صورتگر نقّاشم، هر روز بتی سازم، وآنگه همه بتها را، اندازم و بگدازم...
«فی فی از خوشحالی زوزه میکشد» را دیدم، ساخته میترا فراهانی، که روایت دو ماه آخر زندگی بهمن محصّص است، در مصاحبه با خود او.
این مستند، یک اتّفاق خیلی خاص است. هم به دلیل شخصیت و آثار خود محصّص، غیبت کبرای او، و در نهایت این روایت بسیار نزدیک شخصی از قول خود او که با ضبط لحظات مرگ او به پایان میرسد، با صحنهای که خود او پیشنهاد داده است... حرفها و کارهایش هم از خیلی جهات حیرتانگیز است، خصوصا آنجا که از ویرانی خودخواسته آثارش میگوید: «این مُرد. آن را پاره کردم. آن یکی را خرد کردم. این؟ مرحوم شد، راننده را فرستادم که داغونش کند...»
میدانید. هنرمندان دیگری هم بودهاند که «خاطره انهدام» ساختهاند، امّا آن سوژه نقاشی بوده، یا در هر حال قصد بر انتقال پیامی بوده و در نهایت هم آن آثار به فروش رفته است، امّا در اینجا براستی مرگ و نابودی و ویرانی آثار است، به اختیار و (به ظاهر) بی هیچ حسرت و پشیمانی. فیلم با این شعر از مارینو مارینی و با صدای محصص آغاز میشود که «ساختم، خراب کردم و آوازی غمگین در دنیا باقی ماند».
جدای کاراکتر خود محصّص، که مایه جذّابیت این مستند است، کارگردان هم بسیار هوشمندانه عمل کرده است. همین که او را، بعد این همه سال، به سخن آورده است و در تدوین فیلم، از همان ابتدا که حراجی آثار او را با بازار شمال و مزایده ماهیها پیوند داده، و به یاد بیاوریم، ماهیهای محصّص را، شمالی بودن او، دور بودن ماهیها از آب و مرگ آنها.
امّا بهانه نوشتن آن که نکتهای به چشمم آمد که فکر کردم پنهان نماند چون در فیلم هم اشارهای به آن نبود و شاید دیده نشده است. محصّص به سال ۱۳۸۹، که سالهاست نقاشی را کنار گذاشته، همان لباس کار، یا دست کم همان طرح لباسی را پوشیده است که در مستند احمد فاروقی سال ۱۳۴۶ بر تن او میبینیم، در حین کار. این آرزومندی چهل ساله...
Post #225
1.07K
- ❤ 19
- 👍 2