از قوی سیاه و بوقلمون رنگرنگ
«قوی سیاه» از نسیم نیکولاس طالب، نویسنده لبنانی آمریکایی. کتابی در خصوص «تاثیرِ بسیارْ نامحتملها».
برگِ کاهم پیش تو ای تندباد... شاید کتاب «سبکی تحملناپذیر هستی» بود که بیش از همیشه مرا به نقش تصادف، دست کم در چشم ما (و نه از منظر مرتفع غایتاندیش) توجه داد. این که زندگی ما تا چه حدّ در دست تندباد تصادفات است و چه حوادث سهل و سبکی، از تقاطعها و انقطاعها، زندگی ما را شکل و جهت داده است. خیلی به عقب نرویم که از مادر گیتی به چه طالع زادیم، نه. میتوان به سادهترینها فکر کرد. اگر در آزمون ورود به دانشگاه، به جای گزینه چهارم، نتیجه بر سوم و یا پنجم واقع شده بود، دانشگاهی دیگر بود، مسیر و شغل و زندگی و ملاقاتهای دیگر... از اینجا بگیریم و این تصادفات و تکثّرات را ببریم در مقاطع مختلف زندگی، طول تاریخ و تعدّد ممکنات را تصور کنیم از کوچک و بزرگ. هیچکس نمیداند که چه میتوانست رخ دهد، اما از آن سو هم نمیتوان به تحلیلهای پسینی همیشه صادق راضی بود که آنچه حادث شد، به قاعدهی ضرورت وجودی، غیر از این نمیتوانست باشد و یا این تصادفات در آینده کار نخواهند کرد. تصادف، فقط بخش کوچکی از حفره سیاه دانش نظاممند ماست و اصل آن البته جای دیگر است.
وقایع بزرگ و تاثیرگذار در جایی خارج از این چارچوبهای آشنای فکری ما رخ میدهد، بیرونِ شش جهت تحلیلهای معمول. نقاط عطف تاریخی را ببینیم، ظهور و سقوطها، وقایع مهم سیاسی و اجتماعی و حتی بحرانهای بزرگ اقتصادی که از چشم بهترین تحلیلگران مالی دور میمانند که بنا به تعریف تمام دانش و ابزار لازم برای پیشبینی را دارند اما باز غافلگیر میشوند. سود و زیانها و تکانهای عظیم آنجاست که فرد یا جامعه توقعش را ندارد، یا روی دیگر آن، انتظاری قطعی دارد که رخ نمیدهد گرچه به قاعده تمامی تلاشش را کرده که شرایط و آینده را به قدر مقدور تحلیل کند. کتاب، به زبانی دیگر، میگوید که چرا در این دنیای جدید هم، و شاید حتی بیش از پیش، «اُستن این عالم ای جان غفلت است». غفلتی که گاه چون نعلی باژگونه از دل دانش نظاممندی بیرون میآید که خود نقطه کورهای دیگری میسازد.
کتاب، در کنار مباحث و مقدمات فلسفی همچون ایده ضرورت، تصادف، استقرا، فرضیه، اثبات یا ابطالپذیری، توجیه یا تبیین، مباحث را به امور روزمره پیوند میزند. شما تحلیلهای روزانه در زمینه سیاست و اقتصاد را ببینید. نوعی «حاضر تحلیلی»، مثل «حاضر جوابی»، و غذای حاضری... امّا تحلیلهای پس از وقوع. آنجا هم که امری پیشبینیشده رخ ندهد، یا به تاخیر افتاده یا در باطن رخ داده... اگر اتفاق افتد، پتانسیل نارضایتی یا خواست اجتماعی است، اگر نه، هنوز شرایط مهیا نیست. این تحلیلهای بیفایده همیشهدرست، هر روز با رنگ و لعابی تازه، خود مانعی هستند تا بدانیم این ابزارها کمتر قدرت تحلیل واقعی دارند و البته همیشه بین این فرضیات متکثر سرگردان یکی هست که با آنچه رخ داده، نسبتی بیاید. اهمّیت خاطرات روزنوشت از آن روست که متاثر از تحلیلهای بعدی نیست.
نویسنده در اشاره به مراجع فکری خود نام غزالی و مولانا را هم میبرد. فارغ از تفاوت تعابیر و اصطلاحات، یاد سخن مولانا میکنم که بله، «بیشتر احوال بر سنّت رود» اما «گاه قدرت خارقِ سُنّت شود» و این «قدرت»، در این موضوع سخن، گویی آن است که بیرون چارچوب «سنت و اسباب و طرق» تحلیلگر نشسته است.
کتاب ریشههای فلسفی این موضوع را میکاود که چرا ما هر بار در این موقعیتهای «نامحتمل»، که مکرّر شاهد یا موضوع آنیم، به استدلالهای آشنای خود چنگ میزنیم، ریشههای روانشناختیاش آن که چرا آدمی با پذیرش این موقعیت ناشناخته هراسان میشود، شاید به جای آن که در آن امیدها و برونشوهای دیگر ببیند. این سوالات را صورتبندی میکند و سابقه مواجهه اندیشمندان با آن را. مثالهای تاریخی فراوان میآورد و میگوید که چگونه در این دنیایی که هر روز متنوعتر میشود و راه به موقعیتهای جدید ناشناخته باز میکند، منتظرِ نامنتظَر باشیم. این قوهای سیاه غریبه در میان همهی این قوهای سفید آشنا.
هفته پیش «جشن شکرگزاری» در آمریکا بود که در آن بوقلمونی را بر سفره میگذارند. مثال دلنشینی نیست امّا از تحلیلهای آن بوقلمون بگوییم که هزار روز، هر روز، آدمهای مهربان به او میرسند، آب و دانه میدهند و پروارش میکنند. خب چرا او، به قاعده استقرای معمول، نباید فرض کند که فردا هم اینگونه باشد؟ احوال و کارها بر سنّت و عادت پیش رود و او به ساعت نان و دان خود بگیرد؟ اما بعد هزار روز، شب جشن شکرگزاری سراغش میآیند تا او را میهمان سفرهای کنند، بی آن که بداند، این مرغ دانهجو، که بریده حلق او، هم حلق او...
کتاب را به انگلیسی خواندم امّا به فارسی هم ترجمه شده است.
Post #372
1.2K
- ❤ 15