اشتری بر ناودان
ابوریحان بیرونی در مقدّمهٔ کتاب «الصّیدنه فی الطّب» عبارت مشهوری دارد در خصوص پایه و مایه زبانها در نقل و شرح علوم. آنجا مقایسهای میکند بین توان زبان عربی، خوارزمی و فارسی در نقل علوم و میگوید که «من از خود قیاس میگیرم، که اگر علمی به زبان خوارزمی، که مطلوب طبع من است، نقل شود، غریب است، همچون شتری بر ناودان...» (لاستغرب استغراب البعير على الميزاب) و بقیهٔ آن عبارت اینجا مقصود ما نیست.
این تصویر «اشتری بر ناودان»، کنایه از امری سخت رسوا و غریب و نامتناسب، که هیچ جای پوشیدن و رفع و رجوع ندارد، بسیار مورد علاقهٔ مولاناست و این سخن ابوریحان هم نشان از سابقهٔ کهن آن دارد.
از جمله در مثنوی، آنجا که از عاشق میخواهند که برنارد دمی و این چطور ممکن است؟
عاشق و مستی و بگشاده زبان / اللَّه الله اشتری بر ناودان!
یا آنجا که به چیزی بربسته و ناپایدار بنازند و نزد عاقل این سخت رسواست:
ای بنازیده به مُلک و خاندان / نزد عاقل، اشتری بر ناودان
در جایی دیگر نردبان آورده است (و میاندیشم که اینجا هم ناودان در ذهن نبوده؟)
زیر چادر مرد رسوا و عیان / سخت پیدا، چون شتر بر نردبان
و در دیوان مناره:
به سر مناره اشتر رود و فغان برآرد / که نهان شدم من این جا، مکنید آشکارم!
شتر است مرد عاشق، سرِ آن مناره عشق است / که منارههاست فانی و ابدیست این منارم
امّا این چه تصویر غریبی است؟ اشتری بر ناودان؟
اینجا به قاعده آن ناودانهای قدیمی مقصود است که بیشتر از جنس چوب و به صورت کانال یا مجرای آب کوچکی میساختهاند که سر آن از بام بیرون میآمده و آب را از همان بالای بام آبشاروار به زمین میریخته است. از این رو عجیب نبوده که گاه، به قول مولانا «ناودان همسایه در جنگ آورد».
همچنان در مثنوی، در «قصّهٔ آن زن که طفل او بر سر ناودان غیژید و خطرِ افتادن بود» هم میخوانیم که در نهایت آن طفل «سوی بام آمد ز متنِ ناودان» و نشان میدهد که ناودان به گونهای بوده که طفلی میتوانسته تا میانه آن برود و در آنجا بنشیند و ترس بر جان مادر بیندازد. گاهی اوقات هم این ناودانهای کوتاه، لولهمانند و درونتهی بوده است چرا که تشبیه خرطوم فیل به ناودان، در آن تمثیل مشهور، با این شکل دوم بیشتر میخواند، خصوصاً که سنایی در حدیقه، و مولانا تمثیل را از او گرفته است، بر این وجه شباهت تاکید میکند که خرطوم «راست چون ناودان میانه تهیست».
بودن اشتر بر سر بام خود شگفتی تمام است. در قصّهٔ ابراهیم ادهم میخوانیم که
بر سر تختی شنید آن نیکنام / طَقَطقی و های و هویی شب ز بام...
هین چه میجویید؟ گفتند اشتران / گفت: اشتر، بام بر، کی جست هان؟...
اینک امّا تصوّر کنیم که اشتر بر دورترین لبهٔ بام، بر روی ناودانی باریک ایستاده و میخواهد خود را نگهدارد یا پنهان کند. الله الله اشتری بر ناودان...
.
و همچنین رک این اشترنامه: قصهٔ شب بود و قرصِ مَه و اشتر و کرد.
.
Post #473
1K
- ❤ 18
- 👍 2