اما بیاو
راستش رو بخوام بگم،توی دو قسمت اول نتونستم اونطور که باید با بیاو ارتباط بگیرم. شاید بخشی از این موضوع به این برمیگشت که هنوز با کانگ آشنا نبودم و نمیتونستم بهخوبی با شخصیتش ارتباط برقرار کنم؛اما هرچی داستان جلوتر رفت،بیاو هم کمکم مثل جونگیو قابل درک شد
بیاو، بچهی نازنین من،از همون کودکی زیر فشار شدیدی زندگی میکرد.مدام ازش انتظار داشتن،مدام مقایسه میشد و انگار هیچوقت این فرصت رو نداشت که فقط یه بچه باشه؛بچهای که بتونه اشتباه کنه،چیزی رو بلد نباشه، شکست بخوره و بدون اینکه احساس کنه ارزشش کم شده،دوباره تلاش کنه.
اون توی محیطی بزرگ شد که انگار همیشه باید ثابت میکرد بهاندازهی کافی خوبه.همیشه باید بهتر میبود،بیشتر تلاش میکرد و انتظاراتی رو برآورده میکرد که شاید حتی خودش هم نمیفهمید چرا باید اینهمه سنگین باشن.و همین فشارها کمکم اون رو به آدمی تبدیل کردن که از خودش انتظارهای غیرممکن داشت؛کسی که انگار نمیتونست به خودش اجازه بده معمولی باشه،اشتباه کنه یا حتی برای لحظهای از تلاش کردن دست بکشه.
و بعد جونگیو وارد زندگیاش شد؛کسی که در کنار اون تونست احساسات متفاوتی رو تجربه کنه.
کسی که رابطهشون فقط دربارهی رقابت و بهتر بودن نبود بلکه لحظههایی وجود داشتن که میتونستن کنار هم از موسیقی لذت ببرن. لحظههایی که برای من هم از قشنگترین بخشهای داستان بودن،چون میشد دید موسیقی چطور میتونه دو نفر رو به هم نزدیک کنه و برای مدتی، تمام فشارهای بیرون رو از ذهنشون دور کنه.
اما تلخی ماجرا این بود که فشارها و مقایسههایی که از قبل توی زندگی بیاو وجود داشتن، روی رابطهاش با جونگیو هم تأثیر گذاشتن.رابطهای که میتونست براش یه فضای امن باشه،کمکم با درد و اتفاقاتی گره خورد که بعدها سالها ازشون رنج کشید.
بیاو برای مدت طولانی با نبودن جونگیو زندگی کرد؛با احساس گناه،با خاطراتی که نمیتونست ازشون فرار کنه و با این تصور که خودش مقصر تمام چیزهاییه که اتفاق افتادن. انگار بار تمام اتفاقات رو به دوش خودش گذاشته بود و به خودش اجازه نمیداد از اون گذشته فاصله بگیره.
و این بخش از شخصیتش هم برای من خیلی دردناک بود.اینکه ببینی یه آدم چطور میتونه سالها خودش رو بهخاطر اتفاقاتی سرزنش کنه که درکشون،پذیرفتنشون و کنار اومدن باهاشون به این سادگی نیست.اینکه چطور احساس گناه میتونه کمکم به بخشی از هویت آدم تبدیل بشه و باعث بشه حتی وقتی فرصت ادامه دادن وجود داره،گذشته هنوز دست از سرش برنداره.
در آخر فکر میکنم بیاو تونست خودش رو رها کنه و احساس خوبی داشته باشه..
Post #410
886