در عالمِ بیوفا وفا کن...
مستند دریدا را میدیدم. جایی مصاحبهگر آمریکایی از او میپرسد نظرش در باب عشق چیست؟ دریدا دلزده میگوید که آخر این پرسشهای بیمقدّمه چیست؟ ذهن من در این خصوص خالی است و نظری ندارم. طرف اصرار میکند که این یک موضوع مهم فلسفی نیست؟ در مصاحبه دیگری هم این شیوه «آمریکایی» را بسیار آزاردهنده میبیند: «دانشجو ناگهان و سرزده به اتاق استاد میآید و میپرسد، من این سوال را دارم، توضیح بده، «اکشن!» مثل سینما، که البته آن هم از آمریکا آمده. در فرانسه چنین چیزی رخ نمیدهد، خیلی کم، مگر در مصاحبههای رادیو و تلویزیونی، که باز آن هم تقلیدی از شیوه آمریکایی است. ناگهان میگویند تو مگر فیلسوف نیستی؟ نظر فلسفیات در باب عشق چیست؟ انگار من جواب حاضر آماده در این خصوص دارم!»
امّا به هر حال از سر ناچاری پاسخی میدهد و میگوید که: «کار فلسفه پرسش است، و پرسش از چندی و چونی... در باب عشق، بپرسیم عشق به کسی یا به چیزی؟ این سوال اول است. چیست که ما را جذب میکند؟ بگذارید فرض کنیم که عشق به کسی، امّا باز عشق به خود مطلق آن فرد؟ چون که اوست؟ یا عشق به آن چیزی که او دارد، یعنی صفات و متعلّقات او، از قبیل زیبایی یا کیفیتهای دیگر؟ و باز وقتی عشق رخت برمیبندد و میرود، چه اتّفاقی رخ داده؟ معشوق آن صفات را دیگر ندارد، یا خود او دیگر موضوع عشق ما نیست؟» و در آنجا بیش از این نمیگوید.
فکر میکردم که به یک معنی حکایت جوهر است و اعراض، یا ذات و صفات، یا صورت و معنی و موضع عرفای ما، دست کم مولانا، در این خصوص:
آن چه معشوق است صورت نیست آن / خواه عشقِ این جهان، خواه آن جهان
آن چه بر صورت تو عاشق گشتهای / چون برون شد جان، چرایش هِشتهای؟
صورتش برجاست این سیری ز چیست؟ / عاشقا وا جو که معشوق تو کیست؟
آن چه محسوس است اگر معشوقه است / عاشق استی هر که او را حسّ هست
چون وفا آن عشق افزون میکند / کی وفا صورت دگرگون میکند؟
او هم میپرسد که از چه رو آدمی به نقش و صورت، با همه زیبایی، دل نمیبندد و عاشق آدمی دیگر میشود؟ و پاسخ میدهد که «تو نگویی؟ من بگویم در بیان / عقل و حسّ و درک و تدبیر است و جان»، آن خودِ خود، جان است که صفات دیگر همه در پرتو آن دیده میشود. پس «این حدیث راست را کم خوان غلط» که آدمی به آن صورت و صفات دل نمیبندد بلکه آن جان است که به صفات رنگ میدهد. خوبان بسیارند امّا «محبوب را به نظر محبّ نگرند» و بلکه: «هر چند عشق بیشتر، کمال معشوق بیشتر» تا آنجا که از چشم مجنون: «به غیر از خوبی لیلی نبینی». در آدمی آن «جانِ آمیزشکنی» است که موجب این کشش است. این از عاشق... امّا آن معشوق به چه نظر دارد؟ به آنچه خود ندارد! به «نیاز»! به وفای وافی که «عشق افزون میکند» و این وفا که شاید عزیزترین صفات نزد مولاناست، خود فصلی بلند است: «گفتند که (فلانی) بیوفاست؛ فرمود که وفا خوش است؟ گفتند: آری؛ گفت: اکنون شما وفا را سخت گیرید و دایما فرمودی که به حقِّ وفای مردان و یا گفتی به حقّ وفا»
.
Post #281
1.22K
- ❤ 11
- 👍 6