همچو گمکرده پسر...
در دفتر سوم است:
گفت آن یعقوب با اولاد خویش / جُستنِ یوسف کنید از حدّ بیش
هر حسِ خود را در این جُستن به جِد / هر طرف رانید شکلِ مُستعِد
گفت از روحِ خدا لا تَیأَسُوا / همچو گمکرده پسر رو سو به سو...
شگفتا که اینجا مولانا، بر خلاف عادت خویش، بیشتر از حکایت این گمکرده فرزند نمیگوید. گویا به داستانی نظر داشته است آشنا و برسر زبانها، و چنین هم بوده است. چنان که سعدی، همعصر او، در بوستان آورده:
یکی را پسر گم شد از راحله / شبانگه بگردید در قافله
ز هر خیمه پرسید و هر سو شتافت / به تاریکی آن روشنایی بیافت
چو آمد برِ مردمِ کاروان / شنیدم که میگفت با ساروان
ندانی که چون راه بردم به دوست؟ هر آن کس که پیش آمدم، گفتم اوست...
همچنان به پدری فکر میکنم، پدران و مادران، که در ترس و ناامیدی، پرده و کیسه از صدها تن و چهره خونین کنار زدند، و هر بار مردند که این روی آن گمکرده فرزند است یا نه... این شبها و روزهای سیاه و تباه...
.
Post #415
5.08K
- ❤ 52