این صحنه از سریال نون خ، جدای لطف چندگانهای که دارد، یادآور برخی ابیات مولاناست.
این که سخن دیگری درک و شنیده نمیشود، چرا که «در سر آنچه هست، گوش آنجا رود»!
امّا خصوصا برخی ابیات در همین موضوع و موقعیت، نمادین یا واقعی، به جای «تیشه گرفتن پیِ حفره زندان»، دغدغه عمارت و آذین زندان را داشتن...
برجِ زندان را شکست ارکانیای / هیچ از او رنجد دل زندانیای؟ (۱)
کای دریغ این سنگ مرمر را شکست / تا روان و جان ما از حبس رَست؟
آن رُخامِ خوب و آن سنگِ شریف / برجِ زندان را بَهی بود و الیف (۲)
چون شکستش تا که زندانی برَست؟ دست او در جُرمِ این باید شکست! (۳)
...
مکر آن باشد که زندان حفره کرد / آن که حفره بست آن مکریست سرد...
.
پ.ن.
۱، ارکانی اینجا به معنی صاحبمنصب، چنان که گویند «از ارکان دولت». «گفت ای شاهان و ارکان بلند...»
۲، رخام سنگ مرمر سفید است.
الیف: الفتگرفته و مونس. «وقت درد و غم به جز حق کو الیف؟»
بَهی: روشن و زیبا و تابناک. «لطفِ معروف تو بود آن ای بَهی...»
۳، و در اصل از شمس که: «تو میگریی که دریغ آن تیر بر آن دیوار زندان چرا زدند؟ بر آن سنگ چرا زدند؟ دریغ نیامدشان از آن مرمر لطیف؟»
.
Post #555
1.26K
- ❤ 16
- 👍 3