محتسب در نیمشب جایی رسید
در بُن دیوار مستی خُفته دید...
کم و بیش همزمان با مولانا، کتابی در مصر نوشته شده است به نام «معالم القُربه فی احکام الحِسبه» در شرح وظایف محتسب. کتاب بسیار جالبیست در گزارش رسوم اجتماعی عصر و خصوصا قواعد و قوانینی که همه صنوف ملزم به رعایت آن بودهاند.
اولین فصل کتاب، بعد مقدمههای لازم، در حسبت است بر شراب. آنجا میگوید که بر شرابخورده صافی «حدّ واجب نیست مگر به اقرار خود فرد (حتّی یقرّ انّه شرب مسکراً او خمراً)، همراه با علامت آشکار آن، چون بوی شراب (و شمّ منه رائحة الخمر)» و نظر دیگر آن است که همان علامت مستی کافی است و اقرار ضرورت ندارد.
از این منظر، اینک به محتسب و مست مولانا بازگردیم!
محتسب ابتدا سعی میکند که اقراری بگیرد:
گفت هی مستی! چه خوردهستی؟ بگو / گفت ازین خوردم که هست اندر سبو
گفت آخر در سبو واگو که چیست / گفت از آن که خوردهام، گفت این خفیست
گفت آن چه خوردهای، آن چیست آن؟ / گفت آن که در سبو مخفیست آن
پس چون
دَور میشد این سوال و این جواب / ماند چون خَر محتسب اندر خلاب
محتسب چارهٔ دیگر میجوید تا از بوی شراب، مستی را ثابت کند:
گفت او را محتسب هین آه کن / مست هوهو کرد هنگام سخن
گفت گفتم آه کُن، هو میکنی؟ / گفت من شاد و تو از غم منحنی...
و مست زیرک ما، در عین راستی، محتسب کتاب ابن اخوه را ناکام میگذارد. نه علامت آشکاری میدهد و نه اقراری میکند. پیوندی زدیم، خود اگر بود، یا نبود.
پ.ن.
آن کتاب را استاد جعفر شعار به فارسی ترجمه کرده است، با عنوان «آیین شهرداری در قرن هفتم» و شگفتا که آن بخش «حسبت بر شراب»، شاید به توصیه محتسبان اخیر، بسیار کوتاه شده و آنچه آوردیم در آن نیامده است.
.
Post #248
1.26K
- ❤ 18