از نازکی مولانا و رفتن شمس
«من اگر در روی جماعتی، به سببِ نازکیِ خویش، زهرخندهای کنم... به دل راست نباشم تا آنگه که ایشان به دل و جان و آشکارا... راست نشوند.»
این سخن را مولانا، در نامه بسیار لطیفی، به عروس خود، همسر سلطان ولد، نوشته است. امّا همین جا هم دو سه نکته را از خلق و خوی او درمییابیم که به نوعی موجب رنجش و دلگیری شمس بوده است. این که مولانا، «به سبب نازکی خویش»، یعنی نزاکت و رعایت و در عین حال لطافت خُلق و خوی، در مقابل جمع یا مصاحبان ناموافق، میل به اعتراض آشکار نداشته است. بعدها از آن جمع یا گوینده دوری میکرده، امّا آنجا به روی خود نمیآورده است، بلکه گاه، شاید به قصد تلطیف محیط، «زهرخندهای» هم میکرده منتهی به صراحت پاسخ نمیداده و انتظار شمس غیر از این بوده است.
شکایت شمس است که: «اومیدم بود که اگر وقتی سخنی شود میان ایشان که طاعنان مااند یا خیالاندیشان در حق ما... سخنهای نیکو بگویی، خود هیچ نگفتی». این که مولانا از آنها روی گردانده، کافی نیست: بلکه «چنین راستک میبایست گفتن که از شما جهت آن بریدم و صحبت منقطع کردم که درویش از شما رنجید... فهم نمیکنند که پرهیز تو از ایشان از دوستی ماست. آن را حمل میکنند بر ملالت و نازکی و چیزهای دیگر...» (همانجا) و باز اشاره به این صفت نازکی او.
شمس خود البته هیچ پروا نداشته: «هر که خواهد تا بیشرمی را بیند، تا مرا بیند، و هر که خواهد که شرمگین بیند، تا تو را بیند» (ص ۳۷۹) منتهی او هم، به ناچار، مراعات این «نازکی» مولانا را دارد: «من از نازکی مولانا امر نمیکنم، تا حرج نشود... پیش(تر)، چون پیش مولانا بانگ برمیزدم در حال اندرون میرمید» (ص ۳۵۱) و جهت احتراز از رمیدن مولاناست که پاسخ طاعنان را نمیدهد: «من جواب او نگویم... از نازکی مولانا پرهیز کردم.» (ص ۳۵۲) و این همه یادآور بیت مولاناست در مثنوی که «مر مرا چه جای جنگِ نیک و بد، کین دلم از صلحها هم میرمد».
حدّ این «نازکی طبع لطیف» در خلوت این دو هم منعکس است: «وقتی که مولانا میل سخن شنیدن دارد، میدانم از دل خود، و دل من میل سخن میکند، و وقتی که نازکی باشد مولانا را، من میدانم.». (ص ۷۵۵)
هر چه بود، این «نازکی» مولانا، و سوء استفاده دیگران از آن، «شاه شمس الدین» را به گوشه ماتخانه راند، گوشهای که یک سوی آن طعن طاعنان، و سوی دیگر، سکوت مولانا بود: «چون چنان باشی کار آمدن من سهل است... شاه از ماتخانه بگریزد. چون آن خانه از مات خانگی بیرون رفت، بازآید. این شاه را مات نبود... از ماتیهای آن خانه آن باشد که او این گفت، تو هیچ نگفتی... چندان دلم بد میشود که وقت جواب خامُشی میکنی. همه خلل از آن شد که چیزی گفتند و جواب نگفتی، خاموش کردی.» (ص ۶۹۶)
Post #30
1.44K
- ❤ 4
- 👍 2