انقلاب فرانسه،
و رویای آن ایرانی که به خواب نمیرود!
سال ۱۷۸۹، درست سالِ انقلاب فرانسه، داستانی کوتاه در قالب دفترچه کوچکی منتشر شده است، بدون نام نویسنده، به نام:
«هیولای دریده شده
رویای پیامبرانه (یا مکاشفه پیشگویانه) یک ایرانی که به خواب نمیرود
در اصفهان، و همچنین در پاریس، نزد خواهان حقیقت»
این کتابچه در ۳۰ برگ، بازگویی خواب یا شهودی در اصفهان است.
راوی، «بینظیر» نام، میگوید که میان خواب و بیداری، مردم بیچاره و تحت ستمی را میدیدم، گرفتار پادشاهی ظالم. پادشاهی که در رویای او شکلی غریب دارد، صورتی چون زنان جادوگر پیر، و تنی بزرگ چون نهنگ... مردم بیپناه دست دعا به سوی خداوند دارند تا راهی به رهایی بیابند و در نهایت یک روز پاسخی میشنوند. هاتفی که میگوید، چارهٔ کار شما، نوشته بر لوحیست در دل آن هیولا. باید آن لوح را به دست آورید. امتحانی سخت است، امّا در نهایت بر آن هیولا غالب میآیند. منتهی هنوز مشکل اصلی برجاست. چه کسی میتواند تن او را بشکافد و آن لوح را بیرون آورد؟ آن هیولا به زهر خوردن عادت داشته است و شکافتن تن او، به معنی بیرون ریختن سمّ و آلودگی است و پراکنده شدن بیماری مسری کشنده! در نهایت چند تن از ایرانیان فداکار، به قیمت جان خود، دلیرانه این وظیفه را به عهده میگیرند و میروند و آن لوح را بیرون میآورند...
حدس میزنید. کتاب زبانی رمزی دارد. سخن در باب پادشاه فرانسه است گرچه در آن نام «زند» و «بینظیر» و «زرتشت» را هم میخوانیم. خود نویسنده در برگ اوّل آورده که کلید درک داستان در برگ پایان کتاب است که او در آن رمزها را گشوده است: اصفهان، پاریس است، اوابامیر، میرابو است، آلفاتیا، لا فایِت و نت لودال، تالندال....
ای شهان کشتیم ما خصم برون، ماند خصمی زو بتر در اندرون... داستان یادآور حکایت خرگوش و شیر و نخجیران است در مثنوی. از جمله آنجایی که میگوید ما آن پادشاه ظالم یا هیولا را از جا کندیم امّا کار به پایان نرسیده است. آن سمّ و زهری که در او و طبقهٔ حاکم جمع آمده، به سادگی زدوده نخواهد شد و پاک کردن آن ویروس فساد از شهر، تلاشی فراتر میطلبد.
این که نویسندهای، در عهد انقلاب فرانسه، ایران را برای این داستان رمزی در خصوص استبداد و مفاسد آن انتخاب کرده جالب است و شگفتا که اینک از رویای استعاری خیلی از ایرانیان هم به دور نیست...
Le Monstre déchiré, vision prophétique d’un Persan qui ne dort pas toujours, à Ispahan, et se trouve à Paris, chez les marchands de vérité, 1789
.
Post #318
1.82K
- 👍 18
- ❤ 8
- 👎 1
- 🤔 1