برنیاید ز کشتگان آواز...
شما را نمیدانم، من امّا هنوز از منزل اوّل سوگ بیرون نیامدهام. در ناباوری، در حجم و هجمه غم این مردم به خاک و خون فتاده. از دیدن این همه شقاوت و قساوت و جنایت. برخی قدم به منزل بعدی گذاشتهاند، خشم، ستیز، گریز... در درون خویش، یا در بیرون.
پیش از این هم، همه نوع درد بود، و دردها از مرگ میآید رسول، امّا اینک مرگ بیشمار است، نه مرگ، که مرگاندن، میراندن، کشتار...
کشتی امید غرق میشود، و باز میگردد. برای من، آن کشتی اول، سالها پیش غرق شد. آبان ۹۸ «منّ آخر» بود. آخرین وزنه، سنگین یا سبک، که چون بر کشتی نهند، دیگر طاقت نیاورد و در آب غرق شود. غرقِ این کشتی نیابی ای امیر، تا بنَنْهی اندر او مَنُّ الاَخیر... همیشه میتوان پرسید که چرا اینقدر دیر، منتهی خب برای هر کس زمانیست، یوم الوقت المعلوم! پیش از آن آدمی همچنان امیدی دارد، از سر آرزومندی یا ناچاری، طوعاً او کرهاً، امیدی دارد به بهبود امور، به بازگشت اندکی، حدّاقلی از عقل و حزم و تدبیر، که لازمه هر نوع مملکتداریست حتّی از از این نوع. رعایت انسان و شرم و انصاف که آرزوی دور از اندازه است.
امّا وقتی آن آبان ماه، این چنین، چشم در چشم، آدمهای از جنس همسایه و نه آن دشمنهای وهمی چهل ساله، با سبعیت و سفاکی تمام، به گلوله بسته شدند، وقتی جان مردم به جان رسیده را گرفتند، آن کشتی غرق شد. بعد سرنگونی هواپیما آمد، با همه دردناکی، با آن نمایش چند پرده دغل و دروغ و وقاحت، بعد کرونا و پراکندن مرگ، با ممنوعیت واردات واکسن و شعبده مستعان، بعد آن جانها و چشمهای نازنین که از زن و زندگی و آزادی گرفتند. تا این دی ماه که دیگر در رسیدن به قلّهای که وعده میدادند هیچ کوتاهی و تقصیر نکردند، کمیّت کشتار و شقاوت رفتار، از هیچ سبعیت و جنایتی که به بدترین دشمنان خویش نسبت میدادند ابا نکردند. زنگیان مست تیغ در مردم نهادند و انتقام سخت همه ناکامیها و رجزهای بیمعنی خویش را از مردم جان به لب آمده گرفتند، پرده تاریک برانداختند تا در تاریکی و سکوت، با آن چشمان پر از داروی بصیرت، تیر به تن و چشمان آدمیان زنند و بعد لاف پیروزی زنند که بوالعجب نادر شکاری کردهایم...
نوبت زنگیست، رومی شد نهان، این شب است و آفتاب اندر رهان
نوبت گرگ است و یوسف زیر چاه، نوبت قبط است و فرعون است شاه...
ایران در تاریخ خویش روزهایی از این بدتر هم دیده است. زندگی قویتر از این مرگانگیزان و عوانان و توجیهکنندگان مرگفروش آنهاست. امّا امروز، این ایران ماست... این کشتگان فتاده به هامون، این صیدهای دست و پا زده در خون، با پدرانی که فرزند کشته را صدا میزنند تا شاید آوازی شنوند، و مادران بیصدایی که نمیدانند پیکر فرزند را کجا جویند، بر سر کدام بالین بمویند، بر سر کدام کیسه سیاه، گریه کنند.
آزادهدلان گوش به مالش دادند / وز حسرت و غم سینه به نالش دادند
پشتِ هنر آن روز شکستهست درست / کاین بیهنران پشت به بالش دادند
.
Post #408
2.76K
- ❤ 44