خانهام آتش گرفته است، آتشی جانسوز...
یک هفته کمتر است که از ایران برگشتهام. دو هفته مرخصی سال نو را تهران بودم. جای دوری نرفتم. یک بار تا شمال شرق تهران، برای دیدار دکتر موحّد، یک بار جنوب به سوی بهشت زهرا بر سر مزار کودک برادر، دو روز سفر برای دیدار برادر دیگر... بقیه را تهران ماندم، نزد نزدیکان و عزیزان، پیرگشته پدر، مهربان مادر نحیف، تا التیام کوتاه جداییها و تنهاییهای بلند آنان شود... و اینک هم که چنین.
همان چند روز اول شوکه شده بودم از این همه گرانی، سختی زندگی، ناپایداری، ضعیف شدن خانوادهها، فشار سنگین بر تنهای خرد و خسته، جانهای به دهان رسیده. آنجا که بودم، شهرهای دیگر شلوغ شده بود ولی تهران نه چندان. سه شنبه برگشتم و پنجشنبه بود که پرده سیاه بر مملکت انداختند تا پشت درهای بسته تنهای خسته را کُشته کنند. فارغ از هر نوع موضع سیاسی، دینی، اجتماعی، مهم جان آدمهاست. وطن در تن و روان هموطنان است، در چشمهای آنهاست. هر آن کس که، به هر عنوان و به هر بهانه، عیان یا نهان، قتل و قاتل را توجیه کند، نزد من مُرده است، بر او به فتوای من نماز کنید.
هنوز به تمامی نمیدانیم چه شده است. اخبار و تصاویر موحش و هولناکی میرسد. میتوانیم پیشبینی کنیم. بار اول که نیست... زبان آدمی از این همه قساوت و جهل و جنایت این جبّار عنید میگیرد. وطن را ویران کردند و هموطن را بیتن و بیجان. دل آدمی خون میشود. تو ببین حال و روز خانواده قربانیان چون است. حال خونیندلان که گوید باز؟ خدا داند که چون پرده برافتد چهها ببینیم. به طاقتی که نداریم، کدام بار کشیم. این فقط سرنامه خونین است، تا آن سیاهکار دوباره چه نامه و طومار بلند خونینی نوشته باشد.
نمیدانم حدیث نامه چون است / همی بینم که عنوانش به خون است
غریبان را دل از بهر تو خون است / دل خویشان نمیدانم که چون است...
.
Post #407
1.83K
- ❤ 55