TGViewer
Channel Public Channel
Kdrift

Kdrift

@kdrift_n

زندگی با‌ کیدراما🌱✨️
ناشناس: @kdriftbot
http://t.me/BluChtBot?start=61a1a101bdd5a8888d41

IG:_kdrift_
Subscribers
4.96K
Photos
104
Videos
130
Links
9

Showing posts older than #448 · Back to latest

Older Posts 20 shown
Post #445 1.67K
ادیتایی که تو اینستا پست میکنم اینجا هم بزارم🥲؟
Post #444 1.6K
حرف زدن بهتره یا مردن؟!
Post #419 1.75K
پشت صحنه‌های فورهندز‌ واقعا خیلییی خوب بودن
دستشون درد نکنه😞💋
Post #412 1.22K
وقتی فورهندز رو شروع کردم،اصلاً فکرش رو نمی‌کردم که انقدر بهش وابسته بشم،انقدر دوستش داشته باشم و انقدر عمیق توی قلبم جا باز کنه.فکر نمی‌کردم یه سریال بتونه این‌همه احساس مختلف رو توی وجودم بیدار کنه و بعد از تموم شدنش،هنوز هم با یادآوری بعضی از صحنه‌هاش،دلم بگیره و بخوام ساعت‌ها بهش فکر کنم...
خیلی خوشحالم که این سریال رو در حال پخش دیدم.خوشحالم که تونستم بخشی از مسیرش رو زندگی کنم؛اینکه هر هفته منتظر شنبه و یکشنبه باشم،تمام طول هفته برای رسیدن قسمت‌های جدید هیجان داشته باشم،استرس بکشم که قراره چه اتفاقی بیفته و با هر قسمت،بیشتر از قبل به شخصیت‌هاش وابسته بشم.
انتظار کشیدن برای قسمت جدید،حدس زدن اتفاقات بعدی و فکر کردن به سرنوشت شخصیت‌هایی که برام عزیز شده بودن،خودش بخش قشنگی از تجربه‌ی دیدن این سریال بود؛تجربه‌ای که می‌دونم اگه یه روز دوباره ریواچش کنم،دلم برای تک‌تک لحظه‌هاش تنگ می‌شه.
فورهندز رفت توی لیست سریال‌های موردعلاقه‌م؛از اون سریال‌هایی که مطمئنم یه روز دوباره بهشون برمی‌گردم، نه فقط برای دیدن دوباره‌ی داستان، بلکه برای تجربه کردن تمام احساساتی که باهاشون زندگی کردم.از اون داستان‌هایی که شاید یه روز جزئیات بعضی از اتفاقاتش از یادم بره،اما حسی که بهم دادن،شخصیت‌هایی که دوستشون داشتم و تأثیری که روی من گذاشتن،برای مدت خیلی طولانی توی قلبم باقی می‌مونن.
این سریال برای من فقط یه داستان درباره‌ی موسیقی و چند تا آدم بااستعداد نبود؛خیلی چیزها بهم یاد داد.درباره‌ی رنج‌هایی که همیشه دیده نمی‌شن،درباره‌ی احساس گناهی که می‌تونه سال‌ها همراه آدم بمونه،درباره‌ی تنهایی،فقدان،کمال‌گرایی،بخشیدن و بخشیده نشدن و درباره‌ی آدم‌هایی که ممکنه با وجود تمام احساسات عمیقی که به هم دارن،باز هم نتونن جلوی آسیب دیدن یکدیگر رو بگیرن.بهم یادآوری کرد که هیچ‌وقت نمی‌تونیم تمام دردهای یه آدم رو فقط از روی چیزی که از بیرون می‌بینیم قضاوت کنیم و گاهی پشت رفتارهایی که درکشون برامون سخته،یه عالمه رنج و حرف نگفته وجود داره.

