Привет @durov, @Telegram Этот канал не нарушает закон. И в нем нет порнографических и грубых постов пожалуйста, обратите внимание ! Официальный канал в unknown: @Behzadkhalajbot
اگر دیوانهام،تو مرا ببخش؛اگر گاهی حرفهایم بوی جنون میدهد،اگر سکوتهایم طولانیتر از آن چیزیست که باید،اگر میان آدمها نشستهام و باز هم تنهایی را انتخاب کردهام،مرا ببخش..من همیشه بلد نبودم درست توضیح بدهم چه میگذرد درونم؛گاهی فقط مینوشتم،گاهی سکوت میکردم،و گاهی آنقدر وانمود میکردم حالم خوب است که خودم هم یادم میرفت کجای این قصه شکستهام. اگر سرد شدهام،اگر کم حرف میزنم،اگر دیگر برای هر رفتنی دنبالتان نمیدوم،فکر نکنید بیاحساس شدهام؛ شاید فقط خستهام از اینکه هر بار خودم را برای آدمهایی توضیح بدهم که حتی یکبار نپرسیدند«آقای قاضی،پشت این سکوت چه خبر است؟»من آقای قاضیام؛مردی که برای همه حکم صادر کرد جز خودش. برای همه دلیل پیدا کرد،جز برای شبهایی که خودش را نمیشناخت. و حالا نشستهام پشت همین میز،با پروندههایی که هیچکدام مختومه نمیشوند؛پروندهی آدمهایی که آمدند،ماندند،خندیدند،زخم زدند و بعد،بیآنکه بدانند،تکهای از من را با خودشان بردند. اگر دیوانهام،تو مرا ببخش؛من فقط زیادی فکر کردم،زیادی حس کردم،و شاید زیادی منتظر ماندم. این روزها قاضی این دادگاه بیشتر از حکم،به یک سکوت طولانی احتیاج دارد..پس اگر دیدید ساکتم،مرا محاکمه نکنید؛شاید برای یکبار هم که شده دارم تلاش میکنم خودم را از زیر آوار خودم بیرون بکشم.
اصلاً حال خوبی ندارم..اصلاً..از آن شبهاییست که آدم نمیداند باید گریه کند،بخندد،بخوابد یا فقط گوشهای بنشیند و به سقف خیره شود تا شاید مغزش،برای چند دقیقه هم که شده،دست از سرش بردارد. فکر میکنم آن پسر بچهای که سالها پیش جایی درون آقای قاضی زندگی میکرد،مرده است..نه یکباره؛آرامآرام. هر بار که دلش شکست و چیزی نگفت،هر بار که منتظر ماند و کسی برنگشت،هر بار که به آدمی اعتماد کرد و جوابش سکوت بود،یک تکه از آن بچه رفت. آن بچه هنوز بلد بود آدمها را ببخشد. هنوز وقتی دل کسی را میشکست،شب خوابش نمیبرد. برمیگشت،حرف میزد..میگفت:«من اشتباه کردم.»حتی اگر غرورش هزار بار میگفت نرو،میرفت. چون نمیتوانست با این فکر زندگی کند که شاید قلب کسی را شکسته و حتی یکبار برای درست کردنش تلاش نکرده است. اما چیزی که بیشتر از همه آزارم میدهد،همین است... چرا وقتی من کسی را میشکنم،برمیگردم؟ چرا مینشینم روبهرویش،حرف میزنم،توضیح میدهم،عذرخواهی میکنم و حتی اگر لازم باشد غرورم را میگذارم روی همان میز و میگویم؛«ببخشید.» اما وقتی نوبت به من میرسد،همهچیز ساکت میشود. نه صدایی،نه دری که باز شود،نه دستی روی شانهام،نه حتی یک «حالت خوبه؟»انگار من هیچوقت نشکستهام. انگار آدمی که همیشه برمیگردد و عذرخواهی میکند،خودش هیچوقت احتیاج ندارد کسی برگردد. امشب به دستهایم نگاه میکنم و یادم میافتد که آدم گاهی از شدت خستگی،خودش را هم نمیشناسد. با خودم میگویم؛«چرا گذاشتی اینقدر خسته شوی؟»جوابی نیست. فقط سکوت،همان سکوتی که آدمها بعد از رفتنشان جا میگذارند. همان سکوتی که از هر خداحافظی بلندتر است،چشمهایم را میبندم. پسر بچهای را میبینم که گوشهای از اتاق نشسته و زانوهایش را بغل کرده. به من نگاه نمیکند،صدایش میکنم،برنمیگردد. دوباره صدایش میکنم:«بیا... آقای قاضی اینجاست.»سرش را بلند میکند. میپرسم:«چرا اینقدر ساکتی؟» میگوید:«خستهام.» میپرسم:«از چی؟» میگوید:«از اینکه همیشه من باید برگردم.» و همانجا چیزی درونم فرو میریزد. میخواهم بغلش کنم،اما نمیدانم چطور باید آدمی را بغل کرد که سالهاست درون خودش تنها مانده. فقط کنارش مینشینم،هیچ حکمی صادر نمیکنم،هیچ سؤالی نمیپرسم،فقط میگذارم سکوت بینمان بماند. شاید بعضی شبها،آدم احتیاج ندارد کسی نجاتش بدهد؛احتیاج دارد یک نفر بالاخره بماند..پنجره نیمهباز است،هوای سرد آرام وارد اتاق میشود،پرده تکان میخورد و نور خیابان روی دیوار جابهجا میشود. به ساعت نگاه میکنم،شب هنوز تمام نشده. اما من هم تمام نشدهام،پرونده را میبندم و روی جلدش مینویسم؛«یادم باشد؛اگر کسی برای دل شکستهٔ من برنگشت،من هم قرار نیست خودم را محکوم کنم.» بعد زیرش،با خطی کوچکتر مینویسم:«آن پسر بچه نمرده...فقط مدت زیادیست کسی کنارش ننشسته.» و برای اولین بار بعد از مدتها،کنار خودم مینشینم.
