من از همون قسمت اول با جونگیو ارتباط گرفتم.هر سکانسی که این بچه توش حضور داشت،ناخودآگاه اشکام سرازیر میشدن،انگار یه چیزی توی غمهاش وجود داشت که میتونستم با تمام وجودم لمسش کنم.میتونستم تنهاییش رو بفهمم،میتونستم خشمش رو درک کنم و حتی وقتی تصمیمهایی میگرفت که دردناک بودن،باز هم میتونستم بفهمم چه چیزی اون رو به اون نقطه رسونده.
بچهای که از همون اول زندگی مجبور بود روی پای خودش بایسته و با سختیها کنار بیاد؛کسی که بعد از فوت مادرش،درحالیکه هنوز خودش یه بچه بود،با تنهایی و فقدان روبهرو شد و مجبور شد در شرایط سخت و با مشکلات زیادی بزرگ بشه.
جونگیو از اون آدمهایی بود که انگار زندگی خیلی زود مجبورش کرده بود بزرگ بشه.
و درست وقتی که تونست در کنار یه نفر احساس خوبی رو تجربه کنه،وقتی که موسیقی و پیانو زدن با بیاو براش به چیزی فراتر از رقابت تبدیل شد و تونست برای لحظههایی هم که شده از زندگی لذت ببره،اتفاقاتی افتادن که همهچیز رو تغییر دادن.
اون فقط پیانو رو از دست نداد؛انگار بخشی از آیندهای رو که برای خودش تصور کرده بود هم از دست داد.و از دست دادن بیاو هم برای اون فقط از دست دادن یه دوست نبود.بیاو کسی بود که باهاش خاطراتی ساخته بود،کسی که در کنار اون موسیقی معنای متفاوتی پیدا کرده بود و کسی که حتی بعد از تمام اتفاقات تلخ،خاطرهی نواختن پیانو باهاش هنوز توی قلبش زنده مونده بود.
و چیزی که بیشتر از همه اذیتم میکنه،اینه که ما بخش زیادی از سختیهایی رو که جونگیو طی اون سالها کشید،ندیدیم.ما از اتفاقات گذشته و تأثیرشون روی اون خبر داشتیم،اما من دلم میخواست بیشتر از مسیرش ببینم؛از روزهایی که مجبور بود با نبودن موسیقی کنار بیاد،از تنهاییهاش،از تلاشهاش برای ادامه دادن و از تمام لحظههایی که باید با خودش و خاطراتش روبهرو میشد.
من تقریباً توی تمام قسمتهای آخر منتظر بودم که حداقل یه زمان قابلتوجه رو به جونگیو اختصاص بدن؛یه فرصت واقعی برای اینکه بتونیم درک کنیم چه چیزهایی رو از سر گذرونده و چطور تونسته با اون همه درد ادامه بده.دلم میخواست بیشتر وارد دنیای درونیاش بشیم و بفهمیم در تمام این سالها چه چیزهایی رو توی خودش نگه داشته؛چیزهایی که شاید هیچوقت نتونسته بود به زبون بیاره.
چون جونگیو برای من فقط یه شخصیت خشمگین یا کسی که دنبال انتقام بود،نبود.اون یه آدم زخمی بود که انگار سالها فرصت نکرده بود با تمام چیزهایی که از دست داده بود،واقعاً روبهرو بشه.و شاید بخشی از چیزی که ما به شکل خشم و کینه میدیدیم،از دلتنگی و اندوهی میاومد که خودش هم نمیتونست بهراحتی باهاش کنار بیاد.
وقتی اعتراف کرد که حتی وسط تمام اون خشم و میل به انتقام،خواب نواختن پیانو چهاردستی با بیاو رو میدیده،قلبم واقعاً فشرده شد.هنوز خاطراتش رو دوست داشت،هنوز دلش برای روزهایی که کنار بیاو موسیقی میساخت تنگ میشد و هنوز یه رؤیای مشترک رو با خودش حمل میکرد؛حتی وقتی فکر میکرد دیگه نمیتونه به اون رؤیا برگرده.
جونگیو عزیزم،تو با تمام مهربونی،فداکاری و صداقتی که در وجودت بود،واقعاً سزاوار این همه درد نبودی.دلم میخواست زندگی حداقل یه بار هم که شده باهات مهربونتر باشه.دلم میخواست بیشتر ازت ببینم،بیشتر ازت بدونم و فرصت بیشتری داشته باشم تا شاهد روزهایی باشم که بالاخره تونستی بدون اون همه سنگینی،فقط برای خودت زندگی کنی.
و هنوز هم وقتی به پایان جونگیو فکر میکنم، نمیدونم واقعاً باید اسمش رو پایان خوش بذارم یا نه.از یه طرف،اون تصمیم گرفت راه خودش رو ادامه بده و موسیقی رو با معنای تازهای دنبال کنه؛از طرف دیگه،نمیتونم تمام چیزهایی رو که از دست داد،نادیده بگیرم. نمیدونم چقدر از زخمهاش بهبود پیدا کردن و چقدر از اون سالهای سخت هنوز همراهش مونده.
فقط میدونم وقتی بهش فکر میکنم،دلم میخواد براش گریه کنم.دلم میخواد میتونستم بیشتر از آرامشش ببینم،بیشتر از لحظههایی که واقعاً خوشحاله و بیشتر از روزهایی که دیگه مجبور نیست تمام بار زندگی رو بهتنهایی به دوش بکشه.
شخصیت جونگیو یکی از خاصترینها برام بود^^
Post #409
898