... شاید بتوان در کل گفت که آنچه زبانها میتوانند بهآسانی از یکدیگر وام بگیرند اسمهاست، خواه اسمِ ذات خواه اسمِ معنی؛ اما فعلها میباید از آنِ زبان باشند، زیرا فعل در حکم سلسله پیهای زبان است و دستکم در مورد زبان فارسی ریشههای فعلها برای ساختن اسم و قید و صفت و انواع صورتهای ترکیبیِ کلمه اهمیتِ بیاندازه دارند و این کژطبعیِ منشیانه که بهعمد و با جدّ تمام کوشیده است فعلهای عربی را بهصورتِ فعل مرکّب وارد فارسی و جانشینِ فعلهای فارسی کند بهخیانتی بس بزرگ دست زده است و فقرِ فعل یکی از گرفتاریهای بنیادیِ زبان فارسی است.
مثلاً، هنگامی که «خلقکردن» را بهجای «آفریدن» بهکار میبریم و آنقدر بهکار میبریم که اینیک رفتهرفته ازیاد میرود چه بلایی بر سر زبان میآید؟ سادهترینش آن است که شما از بازآفریدن میتوانید صفتِ فاعلیِ «بازآفرین» را بهسادگی بسازید، اما از «خلقکردنِ مجدد» مجبورید «خلقکنندهی مجدد» را بسازید و آنگاه بهیاد آورید آنهمه ترکیبهای اسمی و صفتی را که با ریشهی «ــ آفرین» میتوانیم ساخت و اکنون نمیتوانیم، و این یعنی همان از یاد رفتن دستگاه صرفی و ترکیبسازِ زبان و همهی امکانات آن، یعنی سترونشدن زبان، یعنی نشستن عبارتهای دراز و زشت بهجای تکواژههای کوتاه و خوشآهنگ و رسا و همچنین ازدستدادن همهی امکاناتِ واژهسازی در آینده برحسب نیازهای آینده.
داریوش آشوری، بازاندیشی زبان فارسی، ص118.
#ایرانیات
@m_stigmata