قربون اون یعرب بن قحطان برم!
سالها پیش، مجله مهرنامه، پروندهای داشت در باب غلامحسین مصاحب. این نسل پرمایه که انگار بهترین عصاره عصر قدیم و جدید بودند، نسل فروغی، نفیسی، قزوینی، زریاب، مینوی، زرینکوب...
خاطرات استاد شفیعی کدکنی خصوصا جالب بود. از جمله این که مصاحب میگفت «هر کس میخواهد وارد مداخل دایرة المعارف شود، نخست باید بمیرد!» چون «اگر این باب مفتوح شود، فردا فلان سرهنگ ساواک با هفتتیرش میآید که نام مرا هم باید وارد کنید».
دیگر این که میگوید که قرار نبود در دایرة المعارف هیچ شعری بیاید مگر به عنوان شاهد «عروض» یا «بدیع»، اما وقتی به منطقی رازی رسیدهاند (ف ۳۸۰ هـ.ق) او سراغ کدکنی که نویسنده این مدخل بوده رفته، با خواستهای سخت نامصاحبوار: «دستم به دامنتون! اجازه بدهید که شعر «یک موی بدزدیدم از دو زلفت» را با ترجمه عربی آن اضافه کنیم» به موجب خاطرهای خوش از عهد نوجوانی.
شنیده یا خواندهاید:
یک موی بدزدیدم از دو زلفت / چون زلف زدی ای صنم به شانه
چونانْش به سختی همی کشیدم / چون مور که گندم کشد به خانه
با موی، به خانه شدم، پدر گفت: منصور کدام است از این دوگانه؟
شاعر، جدای دزدیدن آن طرّه موی یار، به لاغری و ضعف خود اشاره دارد (لیک میل عاشقان لاغر کند...) که یک موی را هم به سختی به خانه میکشد و چون به خانه میرسد، پدرش، از شدّت باریکی و نحیفی او، میپرسد که منصور کدام یک از شماست؟! منصور، نام خود «منصور منطقی رازی» است.
برگردان عربی شعر امّا از بدیعالزمان همدانی است که همعصر منطقی رازی بود و گویند این سه بیت را هم فیالبداهه و در حضور و به خواست صاحب بن عبّاد ترجمه کرد. (۱)
سَرَقتُ مِن طُرَّته شَعرَةً / حینَ غدا یمشطها بالمشاط
ثُمَّ تَدَلَّحْتُ بها مُثقلاً / تَدَلُّح النملِ بحبِّ الحِناط
قال ابی: مَن ولدی مِنکُما؟ کلاکما یَدخُل سَمَّ الخیاط
تفاوت در برگردان اندک است. پدر میپرسد: چون هر دو شما از سوراخ سوزن رد میشوید، پس کدام یک فرزند منید؟ ابیات هزارساله...
جای دیگر میگوید، مصاحب، که خود «ضرّابخانه لغت» داشت و برای ساخت و ترویج معادلهای فارسی لغات بیگانه، کوششهای بزرگ و جمعی و روشمند و مستمرّ کرده بود، قدرت تصریفی زبان عربی را میستود و در محیط نه چندان عربیدوستی آن روزها، «گاه به شوخی و جدی میگفت: قربون اون یعرب بن قحطان برم!» (۲)
پ.ن.
۱، این صاحب بن عباد هم پدیده عجیبی بود، وزیر دیلیمان ایران، بسیار فاضل، ادیب و نقّاد، دانشدوست و عالمپرور، اما سخت شیفته ادب و فرهنگ عربی، تا جایی که کارش به دشمنی به میراث ایرانی رسیده بود چنان که یکبار شاعری که در فضل عجمان سخن گفته بود را برای همیشه از محفل خود بیرون کرد. آنقدر عاشق سجع عربی بود که حُکمش در عزل قاضی قم مشهور است «ایّها القاضی بقًم، قد عزلناک فقُم».
شما بداقبالیهای زبان فارسی را در آن عهد ببینید و هم جانسختی آن را که «به زعم» همچو محیط غالب فرهنگی، چه محصولاتی را در آن تاریخ آفریده است. میبینیم که همراه و گاه بیشتر از قدرت سیاسی حاکمان، به مثال محمود غزنوی که حامی و پیرو سرسخت خلیفه و سلطه بغداد بوده، وزیران و فرهیختگان عهد بودهاند که اینگونه عربیمابی را تبلیغ و تقویت میکردهاند چنان که رسایل دیوانی، مکاتبات و محاسبات، توسط وزیران، و نه به دستور شاهان، از فارسی به عربی برمیگشت، یا در غرب ایران که خاندان آل بویه با هدف ارتقای استقلال و اقتدار ایران برخاستند و کوششها کردند و کامیابی هم داشتند، باز وزیری چنان مستهلک و مستحیل در فرهنگ عربی بود که مجالی به رشد زبان نیاکان نمیداد... این بحثی درازدامن است اما یک نکته بدیهی هم دارد که فرهنگ و زبان عربی آنقدر عمق، غنا و جذابیت داشته که اینگونه دل بسیاری از فرهیختگان پارسیگوی را برای نسلها برده است، حتی شاخصترین نمایندگان و برکشندگان زبان آن را، از «دهان پر از عربی» حافظ، تا «پارسی گویم گرچه تازی خوشتر است» مولانا و فخر «تازیدانی» سعدی در بغداد... این البته بحثی است ظریف، مستعدّ سقوط از یک سو! «بر کنار بامی ای مست مُدام...»
.
۲، یعرب بن قحطان را نمیشناسید؟ يعرب پسر قحطان پسر عابر پسر شالخ پسر قينان پسر أرفخشذ پسر سام پسر نوح... و نوح را هم میشناسید دیگر، گرچه شاید نه از نوع که مولانا میگفت:
گر کسی گوید که دانی نوح را؟ آن رسول حق و نور روح را؟...
تو بگویی من چه دانم نوح را؟ همچو اویی داند او را ای فتی...
به هر شکل، اعراب قدیم، یعرب را نیای خود میدانستند و معتقد بودند که زبان عربی از او به میراث رسیده و همین مقصود مصاحب بوده است.
.
۳، این نسخه را دیدم، و یاد آن خاطره کردم: «و اوّل کسی به زبان تازی فصیح سخن گفت، او بود...» مجمل التواریخ و القصص
.
۴. دو سه خاطره از دیگران را در بخش نظرات آوردم.
.
Post #468
1.57K
- ❤ 18
- 👍 3