توفیق ادب و یاد شمس
از خدا جوییم توفیق ادب... از چه رو مولانا در همان آغاز مثنوی، در میانهٔ داستان پادشاه و کنیزک و زرگر، به ظاهر بدون مقدّمه و مناسبتی روشن، حکایت را وانهاده و از ادب و ضرورت رعایت آن گفته است؟ عموم شارحان مثنوی، چون به این قطعه میرسند، از معنی و مقام و جایگاه ادب در نزد مولانا و صوفیه گفتهاند و این همه درست است. امّا کمتر دیدهام، و پیش از این هم باز شروح در دسترس را جستم، که از علّت این تداعی و «درخواستن توفیقِ رعایتِ ادب در همه حالها» بگویند. فرض بر آن بوده است که مولانا فرصتی یافته تا یک آموزه اخلاقی را یادآوری کند و به گمانم بیش از این است.
به واقع مولانا، پس از ذکر آمدن آن ولیِ حکیم حاذق، بدون ذکر نام شمس الدین، یاد او میکند. آیا «آفتاب» در این ابیات او را به یاد شمس انداخته است؟
چون رسید آن وعدهگاه و روز شد / آفتاب از شرق اخترسوز شد...
دید شخصی فاضلی پُرمایهای / آفتابی درمیان سایهای
موجب این یادآوری هر چه بوده، توصیف ملاقات شاه با ولی، گویی شرح دیدار خود اوست با شمس:
هر دو بحری آشنا آموخته / هر دو جان بی دوختن بردوخته
و سپس وصف وصال با آن «یاری که او را یار نیست»:
پُرس پُرسان میکشیدش تا به صَدر / گفت گنجی یافتم آخر به صَبر
گفت ای نورِ حق و دفعِ حرج / معنی الصَّبرُ مِفتاحُ الفرج
ای لقای تو جواب هر سؤال / مشکل از تو حل شود بی قیل و قال
ترجمانی هرچه ما را در دل است / دستگیری هر که پایش در گِل است
و بعد غیبت و رفتن او که چه سختی و تنگی به بار خواهد آورد:
مَرحَبا یا مُجتَبی یا مُرتَضی / اِن تَغِب جاءَ القَضا ضاقَ الفَضا
انتَ مولی القَوم مَن لایَشتَهی / قَد رَدَی کلّا لَئِن لم یَنتَهِ
و این یاد شمس، در حدیث دیگران، همراه است با خاطره بیادبی و بیباکی و گستاخی مریدان که او را و خود را و عالمی را از شمس محروم کردند:
بیادب تنها نه خود را داشت بَد / بلکه آتش در همه آفاق زد
شاهد روشن حضور پررنگ امّا پنهان شمس در این ابیات آن است که مولانا پس از این قطعه، در توصیه به رعایت ادب، سعی میکند به حکایت بازگردد امّا «این نفس جان دامنش برتافتهست، بوی پیراهان یوسف یافتهست». از این رو تنها بیست بیت پس از آن، دیگر از آن «کنایات دقیق مستتر» میگذرد و این بار عیانتر از «حدیث روی شمس الدّین» میگوید:
خود غریبی در جهان چون شمس نیست / شمسِ جانِ باقیی کِش اَمس نیست...
و بیان مختصری از آن «شرح آن هجران و آن خون جگر» که از بیادبی در راه دوست حاصل شد و ضرورتی به نقل دوباره آنها نیست.
اشارهای به نسبت توفیق درک حضور شمس و مراعات ادب را در غزلی از او هم میبینیم:
اگر نه عشق شمس الدّین بُدی در روز و شب ما را / فراغتها کجا بودی ز دام و از سبب ما را...
عنایتهای ربّانی ز بهر خدمت آن شه / برویانید و هستی داد از عین ادب ما را
و البته، جدای آن معنای باطنی ادب که مولانا به آن نظر دارد، شمس هم آن نبود که با او بیادبی توان کرد یا بدون ملاحظهٔ ادب از او سخنی توان شنید: «دی آمد فلانی که از من بدو نقلی کرده بودند. در روی من جَست که مرا چنین چون گفتهای؟... گفتم: این سخن را باادبتر پرس تا جوابت بگویم. گفت: ساعتی بنشینم تا نفسم ساکن شود تا باادبتر توانم گفتن. گفتم: دو ساعت بنشین...»
پس گویا از این روست که مولانا در میانهٔ حکایت آغازین مثنوی که «خود حقیقت نقد حال ماست آن»، یاد شمس میکند و از آن جا یاد رفتن شمس به موجب بیادبی مریدان و بنابراین «از خداوند ولیّ التّوفیق درخواستن توفیقِ رعایتِ ادب در همه حالها و بیان کردن وخامت ضررهای بیادبی»...
.
Post #278
1.08K
- ❤ 13