واقعاً برای من یه شاهکار بود؛سریالی که از دیدنش خیلی،خیلی،خیلی لذت بردم و با تمام وجودم دوستش داشتم.شاید نتونم درباره‌ی تک‌تک بخش‌هاش بگم که بی‌نقص بودن،اما می‌تونم با اطمینان بگم که تجربه‌ی تماشاش برای من خاص بود و شخصیت‌هاش چیزی رو درونم لمس کردن که به این راحتی‌ها فراموشش نمی‌کنم.

خدافظ فورهندز عزیزم💘
Post #411 1.01K
این دوتا با هم توی یه بخش خیلی بزرگ از قلبم جا گرفتن؛بخشی که فکر می‌کنم تا مدت‌ها هیچ سریالی نمی‌تونه به این راحتی پرش کنه.
وقتی کنار هم خوشحال بودن،وقتی با هم پیانو می‌زدن و از موسیقی لذت می‌بردن،من هم یه حس فوق‌العاده خوب رو تجربه می‌کردم. نمی‌دونم چطور توضیحش بدم،اما دیدن اون لحظه‌ها برای من یه جور آرامش داشت؛انگار برای چند دقیقه می‌شد تمام اتفاقات تلخ آینده رو فراموش کرد و فقط از دیدن دو نفری لذت برد که در کنار هم خوشحال بودن.
شاید به همین دلیله که تمام اون سال‌های دوری انقدر برام دردناکه،چون ما می‌دونستیم این دو نفر زمانی چقدر به هم نزدیک بودن و چطور موسیقی تونسته بود به یکی از زیباترین بخش‌های رابطه‌شون تبدیل بشه؛اما بعد،به‌جای اینکه بتونن کنار هم رشد کنن و خاطرات بیشتری بسازن،سال‌های زیادی رو دور از هم گذروندن و هرکدوم به شکل خودشون از اتفاقات گذشته رنج کشیدن.
دلم می‌خواست زمان بیشتری کنار هم داشتن. دلم می‌خواست بیشتر از لحظه‌هایی می‌دیدیم که دوباره به هم اعتماد می‌کنن،بیشتر با هم حرف می‌زنن و فرصت پیدا می‌کنن چیزهایی رو که سال‌ها توی دلشون نگه داشتن،بالاخره به زبون بیارن.دلم می‌خواست بیشتر از اون دو نفری می‌دیدم که زمانی کنار هم موسیقی می‌ساختن و حالا باید یاد می‌گرفتن چطور با تمام چیزهایی که بینشون اتفاق افتاده،دوباره خاطرات خوب برای هم بسازن

حسرت‌هایی ازشون به دلم مونده ولی همینکه در پایان همدیگه رو دیدن و لبخند زدن برام کافیه:)