از شبهای آقای قاضی خیلی قلبم تیر میکشد..نه از آن دردهایی که یکباره میآیند و بعد تمام میشوند؛از آن دردهایی که آرامآرام خودشان را میان دندهها جا میکنند،چند دقیقه میمانند،بعد میروند و درست وقتی فکر میکنی تمام شدهاند،دوباره برمیگردند؛انگار قلب هم برای بعضی آدمها و بعضی خاطرهها حافظه دارد. گوشهٔ اتاق نشستهام و به میز روبهرویم نگاه میکنم.چند پرونده روی هم افتادهاند،قلمی میانشان گم شده و لیوان آبی که چند ساعت پیش برای خودم ریخته بودم،هنوز همانجاست..اتاق ساکت است،اما ذهن من نه. خیلی با خودم دعوا کردهام..آنقدر که دیگر نمیدانم کدام صدای توی سرم،صدای خودم است و کدام صدا متعلق به گذشتهایست که هر شب راهش را پیدا میکند و دوباره وارد زندگیام میشود..گاهی به خودم میگویم تمامش کن. نه آدمها را؛فکر کردن به آدمها را. اما مگر ذهن آدم دکمه دارد؟ مگر میشود نشست،دست برد داخل سر و خاطرهای را که نمیخواهی،برداشت و گذاشت کنار؟نمیشود. من امتحانش کردهام. چشمهایم را بستهام،موسیقی گذاشتهام،خوابیدهام،راه رفتهام،خودم را با هزار چیز سرگرم کردهام؛اما شب که میرسد،همهچیز دوباره سر جای خودش مینشیند. همان اتاق،همان میز،همان من،و همان تصویرهایی که انگار تصمیم گرفتهاند هیچوقت پیر نشوند. بعضی شبها تصویر آن روز میآید؛همان روزی که چیزی در من برای همیشه عوض شد. بعضی شبها تصویر کسی که زمانی آنقدر نزدیک بود که صدایش میکردم برادر،جلوی چشمم میایستد و من دوباره با خودم فکر میکنم چطور آدمی که یک روز بخشی از زندگیات بوده،میتواند یک روز تبدیل شود به بخشی از گذشتهات..و بعد نوبت به او میرسد..عزیزترین آدمم. همان تصویری که هر بار برمیگردد،انگار اتاق کوچکتر میشود و هوا کمتر. نمیدانم چرا ذهن آدم در سختترین لحظهها،دقیقترین جزئیات را نگه میدارد. چهرهها را یادش میماند،صداها را،نور آن روز را،حتی سکوت بین دو جمله را..اما چیزهایی را که باید فراموش کند،فراموش نمیکند. من هنوز بعضی شبها با خودم حرف میزنم. میگویم:«اگر میشد فقط یک بار برگردم...» بعد خودم جواب خودم را میدهم:«نمیشود.»همین دو کلمه شاید کوتاهترین و سنگینترین حکمی باشد که یک قاضی میتواند برای خودش صادر کند. نمیشود،نه میشود گذشته را عوض کرد،نه آدمهایی را که رفتهاند برگرداند،نه جملههایی را که گفته شده پس گرفت،نه بعضی زخمها را طوری بست که جایشان روی آدم نماند. فقط میشود با آنها زندگی کرد..یا دستکم سعی کرد..ساعت از نیمهشب گذشته. نور چراغ خیابان از لای پرده روی دیوار افتاده و با هر بار عبور ماشین،برای چند ثانیه شکلش عوض میشود..سایهها روی دیوار حرکت میکنند و من هر بار برای یک لحظه فکر میکنم کسی وارد اتاق شده. اما کسی نیست،هیچکس نیست. فقط منم و این شب طولانی..دستم را روی سینهام میگذارم و آرام نفس میکشم. هنوز درد دارد،اما این بار نمیخواهم از درد فرار کنم..شاید بعضی دردها قرار نیست همان شب درمان شوند..شاید فقط باید اجازه بدهی شب بگذرد. پروندهها را جمع میکنم و روی هم میگذارم..آخرین صفحه را باز میکنم،قلم را برمیدارم،چند لحظه چیزی نمینویسم. بعد آرام مینویسم:«پرونده هنوز باز است.» زیرش مکث میکنم و اضافه میکنم:«نه به این خاطر که قاضی جواب را پیدا کرده؛به این خاطر که هنوز چیزی برای نوشتن باقی مانده است.»قلم را روی میز میگذارم،چراغ را خاموش میکنم،اتاق تاریک میشود. اما برای اولین بار،از تاریکی نمیترسم. فقط به پنجره نگاه میکنم و منتظر میمانم. صبح همیشه بالاخره میرسد. حتی اگر شب،خیلی طولانیتر از چیزی باشد که فکر میکردیم.
