رستم و رویینهتن اسفندیار، ادامه...
مرا گویی از راه یزدان بگرد؟
دیگر آن نقش مذهب و آمیختگی آن با پادشاهی و حکومت که از زمان گشتاسپ آغاز میشود. سخنان اسفندیار: «چنین داد پاسخ ورا نامدار / که گر من بپیچم سر از شهریار / بدین گیتی اندر نکوهش بود /همان پیش یزدان پژوهش بود» و باز در پاسخ به پشوتن «همی خوب داری چنین راه را؟ خرد را و آزردن شاه را؟ همه رنج و تیمار ما باد گشت / همان دین زردشت بیداد گشت / که گوید که هر کو ز فرمان شاه؟ بپیچد به دوزخ بود جایگاه؟»
دو گردنفرازیم، پیر و جوان
باز حکایت تقابل قدیمی پیر و جوان. آنجا که رستم به او میگوید «تو یکتا دلی و ندیده جهان» و «تو را سال برنامد از روزگار» و «جهان را به چشم جوانی مبین» و باز «مکن شهریارا، جوانی مکن..» و سخنان اسفندیار «که پیر فریبنده کانا بوَد / وگر چند پیروز و دانا بود» و اینکه رستم «جوانی همی سازد از خویشتن / ز سالش همانا نیامد شکن»
به گشتاسپ بادا سرانجام بد
دیگر تضاد روایات ملی در خصوص گشتاسپ، این پادشاه حامی زرتشت و گستراننده دین بهی با روایات دینی و اوستایی. تغییر تدریجی چهره گشتاسپ در داستان و در گفتار قهرمانان. از آن سخنان بلند رستم در ابتدا که «خُنُک شاه گشتاسپ، آن نامدار / کجا پور دارد چو اسفندیار» تا نگرانیهای او که «بد آید ز گشتاسپ انجام من» تا نقدهای صریح که «تو یکتادلی و ندیده جهان / جهانبان به مرگ تو کوشد نهان« و این که «گشتاسپ از رویِ بخت / نیابد همی سیری از تاج و تخت» تا آن پایان که اسفندیار به زبان میآید «که بر من ز گشتاسپ آمد ستم» و آن نکوهش بزرگان ایران که «ز آزرم گشتاسپ شستند چشم» و «به آواز گفتند کای شوربخت / چو اسفندیاری تو از بهر تخت / به زابل فرستی به کُشتن دهی / تو بر گاه تاج مِهی برنهی؟»
بر آن کار سیمرغ بُد رهنمای
نقش سیمرغ که گرچه رستم را از جنگ با اسفندیار پرهیز میدهد اما راه چاره را به او میآموزد. شاید از این رو که خود هم پنهانی کینه اسفندیار به دل دارد که جفت او و فرزندانش را، در هفتخان، کشته است؟ «بپرهیزی از وی، نباشد شگفت / مرا از خود اندازه باید گرفت / که آن جفت من، مرغِ با دستگاه / به دستان و شمشیر کردش تباه»
چنین بر بلا کامرانی مکن
بیش از همه البته ساخت تراژیک قصه است و برخورد اجتنابناپذیر دو قهرمان محبوب... که فردوسی آن را در درآمد داستان آورده «چو از ابر بینم همی باد و نم / ندانم که نرگس چرا شد دژم» قصه باد و نم، آه و اشک...
ز بلبل شنیدم یکی داستان، که برخواند از گفتهی باستان
و بالاخره ریشههای این داستان باستان و این که فردوسی این داستان را نه از موبد و دهقان بلکه از بلبل نقل میکند. آیا نظر دارد به همان نامهی پهلوی؟ «نگه کن سحرگاه تا بشنوی / ز بلبل سخن گفتنی پهلوی؟» آیا چنانکه گمانه زدهاند بلبل اسم خاص یا شاید لقبی بوده برای گویندگان و حماسهخوانان؟ از منابع شفاهی نویسندگان شاهنامه منثور ابومنصوری؟ و از این رو این داستان چنین به روایت مردمی و نه مذهبی نزدیک است؟ و البته جستجوهای جدید که آیا ردّ پای افسانههای غیر ایرانی در این داستان هست یا نیست چنان که در تقابلهای غیر مستقیم بین نظرگاه مهرداد بهار و خالقی مطلق میتوان دید.
سر آمد همه کار اسفندیار، تو چشم بلا را به تندی مخار...
چه ماند؟ بسیار و این هنوز جدای آن زبان و بیان سحرآمیز است با درآمدی درخشان و رمزآلود، مناظرات حماسی آن، بلاعت بینظیر و حتی موسیقی درونی برخی ابیات که غلامحسین یوسفی آن را کاویده و بازنموده است.
این گفتار را به پایان بریم با پاسخ رستم به زواره، هنگامی که او را بابت پناه دادن و پروردن بهمن ملامت میکند:
«من آن برگزیدم که چشم خرد / بدو بنگرد نام یاد آورد
گر او بد کند پیچد از روزگار / تو چشم بلا را به تندی مخار»
...
Post #19
576
- ❤ 2