TGViewer
‌‌ ‌آقاؠ‌ڦاضے. ‌‌ ‌آقاؠ‌ڦاضے. @khalajx · 10.8K subscribers
Post #30937 1.28K
ࢠݛۆنده‌‌ݷ‌پانزدهم؛

از شب‌های آقای قاضی خیلی قلبم تیر می‌کشد..نه از آن دردهایی که یک‌باره می‌آیند و بعد تمام می‌شوند؛از آن دردهایی که آرام‌آرام خودشان را میان دنده‌ها جا می‌کنند،چند دقیقه می‌مانند،بعد می‌روند و درست وقتی فکر می‌کنی تمام شده‌اند،دوباره برمی‌گردند؛انگار قلب هم برای بعضی آدم‌ها و بعضی خاطره‌ها حافظه دارد.
گوشهٔ اتاق نشسته‌ام و به میز روبه‌رویم نگاه می‌کنم.چند پرونده روی هم افتاده‌اند،قلمی میانشان گم شده و لیوان آبی که چند ساعت پیش برای خودم ریخته بودم،هنوز همان‌جاست..اتاق ساکت است،اما ذهن من نه.
خیلی با خودم دعوا کرده‌ام..آن‌قدر که دیگر نمی‌دانم کدام صدای توی سرم،صدای خودم است و کدام صدا متعلق به گذشته‌ای‌ست که هر شب راهش را پیدا می‌کند و دوباره وارد زندگی‌ام می‌شود..گاهی به خودم می‌گویم تمامش کن.
نه آدم‌ها را؛فکر کردن به آدم‌ها را.
اما مگر ذهن آدم دکمه دارد؟
مگر می‌شود نشست،دست برد داخل سر و خاطره‌ای را که نمی‌خواهی،برداشت و گذاشت کنار؟نمی‌شود.
من امتحانش کرده‌ام.
چشم‌هایم را بسته‌ام،موسیقی گذاشته‌ام،خوابیده‌ام،راه رفته‌ام،خودم را با هزار چیز سرگرم کرده‌ام؛اما شب که می‌رسد،همه‌چیز دوباره سر جای خودش می‌نشیند.
همان اتاق،همان میز،همان من،و همان تصویرهایی که انگار تصمیم گرفته‌اند هیچ‌وقت پیر نشوند.
بعضی شب‌ها تصویر آن روز می‌آید؛همان روزی که چیزی در من برای همیشه عوض شد. بعضی شب‌ها تصویر کسی که زمانی آن‌قدر نزدیک بود که صدایش می‌کردم برادر،جلوی چشمم می‌ایستد و من دوباره با خودم فکر می‌کنم چطور آدمی که یک روز بخشی از زندگی‌ات بوده،می‌تواند یک روز تبدیل شود به بخشی از گذشته‌ات..و بعد نوبت به او می‌رسد..عزیزترین آدمم.
همان تصویری که هر بار برمی‌گردد،انگار اتاق کوچک‌تر می‌شود و هوا کمتر.
نمی‌دانم چرا ذهن آدم در سخت‌ترین لحظه‌ها،دقیق‌ترین جزئیات را نگه می‌دارد.
چهره‌ها را یادش می‌ماند،صداها را،نور آن روز را،حتی سکوت بین دو جمله را..اما چیزهایی را که باید فراموش کند،فراموش نمی‌کند.
من هنوز بعضی شب‌ها با خودم حرف می‌زنم.
می‌گویم:«اگر می‌شد فقط یک بار برگردم...»
بعد خودم جواب خودم را می‌دهم:«نمی‌شود.»همین دو کلمه شاید کوتاه‌ترین و سنگین‌ترین حکمی باشد که یک قاضی می‌تواند برای خودش صادر کند.
نمی‌شود،نه می‌شود گذشته را عوض کرد،نه آدم‌هایی را که رفته‌اند برگرداند،نه جمله‌هایی را که گفته شده پس گرفت،نه بعضی زخم‌ها را طوری بست که جای‌شان روی آدم نماند.
فقط می‌شود با آن‌ها زندگی کرد..یا دست‌کم سعی کرد..ساعت از نیمه‌شب گذشته.
نور چراغ خیابان از لای پرده روی دیوار افتاده و با هر بار عبور ماشین،برای چند ثانیه شکلش عوض می‌شود..سایه‌ها روی دیوار حرکت می‌کنند و من هر بار برای یک لحظه فکر می‌کنم کسی وارد اتاق شده.
اما کسی نیست،هیچ‌کس نیست.
فقط منم و این شب طولانی..دستم را روی سینه‌ام می‌گذارم و آرام نفس می‌کشم.
هنوز درد دارد،اما این بار نمی‌خواهم از درد فرار کنم..شاید بعضی دردها قرار نیست همان شب درمان شوند..شاید فقط باید اجازه بدهی شب بگذرد.
پرونده‌ها را جمع می‌کنم و روی هم می‌گذارم..آخرین صفحه را باز می‌کنم،قلم را برمی‌دارم،چند لحظه چیزی نمی‌نویسم.
بعد آرام می‌نویسم:«پرونده هنوز باز است.»
زیرش مکث می‌کنم و اضافه می‌کنم:«نه به این خاطر که قاضی جواب را پیدا کرده؛به این خاطر که هنوز چیزی برای نوشتن باقی مانده است.»قلم را روی میز می‌گذارم،چراغ را خاموش می‌کنم،اتاق تاریک می‌شود.
اما برای اولین بار،از تاریکی نمی‌ترسم.
فقط به پنجره نگاه می‌کنم و منتظر می‌مانم.
صبح همیشه بالاخره می‌رسد.
حتی اگر شب،خیلی طولانی‌تر از چیزی باشد که فکر می‌کردیم.
More from @khalajx
  1. Sep 28, 2026همه‌آرام‌گرفته‌‌بودن‌و‌شب‌از‌نیمه‌شب گذشته‌بود‌اما،آنچه‌در‌خواب‌ نرفت‌چشم من‌و‌یاد‌تو‌بود؛
  2. Sep 27, 2026"آدم‌زمین‌نیست‌که‌بتواند‌بار همه‌این‌تلخی‌ها‌را‌به‌دوش بکشد."
  3. Sep 27, 2026Post #31495
  4. Sep 27, 2026"چه‌عظیم‌اند دردها،و‌چه‌حقیرند کلمات.."
  5. Sep 27, 2026"رهگذرداشت‌به‌لب‌سیگاری.. گفت؛آتش‌داری؟ من‌اشاره‌به‌دلم‌کردم‌‌و‌گفتم‌؛آری.."
  6. Sep 25, 2026اگر دیوانه‌ام،تو مرا ببخش؛اگر گاهی حرف‌هایم بوی جنون می‌دهد،اگر سکوت‌هایم طولانی‌تر از آن…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →