علیکم بالمتون!
یک مشکل عمده برخی مقالات در حوزه تحقیقات ادبی، ارجاع و یا دست کم ردیفسازی بیش از اندازه منابع دیگر است و غفلت از خود متن. اینجا هم باید نسبتی بین سخن خود و ذکر شواهد و منابع از دیگران قایل بود. یاد زرّینکوب بخیر که میگفت نویسندهای که برای هر جمله شاهد و مرجعی میآورد، مثل کسی میماند که هر گفته خود را با سوگندی استوار میکند و به ناچار شنونده را در درستی گفتار خود مردد و نامطمئن میکند. امّا نکته دیگر هم هست. اگر قرار باشد منابع به شکلی فهرستوار ذکر شوند و بر متن پیشی گیرند و خواننده را متحیّر و سرگردان کنند یا اشاره به دیگر مراجع نه برای تایید و تقویت متن که برای سادگی و آسانی باشد، نتیجه میشود از هر چمنی گلی بی آن که به مقصودی راه ببرد.
چندی پیش بحثی بود در خصوص این مصراع مشهور شاهنامه که «هنر نیز ز ایرانیان است و بس» و خوانشها و معانی محتمل آن. یکی میگفت این از زبان خود فردوسی است، دیگری آن را در داستان از زبان بهرام گور میدانست، دیگری پادشاه هند و آن یکی خاقان چین. انگار ما داریم از متنی به پارسی باستان یا کتیبهای هخامنشی صحبت میکنیم و سخت است که به خود متن رجوع کنیم و بالا پایین آن را ببینیم. این مشکل عدم رجوع به متن، نزد برخی محققان هم رایج است و من اینجا نمونهای میآورم.
مقالهای خواندم به نام «اسطوره کیخسرو در شاهنامه» از دکتر ابوالقاسم اسماعیلپور که در مجله بخارا، شماره 86 به سال 1389 منتشر شده است. نام دکتر اسماعیلپور بیشتر به جهت همکاری و یاری به مرحوم مهرداد بهار، آشنای دوستداران پژوهشهای اساطیر ایرانی و شاهنامه است. همچنین بسیاری از نوشتهها یا گفتگوهای مهرداد بهار، پس از درگذشتش، به همّت دکتر اسماعیلپور منتشر شد. با اینهمه «نباید که باشیم همداستان، به هر گونهی کو زند داستان».
همچو مقالهای کوتاهی که به قاعده باید بیش از همه به «اسطوره کیخسرو در شاهنامه» بپردازد، شرح داستان کیخسرو و پیران و برخی دیگر شخصیتهای مرتبط را از فرهنگ نامهای شاهنامه محمدرضا عادل میگیرد! به لومل، دومزیل، هرتل، هرتسفلد، کریستنسن، بهار، حمیدیان، یارشاطر، آیدانلو، سرکاراتی و دیگر محققان ارجاع میدهد که نمیدانم اگر آنها را برداریم چه میماند و بالاخره وقتی سراغ شاهنامه میآید، نشان از دقّتی ندارد و در خوانش متنی ساده چند خطا دارد:
از جمله میگوید که بیژن در پاسخ به کیخسرو «گنج برگرفت تا «تاج تژاو» را که افراسیاب بر سر نهاده بود، برگیرد. کیخسرو به بیژن گفت که در میان پردگیان افراسیاب پرستندهای هست... یکی ماه روی است نام اسپنوی، سمن پیکر و دلبر و مشک بوی... کیخسرو سفارش کرد که وقتی او را یافتی، نباید بر او تیغ بکشی، بلکه فقط با کمند او را دستگیر کن و نزد من آر»
میبینید که تصور شده تژاو نام تاجی است که افراسیاب بر سر نهاده است! و اسپنوی هم از پردگیان افراسیاب است حال آن که تژاو نام یکی از یلان افراسیاب است و اسپنوی هم نام خدمتکار خود تژاو است. رسیدن بیژن به تژاو، گرفتن اسپنوی و در نهایت کشته شدن تژاو خود فصلیست به نسبت بلند و چطور همچو داستانی دیده یا درست خوانده نشده است؟
ابیات به واقع گویاست. کیخسرو:
«چنین گفت کین هدیه آن را دهم / وُ زان پس بسی نیز بر سر نهم
که تاج تژاو آورد پیش من / وگر پیش این نامدار انجمن،
که افراسیابش به سر برنهاد / ورا خواند بیدار و فرّخنژاد»
یعنی آن تاجی که افراسیاب بر سر تژاو نهاد و او را بیدار و فرّخنژاد خواند.
سپس در خصوص اسپنوی میگوید که
«کسی را که چون سر بپیچد تژاو / سزد گر ندارد دل شیر گاو،
پرستندهای دارد او روز جنگ / کز آواز او رام گردد پلنگ...
یکی ماهروی است نام اسپنوی / سمن پیکر و دلبر و مشکبوی...
به خم کمند ار گرفته کمر / بر آن سان که آرد کسی را به بر»
یعنی آن کس که تژاو از او بگریزد - و این گریختن شگفت نیست چرا که گاو دلِ شیر ندارد - باید آن خدمتکارِ ماهروی او را به نزد من آورد... پردگی افراسیاب کجاست؟
همین دیگر. این نقد محتوای مقاله نبود، نقدی بود بر این شیوه مقالهنویسی و غلبه منابع بر متن چنان که آمد.
Post #20
638
- ❤ 2