رهایی نیابم سرانجام از این / خوشا باد نوشین ایران زمین...
این را رستم فرخزاد میگوید، در پایان شاهنامه، که آخرش هم هیچ خوش نیست.
ما چطور از این همه مصائب رهایی خواهیم یافت؟ مگر یک ملّت چقدر توش و توان دارد؟ فقط سال گذشته، جنگ دوازده روزه، فشار توّرم افسارگسیخته، فجایع هولناک دیماه و اینک هم جنگی که هنوز عواقب مصیبتبارش را ندیدهایم. میگویند که پانزده هزار نقطه را زدهاند... از مراکز نظامی که بگذریم، شدّت و حجم و گستردگی ویرانی برخی از این «نقطه»ها حادثه بزرگی بود در سالهای پیش، آتشسوزی پلاسکو یا فرو ریختن متروپل، و اینک دیدن این ویرانیها هر روزه با موشک و بمبهای «نقطهزن» بسیار عادی شده است. اینک هم که میگویند «بانک اهداف» جدیدی دارند. بعد مخازن و تاسیسات نفت و گاز، صنایع سنگین و پایه را میزنند، فولاد مبارکه و اهواز... تا بعد که سراغ نیروگاه برق بیابند و ما هنوز خبر نداریم که در ایران چه شده است... اندکی از هزاران را میبینیم که ایران ویران میشود و مردمی که بیجا و بیجان میشوند. به روز کابوس میبینیم، و باز نگران کابوسهای دیگر. این البته غم همگان نیست، غم خام و خراب و خیالاندیشان نیست که هر زخم و مرگی را توجیه میکنند.
رهایی نیابیم سرانجام از این؟ شاید... امّا، خوشا باد نوشین ایران زمین. امید که از پس این همه غمان برسد مژده امان. باشد که این باد ویرانگر سَموم که از هر سو، درون و بیرون، بر بوستان ایران بگذشت و از آن بوی گل و رنگ نسترن برد، بگذرد. ایران از این ورطه ویرانی نجات یابد و زخم هایش درمان شود و آن نسیم نوشین خود را به روزگاری که ما هم شاید نبینیم، برای فرزندان واقعی خویش، بازیابد... چو باغی خرّمبهار، شکفته همیشه کل کامکار...
.
Post #442
1.24K
- ❤ 17