همچنین بیت:
من هم رَباب عشقم و عشقم رَبابی است / وان لطفهای زخمهٔ رحمانم آرزوست
چنین ترجمه شده که «عشق من هم رباب است» که مناسب نیست. بیت به واقع میگوید که معشوق من هم ربابنواز است (و من رباب او).
ژامبه گاه خوانشها و برداشتهایی داشته است که محلّ تردید یا تامل است، از جمله:
غزل ۳۰ (ف ۵۰۶)
تا که مرا شیر غمت صید کرد / جز که همین شیر شکاریم نیست
مصراع دوم چنین ترجمه شده که من هم جز شکار این شیر نیستم، که به نوعی تکرار مصراع اول است. آنچه بیت میگوید آن است که آن شیر هم شکار و غنیمت من است، یا جز آن شکار و کاری ندارم. این بدان و آن بدین آرد شتاب!
در همین غزل:
همچو شکر با گُلت آمیختم / نیست عجب گر سر خاریم نیست
مصراع دوم اینگونه برگردانده شده که شگفت نیست اگر من هیچ خاری ندارم، حال آن که میگوید پس عجب نیست که من میل به خار ندارم.
غزل ۳۴ (ف ۹۹۱)
باز جان را ز خویشتن گم کرد / جان چو گم شد وجودِ خویش بدید /
بعد از آن باز با خود آمد جان / دام عشق آمد و در او پیچید
ژامبه «باز جان» را اضافه تشبیهی دانسته است (باز، پرنده شکاری). به نظر میآید که قید باشد، چنان که در بیت بعدی هم میخوانیم. عشقِ قدیم جانِ حادث را به قرب خویش میکشد و بدین طریق او را آزاد میکند (جان به عشق اندرون ز خود برهید). بعد رهایش میکند تا او وجود خود بیابد، و بعد از این خودیابی، عشق است که از عالم قدیم میآید و در او میپیچد و میبرد، چنان که در همان ابتدای مقالات شمس میخوانیم: «از قدیم چیزی به تو پیوندد و آن عشق است. دامِ عشق آمد و در او پیچید...»
در همین غزل:
شربتی دادش از حقیقتْ عشق / جمله اخلاصها از او برمید
عشق به واقع فاعل است، امّا ژامبه حقیقت عشق را ترکیب اضافی دانسته است.
غزل ۳۱ (ف ۱۳۹۳)
شکر کند خاکِ دژم از فلک و چرخ بخَم / کز نظر و گردش او نورپذیرنده شدم
نظر را از خود گوینده دانسته است، یعنی از نگاه من به او... حال آن که خاک میگوید از نظر (و عنایت) فلک است که نورپذیرنده شده است.
غزل ۴۹ (ف ۵۰۵)
نی غلطم در طلبِ جانِ جان / پیش میا پس بمرو دور نیست
«نی غلطم» که در زبان مولانا سابقه مکرّر دارد (نی غلطم در دل ما بودهای...)، در اینجا هم در مقام تدارک و جبران آمده است که «نه، اشتباه میکنم، بلکه...». آن غلط به درخواست پیش آمدن باز میگردد در مقابل معشوقی که دور نیست. ترجمه چنین است که «نه، در طلب آن جان جان، اشتباه نمیکنم»
غزل ۱۵ (ف ۱۶۲)
به سلاحِ احدی تو، ره ما را بزدی تو / همه رختم ستدی تو، چه دهم باجستان را؟
در ترجمه میخوانیم که «باجستان» همان راهزن یا معشوق است حال آن که شاعر میگوید دیگر چیزی برایم نماند که به باجستان دهم.
گاه معنی اصلی کلمه روشن نبوده است. به مثال:
غزل ۱۴ (ف ۸۰۶)
از حصار فلکی بانگِ امان میخیزد / وز سوی بحر چنین موجِ گمان میآید
گمان در اینجا به معنی آشنا و معمولِ حدس و ظنّ و پندار و تخمین در مقابل یقین نیست، بلکه صورتیست از کلمهٔ «جمان» عربی به معنی مروارید، لؤلؤ. انصاف آن است که این معنی چندان نزدیک به ذهن نیست و ما هم این را از آن بدیع زمانه، فروزانفر آموختهایم . ژامبه چون به این بیت رسیده، و چنان که آمد او در ترجمه غزلها دست به گزینش ابیات نزده است، دچار سختی شده که چطور در این غزل که تمام مژدهٔ رسیدن بخت و اقبال و وصال و خوشیست، از بحر، این نماد عالم غیب، در این نوبت وصل و لقا، موج گمان میرسد و نه یقین و امان؟ این است که ناچار ترجمهای تفسیرآمیز آورده که به هر شکل جا نمیافتد. این که از سوی بحر، اخبار و شایعاتی از ایمان میرسد یا نظیر آن. ظاهرا اینگونه معنی کرده که اینک خبری، رنگی و بانگی از سوی بحر میرسد و شاید هم این بیت مثنوی را در خاطر داشته است:
چون تقاضا بر تقاضا میرسد / موج آن دریا بدینجا میرسد
به هر شکل معنی روشن است که از آسمان بانگ امان میآید و از دریا موج مروارید.
گاه اشتباه در ترجمه ناشی از بدخوانی غزل است. به مثال:
غزل ۴۷ (ف ۸۴۸)
چون زان چنان نگاری در سر فتد خماری / دل تخت و بخت جوید یا ننگ و عار ماند؟
که «ننگ»، «بنگ» خوانده شده و به افیون بازگردانده شده است!
غزل ۴۱ (ف ۵۲)
هژده هزار عالم عیش و مُراد عرضه شد / جز به جمالِ تو نبود جوشش و رای نفس ما
مطابق ترجمه، ظاهراً «عالم عشق و مراد» خوانده شده است و اگرنه با دقّت و شیوهٔ کار ژامبه، بعید است عشق را معادل عیش بیاورد.
غزل ۲۷ (ف ۸۸۱)
لشکر اندیشهها میرسد از بیشهها / سوی دلم طُلب طُلب وز غم من شاد شاد
طُلب طُلب، به معنی فوج فوج، گروه گروه، به ظاهر «طَلَب طَلَب» خوانده شده است و بر این مبنا به «در پیِ آن، در پی آن» بازگردانده شده است.
غزل ۱۳ (ف ۲۹)
ای از ورای پردهها تابِ تو تابستان ما / ما را چو تابستان ببر دلگرم تا بُستان ما
«تا بُستان» در مصراع دوم دوباره «تابستان» خوانده شده است.
Post #460
1.05K
- ❤ 6