جونگ‌یو و بی‌او عزیز من،امیدوارم هرجا که هستین،بالاخره به آرامشی برسین که تمام این سال‌ها ازتون دریغ شده بود.امیدوارم موسیقی برای هر دوتون دوباره به چیزی تبدیل بشه که بتونین باهاش زندگی کنین،نه چیزی که هر بار شما رو به دردهای گذشته برگردونه.امیدوارم روزهای بیشتری برای خندیدن،برای نواختن و برای ساختن خاطرات تازه داشته باشین.
خیلی دوستتون دارم.بیشتر از چیزی که فکر می‌کردم ممکنه به دو تا شخصیت داستانی وابسته بشم.و با اینکه دلم برای تمام سال‌هایی که از دست رفتن می‌گیره،خوشحالم که در نهایت دوباره همدیگه رو دیدین.🌟
Post #410 886
اما بی‌او
راستش رو بخوام بگم،توی دو قسمت اول نتونستم اون‌طور که باید با بی‌او ارتباط بگیرم. شاید بخشی از این موضوع به این برمی‌گشت که هنوز با کانگ آشنا نبودم و نمی‌تونستم به‌خوبی با شخصیتش ارتباط برقرار کنم؛اما هرچی داستان جلوتر رفت،بی‌او هم کم‌کم مثل جونگ‌یو قابل درک شد
بی‌او، بچه‌ی نازنین من،از همون کودکی زیر فشار شدیدی زندگی می‌کرد.مدام ازش انتظار داشتن،مدام مقایسه می‌شد و انگار هیچ‌وقت این فرصت رو نداشت که فقط یه بچه باشه؛بچه‌ای که بتونه اشتباه کنه،چیزی رو بلد نباشه، شکست بخوره و بدون اینکه احساس کنه ارزشش کم شده،دوباره تلاش کنه.
اون توی محیطی بزرگ شد که انگار همیشه باید ثابت می‌کرد به‌اندازه‌ی کافی خوبه.همیشه باید بهتر می‌بود،بیشتر تلاش می‌کرد و انتظاراتی رو برآورده می‌کرد که شاید حتی خودش هم نمی‌فهمید چرا باید این‌همه سنگین باشن.و همین فشارها کم‌کم اون رو به آدمی تبدیل کردن که از خودش انتظارهای غیرممکن داشت؛کسی که انگار نمی‌تونست به خودش اجازه بده معمولی باشه،اشتباه کنه یا حتی برای لحظه‌ای از تلاش کردن دست بکشه.
و بعد جونگ‌یو وارد زندگی‌اش شد؛کسی که در کنار اون تونست احساسات متفاوتی رو تجربه کنه.
کسی که رابطه‌شون فقط درباره‌ی رقابت و بهتر بودن نبود بلکه لحظه‌هایی وجود داشتن که می‌تونستن کنار هم از موسیقی لذت ببرن. لحظه‌هایی که برای من هم از قشنگ‌ترین بخش‌های داستان بودن،چون می‌شد دید موسیقی چطور می‌تونه دو نفر رو به هم نزدیک کنه و برای مدتی، تمام فشارهای بیرون رو از ذهنشون دور کنه.
اما تلخی ماجرا این بود که فشارها و مقایسه‌هایی که از قبل توی زندگی بی‌او وجود داشتن، روی رابطه‌اش با جونگ‌یو هم تأثیر گذاشتن.رابطه‌ای که می‌تونست براش یه فضای امن باشه،کم‌کم با درد و اتفاقاتی گره خورد که بعدها سال‌ها ازشون رنج کشید.
بی‌او برای مدت طولانی با نبودن جونگ‌یو زندگی کرد؛با احساس گناه،با خاطراتی که نمی‌تونست ازشون فرار کنه و با این تصور که خودش مقصر تمام چیزهاییه که اتفاق افتادن. انگار بار تمام اتفاقات رو به دوش خودش گذاشته بود و به خودش اجازه نمی‌داد از اون گذشته فاصله بگیره.
و این بخش از شخصیتش هم برای من خیلی دردناک بود.اینکه ببینی یه آدم چطور می‌تونه سال‌ها خودش رو به‌خاطر اتفاقاتی سرزنش کنه که درکشون،پذیرفتنشون و کنار اومدن باهاشون به این سادگی نیست.اینکه چطور احساس گناه می‌تونه کم‌کم به بخشی از هویت آدم تبدیل بشه و باعث بشه حتی وقتی فرصت ادامه دادن وجود داره،گذشته هنوز دست از سرش برنداره.

در آخر فکر‌ میکنم بی‌او تونست خودش رو رها کنه و احساس خوبی داشته باشه..
Post #409 898
من از همون قسمت اول با جونگ‌یو ارتباط گرفتم.هر سکانسی که این بچه توش حضور داشت،ناخودآگاه اشکام سرازیر می‌شدن،انگار یه چیزی توی غم‌هاش وجود داشت که می‌تونستم با تمام وجودم لمسش کنم.می‌تونستم تنهایی‌ش رو بفهمم،می‌تونستم خشمش رو درک کنم و حتی وقتی تصمیم‌هایی می‌گرفت که دردناک بودن،باز هم می‌تونستم بفهمم چه چیزی اون رو به اون نقطه رسونده.
بچه‌ای که از همون اول زندگی مجبور بود روی پای خودش بایسته و با سختی‌ها کنار بیاد؛کسی که بعد از فوت مادرش،درحالی‌که هنوز خودش یه بچه بود،با تنهایی و فقدان روبه‌رو شد و مجبور شد در شرایط سخت و با مشکلات زیادی بزرگ بشه.
جونگ‌یو از اون آدم‌هایی بود که انگار زندگی خیلی زود مجبورش کرده بود بزرگ بشه.
و درست وقتی که تونست در کنار یه نفر احساس خوبی رو تجربه کنه،وقتی که موسیقی و پیانو زدن با بی‌او براش به چیزی فراتر از رقابت تبدیل شد و تونست برای لحظه‌هایی هم که شده از زندگی لذت ببره،اتفاقاتی افتادن که همه‌چیز رو تغییر دادن.
اون فقط پیانو رو از دست نداد؛انگار بخشی از آینده‌ای رو که برای خودش تصور کرده بود هم از دست داد.و از دست دادن بی‌او هم برای اون فقط از دست دادن یه دوست نبود.بی‌او کسی بود که باهاش خاطراتی ساخته بود،کسی که در کنار اون موسیقی معنای متفاوتی پیدا کرده بود و کسی که حتی بعد از تمام اتفاقات تلخ،خاطره‌ی نواختن پیانو باهاش هنوز توی قلبش زنده مونده بود.
و چیزی که بیشتر از همه اذیتم می‌کنه،اینه که ما بخش زیادی از سختی‌هایی رو که جونگ‌یو طی اون سال‌ها کشید،ندیدیم.ما از اتفاقات گذشته و تأثیرشون روی اون خبر داشتیم،اما من دلم می‌خواست بیشتر از مسیرش ببینم؛از روزهایی که مجبور بود با نبودن موسیقی کنار بیاد،از تنهایی‌هاش،از تلاش‌هاش برای ادامه دادن و از تمام لحظه‌هایی که باید با خودش و خاطراتش روبه‌رو می‌شد.
من تقریباً توی تمام قسمت‌های آخر منتظر بودم که حداقل یه زمان قابل‌توجه رو به جونگ‌یو اختصاص بدن؛یه فرصت واقعی برای اینکه بتونیم درک کنیم چه چیزهایی رو از سر گذرونده و چطور تونسته با اون همه درد ادامه بده.دلم می‌خواست بیشتر وارد دنیای درونی‌اش بشیم و بفهمیم در تمام این سال‌ها چه چیزهایی رو توی خودش نگه داشته؛چیزهایی که شاید هیچ‌وقت نتونسته بود به زبون بیاره.
چون جونگ‌یو برای من فقط یه شخصیت خشمگین یا کسی که دنبال انتقام بود،نبود.اون یه آدم زخمی بود که انگار سال‌ها فرصت نکرده بود با تمام چیزهایی که از دست داده بود،واقعاً روبه‌رو بشه.و شاید بخشی از چیزی که ما به شکل خشم و کینه می‌دیدیم،از دلتنگی و اندوهی می‌اومد که خودش هم نمی‌تونست به‌راحتی باهاش کنار بیاد.
وقتی اعتراف کرد که حتی وسط تمام اون خشم و میل به انتقام،خواب نواختن پیانو چهاردستی با بی‌او رو می‌دیده،قلبم واقعاً فشرده شد.هنوز خاطراتش رو دوست داشت،هنوز دلش برای روزهایی که کنار بی‌او موسیقی می‌ساخت تنگ می‌شد و هنوز یه رؤیای مشترک رو با خودش حمل می‌کرد؛حتی وقتی فکر می‌کرد دیگه نمی‌تونه به اون رؤیا برگرده.

