مگر وقت وفا پروردن آمد
که فالم لاتذرنی فرداً آمد
به مناسبت یلدا و فالگرفتنهای آن بگویم که این بیت، در بیشتر نسخ، درست پیش از آن گفتگوی «رهرو» و «رندِ رهنشین» آمده است. آن جا که رند خرابات و سالک طریق، در «خراباتِ طریقت»، به هم برمیخورند امّا هم منزل نمیشوند. این هر دو محبوب شاعر، مسیر و مقصدشان یکی نیست. یک سو «رند رهنشین» است که هیچ کس از زخم و طعن زبانش ایمن نیست. در هر کس در میپیچد تا مکرش بازشناسد. سوی دیگر سالک است، رهروی بیقرار، از آنها که «چشمشان بر راه و بر منزل بود».
«رند» بر سر راه نشسته است. چو «رهرو» پیش میآید، «به لطف» میخواندش که «ای سالک! چه در انبانه داری؟ بیا دامی بنه، گر دانه داری!» رهرو امّا دل در گرو راه دارد. نه فراغت آن که با رند بحث و جدل کند، نه پروای آن که او را با خود همراه کند... «وقت نازک باشد و جان در رصد، با تو نتوان گفت آن دَم عذرِ خود». صیدی دیگر میجوید. این است که تنها نشانی از آن مطلوب بلند آشیانه میدهد و میگذرد «جوابش داد، گفتا دام دارم، ولی سیمرغ میباید شکارم».
اینجا رند باید پاسخی دهد از آنگونه که میشناسیم: «عنقا شکار کس نشود، دام باز چین..». امّا نه. رند هم با او در نمیپیچد. گرمی صاحبقدم است یا غیر آن، به پاسخی بسنده میکند که در آن طنز هست، چنان که شیوه اوست، اما نقد و طعن نیست، شفقت است و شاید هم حدیث آرزومندی: «بگفتا چون به دست آری نشانش، که از ما بینشان است آشیانش»
از آن گفتگوهای مکرّر و همیشه ناتمام، میان آن که «کرد صد اهتمام و نشد» و آن که به «عزمِ مرحله عشق»، باز از نو قدم در راه گذاشته است.
.
چنینم هست یاد از پیرِ دانا
فراموشم نشد هرگز همانا
که روزی رهروی در سرزمینی
به لُطفش گفت رِند رهنشینی
که ای سالک چه در اَنبانه داری؟
بیا دامی بِنِه، گر دانه داری!
جوابش داد، گفتا دام دارم
ولی سیمرغ میباید شکارم
بگفتا چون به دست آری نشانش؟
که از ما بینشان است آشیانش...
.
Post #388
1.16K
- ❤ 12
- 👍 3