اکنون به ایراد بسیار مهمتری میپردازم که علیه من مطرح شده و عمدتاً باعث شد این اثر را بنویسم. بار دیگر، بدون رد کردن استدلالهای من، در برابر آنها به اقتدار مقدس دین موسوی که من به آن باور دارم، متوسل شدهاند [و گفتهاند:] شرایع موسی چه هستند، جز یک سیستمِ حکومتِ دینی، و قدرت و حق دین؟ یک نویسندهی ناشناس در اشاره به این موضوع میگوید: [...] «هرچقدر هم که تمام حرفهای شما در این زمینه معقول باشد، مستقیماً با ایمانِ پدران شما به معنای دقیق کلمه، و با اصول کلیسای [یهود] که صرفاً توسط مفسران فرض نشده، بلکه صراحتاً در خود کتب موسی بیان شده است، در تضاد است. بر اساس عقل سلیم، هیچ عبادتی بدون باور نمیتواند وجود داشته باشد، و هر عمل عبادی که ناشی از اجبار باشد، دیگر عبادت نیست. رعایت دستورات الهی از روی ترس از مجازاتِ پیوستشده به آنها، بردگی است [...] با این حال حقیقت دارد که موسی، اجبار و مجازاتهای موضوعه را با عدم رعایت وظایفِ مرتبط با عبادتِ خداوند پیوند میدهد. قانون کلیساییِ مقررِ او، مجازات سنگسار و مرگ را برای ناقضِ شَبّات، اهانتکننده به نام الهی، و دیگرانی که از شریع او عدول میکنند، صادر میکند.» [...] باید اعتراف کنم که تصورات ارائهشده در اینجا از یهودیت، به استثنای برخی بیدقتیها در اصطلاحاتِ به کار رفته، حتی توسط بسیاری از همکیشان من نیز درست تلقی میشوند.
[...]
در این ساختارِ آغازین [یهودیت]، دولت و دین به هم پیوسته نبودند، بلکه یکی بودند؛ متصل نبودند، بلکه کاملاً یکسان بودند. رابطهی انسان با جامعه و رابطهاش با خداوند بر یکدیگر منطبق بودند و هرگز نمیتوانستند با هم در تضاد قرار گیرند. خداوند، خالق و صیانتکنندهی جهان، در عین حال پادشاه و فرمانروای این قوم بود [...]. از این رو در این قوم، امورِ مدنی وجههای مقدس و دینی یافتند، و هر خدمتِ مدنی در عین حال خدمتی حقیقی به پیشگاهِ خداوند بود. جامعه، جامعهی خداوند بود، و امورِ آن، امورِ خداوند؛ مالیاتهای عمومی پیشکشی به درگاه خداوند بودند؛ و همهچیز، حتی کوچکترین اقدامات انتظامی نیز، بخشی از خدمتِ الهی محسوب میشد. [...] هر هتک حرمتی به ساحت و مرجعیت خداوند، به عنوان شارع این قوم، جنایتی علیه جلال او بود، و بنابراین جنایتی سیاسی به شمار میرفت. هر کس که به ساحت خداوند کفر میورزید، مرتکب خیانت به مقام سلطنت میشد؛ هر کس که بهصورت کفرآمیزی شَبّات را بیحرمت میکرد، بهطور ضمنی قانون بنیادین جامعهی مدنی را هتک مینمود، زیرا بخش ضروریِ این ساختار بر پایهگذاریِ این روز استوار بود. [...] تحتِ این ساختار، این جرایم میتوانستند و در واقع باید بهطور مدنی مجازات میشدند، اما نه به عنوان یک عقیدهی نادرست، نه به عنوان بیدینی، بلکه به عنوانِ اعمالی خلاف، به عنوان جنایاتی کفرآمیز که با هدفِ الغا یا تضعیف مرجعیت قانونگذار و در نتیجه براندازیِ خودِ دولت انجام میگرفتند.
[...]
آنچه مجازات میشد، نه بیدینی بود و نه آموزهی نادرست و خطا؛ بلکه جسارتهای کفرآمیز نسبت به ساحتِ شارع، و اَعمالِ شرمآور علیه قوانین بنیادینِ دولت و ساختارِ مدنی بود که کیفر میدیدند. [...] بهعلاوه، همانگونه که ربیها صراحتاً بیان میکنند، با ویرانیِ معبد، تمامیِ مجازاتهای بدنی و اعدام، و در واقع حتی جریمههای مالی [...] دیگر وجههی شرعی ندارند. این امر کاملاً در تطابق با اصولِ من است و بدونِ آنها غیرقابلتبیین میماند!
[با ویرانی معبد و فروپاشی «دولت» یهودی،] پیوندهای مدنیِ قوم از هم گسسته شده بودند؛ جرایمِ مذهبی دیگر جنایاتی علیه دولت نبودند؛ و دین، به عنوانِ دین، هیچ مجازاتی را نمیشناسد، هیچ کیفری را جز آنچه گناهکارِ پشیمان داوطلبانه بر خود تحمیل میکند. دین [بماهو «دین»، و نه بهلحاظ پیوند(ـِ امکانیاش) با سیاست] از هیچ اجباری آگاه نیست، تنها از عصایی [به نامِ] ملاطفت بهره میگیرد، و تنها بر ذهن و قلب تأثیر میگذارد.
بگذارید کسی تلاش کند تا این ادعای ربیها را بدونِ اصولِ من، به شکلی عقلانی تبیین کند!
Moses Mandelssohn, Jerusalem or On Religious Power and Judaism (1783), Allan Arkush (tr.)
#یهودیات #فلسفیات #مندلسون
@m_stigmata