ها و بعضی زخم‌ها تا مدت‌ها در حافظه می‌مانند؛ مثل خانه‌ای که سال‌هاست از آن بیرون آمده‌ایم اما هنوز بویش را می‌شناسیم. اما گذشته نباید تا ابد فرمان آینده را در دست داشته باشد. ممکن است آنچه بر ما گذشته تقصیر ما نباشد؛ اما ادامه‌ی زندگی، دیر یا زود، دوباره به ما بازگردانده می‌شود. نه برای اینکه همه‌چیز را ببخشیم؛ برای اینکه همه‌ی آینده‌مان را به چیزی که تمام شده نسپاریم.

۷. شاید رابطه با آدم‌ها هم در همین نقطه تغییر می‌کند.

در سال‌های جوانی، گاهی آدم‌ها را برای پر کردن چیزی در خودمان می‌خواهیم؛ یکی باید نجاتمان بدهد، یکی باید تأییدمان کند، یکی باید نگذارد تنها بمانیم. بعد، اگر کمی خوش‌شانس باشیم، می‌فهمیم دیگری قرار نیست پاسخِ تمام کمبودهای ما باشد. او هم انسانی است با ترس‌های خودش، با گذشته‌ای که ما در آن نبوده‌ایم و اتاق‌هایی درونش که شاید هیچ‌وقت واردشان نشویم. دوست داشتن از جایی بالغ می‌شود که دیگری را دیگر امتداد خودمان نمی‌خواهیم؛ می‌گذاریم دیگری، دیگری باقی بماند.


پایان بخش اول
#سعید_نشتارودی
@MeAutograph
  • ❤ 12
  • 💔 1
More from @meautograph
  1. Oct 1, 2026انسان همیشه هیولا بوده و هنوز هم هست؛ هیولایی با میلِ بلعیدن، خشم، خشونت و آزادی. اما سیست…
  2. Sep 25, 2026روبه‌روی تاریکی و خودِ انسان، برخلاف دسته‌بندی‌هایی که برایش می‌سازیم، موجود مرتب و تمیزی…
  3. Sep 25, 2026روبه‌روی تاریکی انسان از همان روزی که سرش را بلند کرد و فهمید آسمان سقف خانه‌اش نیست، با م…
  4. Sep 22, 2026آغار بخش دوم ۸. و تنهایی، کم‌کم از دشمن به بخشی از زندگی تبدیل می‌شود. نه آن تنهایی رمانتی…
  5. Sep 22, 2026نوشتن به مثابه زيستن pinned «بلوغ و بزرگسالی ۱. بلوغ، شاید از همان جایی شروع می‌شود که می‌…
  6. Sep 19, 2026زیستن در آستانه مرگ من در زندگی چندین بار جراحی‌های سخت داشته‌ام؛ از آن جراحی‌هایی که بعدش…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →