اگر دیوانهام،تو مرا ببخش؛اگر گاهی حرفهایم بوی جنون میدهد،اگر سکوتهایم طولانیتر از آن چیزیست که باید،اگر میان آدمها نشستهام و باز هم تنهایی را انتخاب کردهام،مرا ببخش..من همیشه بلد نبودم درست توضیح بدهم چه میگذرد درونم؛گاهی فقط مینوشتم،گاهی سکوت میکردم،و گاهی آنقدر وانمود میکردم حالم خوب است که خودم هم یادم میرفت کجای این قصه شکستهام.
اگر سرد شدهام،اگر کم حرف میزنم،اگر دیگر برای هر رفتنی دنبالتان نمیدوم،فکر نکنید بیاحساس شدهام؛
شاید فقط خستهام از اینکه هر بار خودم را برای آدمهایی توضیح بدهم
که حتی یکبار نپرسیدند«آقای قاضی،پشت این سکوت چه خبر است؟»من آقای قاضیام؛مردی که برای همه حکم صادر کرد جز خودش.
برای همه دلیل پیدا کرد،جز برای شبهایی که خودش را نمیشناخت.
و حالا نشستهام پشت همین میز،با پروندههایی که هیچکدام مختومه نمیشوند؛پروندهی آدمهایی که آمدند،ماندند،خندیدند،زخم زدند و بعد،بیآنکه بدانند،تکهای از من را با خودشان بردند.
اگر دیوانهام،تو مرا ببخش؛من فقط زیادی فکر کردم،زیادی حس کردم،و شاید زیادی منتظر ماندم.
این روزها قاضی این دادگاه بیشتر از حکم،به یک سکوت طولانی احتیاج دارد..پس اگر دیدید ساکتم،مرا محاکمه نکنید؛شاید برای یکبار هم که شده دارم تلاش میکنم خودم را از زیر آوار خودم بیرون بکشم.
Post #31400
1.62K