مقالات شمس، با همه ابهام، گاه گزارشهای یگانهای دارد از برخی مباحث که در مجالس خصوصی بین برخی مشایخ صوفیه رایج بوده است، سخنان گستاخ و خاص، دور از چشم و گوش و دهان عام. از این جمله است آنچه محمّد جوینی در باب پرسش خود از سعدالدین برای شمس نقل کرده است.
تردید است که محمّد جوینی کیست. اسم و شهرتش خیلی عام است منتهی به قاعده از همصحبتان و دوستان شمس بوده در شام، پیش از آمدن شمس به قونیه، و آشنای مخاطبان شمس در آن گفتار. سعدالدّین امّا به احتمال زیاد همان سعدالدّین حموی است، از شیوخ بزرگ، شاگرد نجم الدین کبری و استاد عزیز الدین نسفی که همزمان با شمس در همان ناحیه شام بوده است. سعدالدین هم از قضا زاده جوین بوده است و از این رو شاید با محمّد جوینی سابقه هممکتبی عهد کودکی داشته است: آشنا بودند وقت کودکی / بر وِسادهٔ آشنایی متّکی.
میخوانیم که سعدالدّین تفسیری از این آیه قرآنی آورده است که «ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاَّ لِيَعْبُدُونِ» (و جن و انس را نیافریدم، جز برای آنکه مرا بپرستند). آنگاه محمّد جوینی، احتمالا پس از آن تفسیر و در محفلی خصوصی، از سعدالدین پرسیده که: «این خدای بینیاز است؟ من که هیچ نیستم، این همه که در این جبل(کوهها)اند پیش من گوزِ خر نهارزند! پس این چگونه بینیازی باشد؟» و بعد میگوید که در پاسخ به من، سعدالدین «بخندید، من نیز دانستم که میباید خندیدن. من نیز خندیدم...» و سخن به مزاح و گفتگوهای دوستانه تمام شده است.
اینجا شمس، با همه بیپروایی که از او میدانیم، جوینی را تحذیر میدهد که میباید احتیاط کند. ای بسا که سعد الدین او را ملحد بخواند و پاسخ میشنود که «چه میگویی؟ مرا در کفر گفتن پیش او دست بباید بستن و ایستادن. او آن نیست که مینماید در ظاهر. من نیز چنین میپنداشتم. میترسیدم اول مرا ببرد پیش شحنه، مرا درآویزانندی! نه از آن نیست.».
مراجع ضمایر مبهم هستند منتهی تصویر کلّی روشن است و بسیار جالب. اصل این پرسش از استغنای حق در عین نیاز به عبادت خلق، آن آزادی و گستاخی در پرسش از موضوعی چنین مهم و محوری در توحید یا صفات باری، بیپروایی در نوع بیان، آن خنده رندانه، این دستبستنها در کفرگویی (ظاهری) بین بزرگان صوفیه... و از آن سو هم، تحذیرهای دوستانه و توصیه به احتیاط از ترس اتّهام الحاد و تعصّب تندخویان متعصّب و درآویخته شدن به دست محتسب و شحنه ولایت...
تصویر آن بخش را آوردهام.
پ.ن.
یک،
«گفت: برو، صحّ، نوشت باد.» صُحّ، معادل «به سلامتی» یا «نوش جان» امروزی. نمونه کاربرد جالبی که در مثنوی و دیوان شمس هم میبینیم:
من بگویم صُحّه، نُوشَت، کیست آن / از طبیبان پیش تو؟ گوید فلان
و
شهری پر از عشق و فرح، بر دست هر مستی قدح
این سوی نوش، آن سوی صُحّ، این جوی شیر و آن عسل...
دو،
عهد عتیق و سابقه کهن پرسش از استغنای حق...
.
Post #340
1.28K
- ❤ 20
- 👍 4
- 👎 2