گاهی فکر میکنم مسئله این نیست که علوم انسانی در کشور ما مهم نیست؛
مسئله این است که خودِ انسان، چندان مهم نیست.
نه انسان به معنای موجودی که رنج میکشد، رؤیا میبیند، تردید میکند، شکست میخورد، عشق میورزد و مدام در حال ساختن و از نو ساختن خویش است؛
بلکه انسانی که باید نقشی را ایفا کند، وظیفهای را انجام دهد و در قالبی از پیش تعیینشده جای بگیرد.
وقتی انسان، پیش از آنکه یک «وجود» باشد، به یک «کارکرد» تبدیل میشود، طبیعی است که علومی که دربارهی او سخن میگویند نیز به حاشیه رانده شوند.
فلسفه، ادبیات، تاریخ و جامعهشناسی، علوم عجیبی هستند.
چیزی تولید نمیکنند که بتوان آن را وزن کرد، فروخت یا در نمودارها نشان داد.
آنها ماشین نمیسازند، پل نمیسازند و بیماری را درمان نمیکنند.
آنها فقط یک کار خطرناک انجام میدهند:
انسان را وادار میکنند به خودش نگاه کند.
و شاید هیچ چیز، به اندازهی انسانی که شروع به پرسیدن میکند، نگرانکننده نباشد.
علوم انسانی، علم پاسخهای آماده نیست؛
علم پرسشهای مزاحم است.
پرسشهایی دربارهی قدرت، حقیقت، آزادی، حافظه، عدالت، زبان و معنای زندگی.
برای همین، گاهی احساس میکنم کار کردن در این حوزه، بیشتر شبیه زندگی کردن در حاشیه است.
شبیه حرف زدن به زبانی که کمتر کسی حوصلهی شنیدنش را دارد.
و تنهاییِ علوم انسانی، تنهاییِ یک رشتهی دانشگاهی نیست.
تنهاییِ کسی است که هنوز باور دارد انسان، چیزی بیشتر از شغلش، بیشتر از وظیفهاش، بیشتر از نقشی است که به او سپردهاند.
تنهاییِ کسی است که هنوز اصرار دارد پیش از هر چیز، باید خودِ انسان را جدی گرفت.
شاید به همین دلیل است که گاهی احساس میکنم ما در سرزمینی زندگی میکنیم که همه چیز اهمیت دارد، جز موجودی که قرار بود دلیل وجود همهی این چیزها باشد.
#سعید_نشتارودی
@MeAutograph
Post #3029
1.02K
- ❤ 14
- 👍 5
- ⚡ 3
- 💯 2
- ❤🔥 1