بوی خون میآید...آقای قاضی امشب پشت میز ننشسته؛گوشهای از اتاق نشسته و به پروندههایی خیره مانده که هیچکدام حکم روشنی ندارند..قلم روی میز افتاده،سیگار میان انگشتانش خاموش میشود و سکوت،سنگینتر از همیشه روی اتاق نشسته است. حال نمیدانم برای چه دردی غصه بخورم؟برای خیانت؟برای رفیقی که دیگر نمیتوانم او را بغل کنم؟یا برای کسی که جلوی چشمان برادرش جان داد؟!تو بگو چه کنم...خستهام،خیلی خسته..کم کم به این فکر میکنم که چهطور میشود به تمام این افکار پایان داد..بلند شدم و به سمت آشپزخانه رفتم،چاقو را برداشتم..برگشتم جلوی آینه و برای چند ثانیه به مردی نگاه کردم که دیگر شبیه خودش نبود..زیر لب گفتم:«خب آقای قاضی..حالا برای خودت چه حکمی داری؟» جوابی نبود..فقط صدای تیکتاک ساعت. چاقو هنوز در دستم بود،پروندهها هنوز روی میز بودند..و عجیب بود که میان تمام آن تاریکی،یک جمله مدام در سرم تکرار میشد:«هنوز تمام نشده.»..اما همزمان با همین یک جمله،مدام همان تصویرها از جلوی چشمم رد میشوند؛تصویر خیانتی که هنوز نمیدانم با کدام حکم باید برایش پرونده ببندم،تصویر رفتن کسی که یک روز آنقدر نزدیک بود که صدایش میکردم«برادر»،و از همه سختتر،لحظهای که عزیزترین آدم زندگیام جلوی چشمهایم از دست رفت. هر بار فکر میکنم تمام شده،یکی از همان تصویرها برمیگردد؛بیخبر،بیاجازه،مینشیند گوشهٔ ذهنمو دوباره همهچیز را از اول شروع میکند..من مانده بودم و چند تصویر که نمیروند،چند اسم که پاک نمیشوند،و پروندههایی که هیچکدام هنوز به آخرین صفحه نرسیدهاند.. چشمانم را باز میکنم؛ چیزی نمیبینم؛همهجا تار است..چند ثانیه طول میکشد تا بفهمم کجا هستم. صدایی دور،مثل صدای کسی که از پشت یک دیوار حرف میزند،به گوشم میرسد..میخواهم بلند شوم،اما فقط به سقف خیره میمانم..تمام آن تصویرها دوباره از ذهنم عبور میکنند؛.چشمهایم را میبندم..امشب هم پرونده بسته نشد..و شاید..برای بعضی پروندهها،همین که هنوز میتوانی صفحهٔ بعد را ورق بزنی،یعنی هنوز چیزی برای نوشتن باقی مانده است.
جلیقه ای به تن دارم و پیراهنم نیمهباز است؛سیگار میان انگشتانم مانده و نمیدانم باید برای کدام درد گریه کنم... برای زخمی که از اعتمادم ماند؟برای رفیقی که جلوی چشمم از زندگیام محو شد؟یا برای کسی که رفت و پشت سرش،یک اتاق کامل از خاطرات را خالی گذاشت؟قلبم تیر میکشد و من،مثل همیشه پشت میز قضاوت نشستهام؛اما عجیب است..برای همه حکم دارم،جز برای این دل بیقرار خودم.
How can I read @khalajx without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for آقاؠڦاضے.: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does آقاؠڦاضے. have?
آقاؠڦاضے. (@khalajx) has 10.8K subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does آقاؠڦاضے. know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.