"نه شما فکر میکنید «کپتان ولیم ناسولیس» انگلیسی، چرا باید تاریخ بیهقی را از عمق نسخ از یاد رفته بیرون بیاورد و برای اولین بار به سال ۱۸۶۲ منتشر کند؟ یا تصادفیست که سه سال قبل از او، فیتز جرالد یاد رباعیات خیام میافتد و آنها را ترجمه میکند؟ یا چرا خیلی پیش از او، «کپتان ترنر مکان» به سال ۱۸۲۹ برای نخستین بار شاهنامه را چاپ کرده؟ حالا از نیکلسون و تصحیح مثنوی او نگوییم... این همه از سر مقاصد استعماری نبوده؟ نخواستهاند برای ما هویت و ادبیات و تاریخ درست کنند؟ که به به چه تاریخی، چه نظمی، چه نثری، چه حکمتی، چه عرفانی؟ کمی فکر کنید، اینقدر ساده نباشید." (بله! نقل به مضمون از یک سخنرانی عجیب که این اواخر میشنیدم...)
...
«و من اسب تاختن گرفتم، چنانکه ندانستم که در زمینم یا در آسمان، طیلسان از من جدا شده و من آگاه نه، و روز نزدیک بود، اندیشیدم که نباید که من دیرتر رسم و بودلف را آورده باشند و کُشته و کار از دست بشده...
چون میان سرای برسیدم، یافتم افشین را بر گوشه صدر نشسته و نطعی پیش وی فرودِ صفّه باز کشیده و بودلف به شلواری و چشم ببسته آنجا بنشانده و سیّاف شمشیر برهنه به دست ایستاده و افشین با بودلف در مناظره و سیّاف منتظر آن که بگوید: ده، تا سرش بیندازد.
و چون چشم افشین بر من افتاد، سخت از جای بشد و از خشم زرد و سرخ شد و رگها از گردنش برخاست و عادت من با وی چنان بود که چون نزدیک وی شدمی، برابر آمدی و سر فرود کردی، چنانکه سرش به سینه من رسیدی. این روز از جای نجنبید و استخفافی بزرگ کرد. من خود از آن نیندیشیدم و باک نداشتم که به شغلی بزرگ رفته بودم، و بوسه بر روی وی دادم و بنشستم؛ خود در من ننگریست و من بر آن صبر کردم و حدیثی پیوستم تا او را بدان مشغول کنم، از پی آنکه نباید که سیّاف را گوید: شمشیر بران. البتّه سوی من ننگریست...»
Post #219
790
- ❤ 14
- 👍 1
- 👎 1