یاران، مرا فرّخباد گویید که اینک «آنک پاریس» را، شادان و خندان، گرچه با تابی تباه و روانی بیتوان، به پایان بردم.
این نامهٔ بلند، روزنگارهای یک هفته گردش استاد کزّازی است در شهر پاریس با زبانی سره و سخته و سُتوار. یادگار دیدار برج آهنین پاریس، سپند میشل، کوه سمور، که فرانسویان آن را مونمارت گویند...
با این همه، هیچ گزارشی در این نامه آن اندازه شوری برنمیانگیخت که یاد خورشخانههای ترادادین ایرانیِ پاریس، و کبابهای آمیختهٔ بآیین که نامهٔ استاد آنها را به شایستگی و بایستگی آینگی میکرد و شوری شکّرین در دل میانداخت. خوانها و خورشها و خوالیگران کبابهای آمیخته و چنجه و دنده کبابی... گاه با گفتاری دراز از هر گوشهٔ ریز، نه یک بار و دو بار که هر نیمروز و شام، کرانههای شکیبایی مرا میآزمود. از من اندرز مخواهید که آن نامه را بخوانید یا نه که من همچنان در پی پاسخ پرسش خویش سرگردانم که باری ما و استادان ما را چه شده است؟
با این همه، بباید گفتن سخن بیهقی را، و نه تنها به آهنگ آرامش دل، که «هیچ چیز نیست که به خواندن نیرزد که آخر هیچ حکایت از نکتهای که به کار آید خالی نباشد» 🙂
.
Post #292
1.14K

- 👍 14
- ❤ 2