ادامه...
«نظری درباره هویت مادر سیاوش» که در آن احتمال اینکه سودابه، در صورت ابتدایی اسطوره، مادر خود سیاوش بوده و چون عشق بین مادر و فرزند مقبول نبوده، در صورتهای نوین داستان برای سیاوش مادری گمنام ساخته باشند نظری انقلابی است که باید برای آنان که دل به روانشناسی اسطورهها دارند بسیار نکته داشته باشد. من فرضیه دکتر سجاد آیدانلو را بیشتر قابل تامل میدانم که، به نوعی در نقد همین مقاله، شواهدی میآورد که مادر سیاوش در شکل ابتدایی اسطوره از پریان بوده است که خویشکاری خود را در تولد سیاوش به پایان برده و ناپدید شده است. با این همه، توجه به این که اسطورهای در پس پشت مادر سیاوش گم یا پنهان شده به خودی خود اهمیتی دیگر دارد.
در کتاب «گل رنجهای کهن»:
در دو مقاله به «معرفی قطعات الحاقی شاهنامه» میپردازد که اهمیت و هم جذابیت آن پنهان نیست. برای علاقمند شاهنامه، چه چیزی مهمتر و ابتداییتر از این که اصل سخن فردوسی را بیابد و هم به نوع ابیات افزوده بر شاهنامه توجه کند و انگیزه متنوع نهان در پشت این الحاقات را بررسد؟ خالقی مواردی را نشان میدهد که هر پانزده نسخه او و حتی ترجمه بنداری شامل این ابیات هستند و او به شیوهای قانعکننده نشان میدهد که این قطعه الحاقی است. اینجا باید گفت این شجاعت «هم نتیجهی دانش است، کی گزافه بر چنین تختی نشست؟». در پایان یکی از همین مقالات، این جملهاش بسیار به دلم نشست که مصحّحی که به این نکات توجه نکند «کیکاوس را در مازندران میگذارد و دیو سپید را به ایران میآورد».
مشهورترین داستانهای الحاقی، ازدواج سیاوش است با جریره و زاده شدن فرود و همچنین رفتن رستم به کوه سپند و کشتن پیل سپید. در این میان هوشمندی و گاهی اوقات قدرت توصیف این شاعران قطعات الحاقی هم مایه شگفتی است که چگونه قطعهای را به ظرافت در میانه متنی دیگر پیوند زدهاند. حیف که در این میان برخی ابیات زیبا هم از متن بیرون میرود، به مثال در قصه زال: به بدمهری من روانم مسوز، به من باز بخش و دلم برفروز...
مقاله «ببر بیان» به رویین تنی و گونههای آن میپردازد. شما هر واژهنامک را باز کنید ببر بیان را از پوست ببر یا پلنگ میدانند و چرا ندانند؟ حتی فردوسی هم در کلام خود، از زبان پیران، این را آورده است که رستم «یکی جامه دارد ز چرم پلنگ، بپوشد بَر و اندر آید به جنگ، همی نامْ ببر بیان خواندش، ز خفتان و جوشن فزون داندش»... حتی خارج از شاهنامه و ادب پارسی، در قصه مکشوف رستم به زبان سغدی میخوانیم که «رستم از خواب برخاست، در حال جامهی پوست پلنگ پوشید، ترکشدان بربست، بر رَخش سوار شد...» اما خالقی تحقیقات دور و درازی میکند تا نشان دهد که این موجود به واقع اژدهایی بوده رویین تن که سام بر او، به شیوهای خاص، غلبه کرده و پوستش را کنده است تا شاید از این جا برخی خواص رویینتنی ببر بیان هم روشن شود که «نسوزد در آتش، نه از آب تر، شود، چون بپوشد برآیدش پر» و همچنین فرضیه دیگری هم برای آن نقش اژدها بر پرچم رستم و خاندان او شکل گیرد که مهرداد بهار ریشه آن را در خاندان مادری رستم، رودابه و مهراب دانسته بود که از نسل ضحاکاند و کویاجی هم برای آن ریشهای چینی سکایی قایل بود.
«یکی داستانی است پر آب چشم» بررسی تطبیقی موضوع نبرد پدر و پسر در ادبیات جهان است و خصوصاً روایتهای متفاوت آن در ادبیات ماندایی و ارمنی، و فرصتی است که ببینیم حوزهی علایق این مصحح شاهنامه تا کجا گسترده شده است. و به همین بسنده کنیم.
سالها پیش، وقتی متن سخنرانی کوتاه خالقی مطلق را در مراسم انتشار شاهنامهاش در ایران خواندم، یاد این بیت شاهنامه کردم که میگفت:
ندارم دریغ از شما گنج خویش، نه هرگز براندیشم از رنج خویش...
.
Post #270
1.13K
- ❤ 20