اینک که خدای دهه شصت بازگشته، بگویم که «بازنویسیِ روایتِ شفق» به قلم اکبر سردوزامی در کنار داستان کوتاهِ «مرایی کافر است» نوشته نسیم خاکسار، از موثرترین داستانهایی است که در خصوص زندانهای دهه شصت خواندهام.
روایت شفق البته بلندتر است، دوره زمانی آن هم. روایت «شفق اللهوردی» از هواداران خُرد تشکیلات پیکار که در اوایل سالهای شصت به زندان میافتد، بعد با شرایطی آزاد میشود، به عراق میرود و از آنجا به آلمان پناهنده میشود. خاطرات این دوره است که به فشردگی روایت شده و توسط اکبر سردوزامی به شکل موثری بازنویسی شده است. «مرایی (ریاکار) کافر است» اما حدیث نفس گونهای است کوتاه از محمّد نامی در زندان و تاثیر شکنجه و رفتار توّابان و البته توبه فرمایان. از منظر تاریخی هم شفق بیشتر به دوره حکومت حاج داوود رحمانی در زندانها میپردازد و مرایی مشخصاً به اسدالله لاجوردی.
هر دو آغازی تکاندهنده دارند «شفق میگوید: ببین من بارها گفتهام. من این روزها را دارم زیادی زندگی میکنم. زندگی من باید همان یازده سال پیش تمام میشد»، روزگاری که زندگی اینقدر ارزان بوده که یکی میآمده دمِ درِ بند و فریاد میزده «اردشیر، بیا برو حمّام، میخواهیم اعدامت کنیم». و مرگ آنقدر نزدیک که «یکی از بچهها، یادش بهخیر، شبی که میخواستند اعدامش کنند، گفت شفق، خجالت بکش، بیا با هم بریم اعدام شیم، بیخود آبروی خودتو نبر».
اما آغاز مُرایی کافرست حتی غریبترست: «یکباره احساس کردم سگ شدم، سگ نه به عنوان حیوانی هار، نه، برعکس، حیوانی مطیع و بدبخت» وقتی دستهایش را به دور زانوی حاج آقا حلقه میکند و توبه میکند، تا دوباره توبه بشکند.
شفق حکایتگر یک برهه از زندگی است و همه آنچه در آن تجربه کرده و همه تیپ آدمی که دیده: «من همه جورش را دیدهام: مجاهد، چریک، پیکاری، رزمندگانی، همه جورش را» و البته در بطن داستان، توابها، پاسدارها و خوب و بد آنها را: «توی توّابها هم آدم حسابی زیاد بود. طرف ظاهرا توبه میکرد که بماند.»، و «این پاسداره لوطی بود» که آن هم البته «بدبخت را برداشتند ویلانش کردند. بردند محافظش کردند، بعد هم شنیدم مجاهدین زدهاند ترتیبش را دادهاند.». «مرایی کافر است» اما بیشتر حکایت دو یا سه صحنه است و اینکه چگونه گاهی اوقات این پوست آدمی است، زیر شکنجه و تعزیر، که به روح و مغز آدمی جهت میدهد و حتی آن را دگرگون میکند: «فکر میکنم، تقصیر پوست بود»... شفق اما درک دیگری دارد «بخصوص بعد از سال ۶۱، طرف اگر (پایدار) میماند، فقط لوطی بود، انسان بود، به آدمها اعتقاد داشت. نمیتوانست پنجاه نفر را بدهد دم تیغ و خودش زنده بماند». میگوید کسانی بودند که «کابل نخورده بودند. تمام فک و فامیل را لو داده بودند». اینک اما میگوید که اگر گرفتار شود «از عروسی ننهام میگویم تا دامادی بابام».
روایت شفق، به فلق ختم نمیشود. فقط صدای خون است در آواز تذرو. شفقی که میگفت «احساس کردم میتوانم کاری کنم، سیاسی شدم»، در نهایت فقط می خواهد لوطی بماند. آدمفروش نشود مثل محمد قصّه مُرایی که فقط میخواهد از پوست سگی بیرون بیاید. این ارزش لوطیگری، یا شاید خاطره لوطیگری، همه آن چیزی است که امروزه برای شفق مانده است: «حالا یک عده لوطیگری میکردند، اعدام میشدند، یا حبس میکشیدند، یا در نهایت، فقط به خودشان لطمه میزدند... آدمهایی که فقط میشود گفت لوطی بودند، نه سیاسی» افرادی مثل اکبر مسلمخانی که: «یک لوطی به تمام بود، توی زندانی که قحطی سیگار بود، با دستهای خودش، برای من هشتاد تا سیگار پیچید... وقتی پیغام دادم لباس ندارم، برای من زیر شلواری فرستاد، و شورت فرستاد، تمیزترین پیراهنش را برای من فرستاد. و من در تاریخ ۱۹ فروردین ۶۲، وقتی فهمیدم اعدامش کردند، سرم را روی پیراهنش گذاشتم و گریستم.»
بازگشت خدای دهه شصت، بعد چهل سال.
همچو قوم موسی اندر حرّ تیه / ماندهای بر جایْ چِل سال ای سفیه
ای به ده دست آمده در ظلم و کین / گوهرت پیداست حاجت نیست این
نیست حاجت شهره گشتن در گزند / بر ضمیر آتشینت واقفند...
آه که دیدن سوگواری این مادران چه قدر دردناک است،
.
.
Post #413
2.15K
- 👍 20
- ❤ 13
- 🤔 1