جونگ‌یو عزیزم،تو با تمام مهربونی،فداکاری و صداقتی که در وجودت بود،واقعاً سزاوار این همه درد نبودی.دلم می‌خواست زندگی حداقل یه بار هم که شده باهات مهربون‌تر باشه.دلم می‌خواست بیشتر ازت ببینم،بیشتر ازت بدونم و فرصت بیشتری داشته باشم تا شاهد روزهایی باشم که بالاخره تونستی بدون اون همه سنگینی،فقط برای خودت زندگی کنی.
و هنوز هم وقتی به پایان جونگ‌یو فکر می‌کنم، نمی‌دونم واقعاً باید اسمش رو پایان خوش بذارم یا نه.از یه طرف،اون تصمیم گرفت راه خودش رو ادامه بده و موسیقی رو با معنای تازه‌ای دنبال کنه؛از طرف دیگه،نمی‌تونم تمام چیزهایی رو که از دست داد،نادیده بگیرم. نمی‌دونم چقدر از زخم‌هاش بهبود پیدا کردن و چقدر از اون سال‌های سخت هنوز همراهش مونده.
فقط می‌دونم وقتی بهش فکر می‌کنم،دلم می‌خواد براش گریه کنم.دلم می‌خواد می‌تونستم بیشتر از آرامشش ببینم،بیشتر از لحظه‌هایی که واقعاً خوشحاله و بیشتر از روزهایی که دیگه مجبور نیست تمام بار زندگی رو به‌تنهایی به دوش بکشه.


شخصیت جونگ‌یو یکی از خاص‌ترین‌ها برام بود^^
Post #408 946
چندتا متن طولانی نوشتم اگه حوصله داشتید بخونید مرسی🥺🩷
Post #407 1.25K
-حسرت یه بغل و اینکه‌ بهم دیگه بگن دلم برات تنگ شده به دلم موند☹️-
Post #406 1.25K
و پایان😭
Post #405 1.38K
لازم بود که سه سال از هم دور بشن؟:)
در طول زندگیشون ¹² سال از هم دور بودن(((((:
Post #404 1.11K
شاید چیزی که بین ما اتفاق افتاد،از اشتیاق و عشق عمیقمون به موسیقی نشآت می‌گرفت.
با اینکه رنج زیادی به همراه داشت اما دیدن شور و اشتیاقت به موسیقی چیز‌های زیادی بهم یاد داد.
پس حالا از اینجا می‌رم تا موسیقی‌ای بسازم که به دیگران آرامش بده نه موسیقی‌ای که با خشم و کینه پرشده باشه.
سوءتفاهمی که برام به وجود اومده بود،باعث دردت شد ولی شاید من اونقدر درگیر انتقام گرفتن شده بودم فقط به خاطر اینکه دلم برای روز‌هایی که باهم پیانو می‌زدیم تنگ شده بود.
بابت همه‌چی متاسفم و ازت ممنونم.
هرکاری میکنی،فقط تسلیم نشو^^
امیدوارم یه موسیقی‌دان بزرگ بشی.
Post #403 980
آخرین باری که باهم پیانو زدن:)))
Post #402 993
حتی وقتی پزشکش بهش هشدار داد که تزریق ممکنه باعث بشه برای همیشه حس دستش رو از دست بده،باز هم این ریسک رو پذیرفت تا بی‌او بتونه دوباره پیانو بزنه...
جونگ‌یو واقعا احساساتش خالصانه و پاک بود...
Post #401 1.2K
حتی در عمیق‌ترین بخش‌های رنجش،بخشی از وجودش به بی‌او و رؤیایی که با هم داشتن وابسته بوده:)
جونگ‌یو با وجود تمام رنج‌ها،خشم و میل به انتقامی که در وجودش داشت،هنوز رؤیای پیانو زدن با بی‌او رو در قلبش نگه داشته بود.کسی که زمانی باعث شده بود دوباره به موسیقی برگرده و امید رو در زندگیش پیدا کنه،به کسی تبدیل شده بود که جونگ‌یو فکر می‌کرد عامل نابودی رؤیاهاشه؛و بااین‌حال،نتونسته بود تمام خاطرات و احساساتش نسبت به اون رو کنار بذاره.
Older posts →
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →