کفر گفتم، نک به ایمان آمدم...
...
بعد از آن نوحهگری آغاز کرد / که فخ و صیّاد لرزان شد ز دَرد
«کز تناقضهای دل پشتم شکست...
مولوی از قصّهٔ مرغ و صیّاد منتقل به صید دلهای عاشقان دلسوخته میشود... اگر جسارت به مقام مقدّس مولانا نباشد، این گریز و انتقال چندان مناسب و ملائم حال نیست... باز پوزش میطلبم که اعتراض کودکانه بر مردان کامل کردم! امید عفو دارم! سخن در دست مولانا همچون موم است، هر چه او بگوید صحیح است، نه آنچه ما اندیشه کنیم، او میخواهد مطلب خود را بگوید، والله هو الغفور الرّحیم!»
آری، جلال این گفت و شد از گفته خود باز پشیمان! این هم از تناقضهای دل است، از این جلال دیگر، بین اعتراض و اشتیاق!
حاشیه جلال الدّین همایی، بر مثنوی شخصی خویش.
Post #236
1.72K

- ❤ 16