گفت کای یار عزیزِ مِهرْکار / من ندارم بی رُخَت یک دَم قرار
روزْ نور و مَکْسَب و تابم تویی / شب قرار و سَلْوَت و خوابم تویی
از مروّت باشد ار شادم کنی / وقت و بیوقت از کَرَم یادم کنی...
ساعتها در جستجوی ردّ پای این موش عاشق بودم که در برکهکناری دور، میان زمین و آب و هوا گم شد. داستانهای ازوپ را میجستم و لافونتن را... این روایت مولانا امّا در مثنوی، که دشمنی و بغض را چنین به محبّت و دوستی بازگردانده، جایی ندیدهام. قصّه گویا در سنّت ایرانی و اسلامی سابقهای ندارد و آنچه در داستانهای بیدپای آمده (و در کلیله هم نیست)، با روایت مولانا نزدیک نیست و اصلا یک سوی داستان هم چغز نیست! آیا ممکن است که مولانا قصه را از یونانیان قونیه شنیده و آن را به دلخواه خود تغییر داده باشد؟
در داستانهای ازوپ میخوانیم که موش با قورباغه دوستی دارد و چون میباید از آب گذر کند، قورباغه او را بر پشت خود مینشاند و جهت اطمینان پایش را هم با ریسمانی به خود میبندد. در میانهٔ آب است که قورباغه شیطنت میکند و او را به زیر میکشد و غرق میکند.
در لافونتن - که البته پس از مولاناست - قورباغه موش را به خانه خود دعوت میکند ولی از ابتدا برای این موش فربه نقشه کشیده است. بعد هم که قرقی میآید و هر دو را با هم شکار میکند و راوی قصّه تذکر میدهد که چاه مکَن بهر کسی...
مولانا امّا عنصر دشمنی یا بدجنسی را به کلّ از حکایت بیرون برده، و گرچه پیامش از نوع دیگر است که «ای فغان از یارِ ناجنس ای فغان / همنشینِ نیک جویید ای مِهان» ولی دست کم آن رشتهایست سرشته از دوستی و رفع دلتنگی این دو یار ناهمجنس خاکی و آبی. این هم از ساعاتی که همنشین موش و چغز بودیم، در برکهکناری دور...
این سخن پایان ندارد، گفت موش / چغز را روزی که ای مصباح هوش
وقتها خواهم که گویم با تو راز / تو درونِ آب داری تُرکتاز
بر لبِ جو من تو را نعرهزنان / نشْنوی در آب نالهٔ عاشقان
من بدین وقتِ معیَّن ای دلیر / مینگردم از مُحاکاتِ تو سیر
یک سرِ رشته گِرِه بر پای من / ز آن سرِ دیگر تو پا بر عُقده زن...
آن سرشتهٔ عشق رشته میکشد / بر امیدِ وصلِ چغزِ با رَشَد
میتند بر رشتهٔ دل دَم به دَم / که سرِ رشته به دست آوردهام
همچو تاری شد دل و جان در شهود / تا سرِ رشته به من رویی نمود...
.
Post #312
1.09K
- ❤ 11