اصلاً حال خوبی ندارم..اصلاً..از آن شبهاییست که آدم نمیداند باید گریه کند،بخندد،بخوابد یا فقط گوشهای بنشیند و به سقف خیره شود تا شاید مغزش،برای چند دقیقه هم که شده،دست از سرش بردارد.
فکر میکنم آن پسر بچهای که سالها پیش جایی درون آقای قاضی زندگی میکرد،مرده است..نه یکباره؛آرامآرام.
هر بار که دلش شکست و چیزی نگفت،هر بار که منتظر ماند و کسی برنگشت،هر بار که به آدمی اعتماد کرد و جوابش سکوت بود،یک تکه از آن بچه رفت.
آن بچه هنوز بلد بود آدمها را ببخشد.
هنوز وقتی دل کسی را میشکست،شب خوابش نمیبرد.
برمیگشت،حرف میزد..میگفت:«من اشتباه کردم.»حتی اگر غرورش هزار بار میگفت نرو،میرفت.
چون نمیتوانست با این فکر زندگی کند که شاید قلب کسی را شکسته و حتی یکبار برای درست کردنش تلاش نکرده است.
اما چیزی که بیشتر از همه آزارم میدهد،همین است...
چرا وقتی من کسی را میشکنم،برمیگردم؟
چرا مینشینم روبهرویش،حرف میزنم،توضیح میدهم،عذرخواهی میکنم و حتی اگر لازم باشد غرورم را میگذارم روی همان میز و میگویم؛«ببخشید.»
اما وقتی نوبت به من میرسد،همهچیز ساکت میشود.
نه صدایی،نه دری که باز شود،نه دستی روی شانهام،نه حتی یک «حالت خوبه؟»انگار من هیچوقت نشکستهام.
انگار آدمی که همیشه برمیگردد و عذرخواهی میکند،خودش هیچوقت احتیاج ندارد کسی برگردد.
امشب به دستهایم نگاه میکنم و یادم میافتد که آدم گاهی از شدت خستگی،خودش را هم نمیشناسد.
با خودم میگویم؛«چرا گذاشتی اینقدر خسته شوی؟»جوابی نیست.
فقط سکوت،همان سکوتی که آدمها بعد از رفتنشان جا میگذارند.
همان سکوتی که از هر خداحافظی بلندتر است،چشمهایم را میبندم.
پسر بچهای را میبینم که گوشهای از اتاق نشسته و زانوهایش را بغل کرده.
به من نگاه نمیکند،صدایش میکنم،برنمیگردد.
دوباره صدایش میکنم:«بیا... آقای قاضی اینجاست.»سرش را بلند میکند.
میپرسم:«چرا اینقدر ساکتی؟»
میگوید:«خستهام.»
میپرسم:«از چی؟»
میگوید:«از اینکه همیشه من باید برگردم.»
و همانجا چیزی درونم فرو میریزد.
میخواهم بغلش کنم،اما نمیدانم چطور باید آدمی را بغل کرد که سالهاست درون خودش تنها مانده.
فقط کنارش مینشینم،هیچ حکمی صادر نمیکنم،هیچ سؤالی نمیپرسم،فقط میگذارم سکوت بینمان بماند.
شاید بعضی شبها،آدم احتیاج ندارد کسی نجاتش بدهد؛احتیاج دارد یک نفر بالاخره بماند..پنجره نیمهباز است،هوای سرد آرام وارد اتاق میشود،پرده تکان میخورد و نور خیابان روی دیوار جابهجا میشود.
به ساعت نگاه میکنم،شب هنوز تمام نشده.
اما من هم تمام نشدهام،پرونده را میبندم و روی جلدش مینویسم؛«یادم باشد؛اگر کسی برای دل شکستهٔ من برنگشت،من هم قرار نیست خودم را محکوم کنم.»
بعد زیرش،با خطی کوچکتر مینویسم:«آن پسر بچه نمرده...فقط مدت زیادیست کسی کنارش ننشسته.»
و برای اولین بار بعد از مدتها،کنار خودم مینشینم.
Post #31164
1.16K
ࢠݛۆندهݷشانزدهم؛