از دفترِ عمرِ ما یکتا ورقی ماندهست...
غزل زیباییست از جمالالدّین عبدالرزّاق اصفهانی که از قول شمس سه بار در مقالات آمده است:
جانا نظری فرما کز جان رمقی ماندهست / اکنون غم کارم خور کآخر نسقی ماندهست...
یک جا فقط مصراع اول، جای دیگر بیت و جای دیگر چند بیت. مضمون غزل البته دلنشین است، حسرت بر عمر رفته و شکایت از معشوق:
کردی به دلم دعوی، جان نیز فدا کردم / زین بیش سخن باشد؟ بر مات حقی ماندهست؟
بیروی دلآویزت، در هجر غمانگیزت / دل را اثری خود نیست، جان را رمقی ماندهست
گر سیم و زرم کم شد، از من ز چه برگشتی؟ در هجر توام پُردُر، زرّین طَبقی ماندهست (۱)
روزی دو سه دیگر هم، این زحمت ما میکش / کز دفتر عمر ما، خود یک ورقی ماندهست
جالب است که در روایت شمس، در موضع قافیه، شفق و فلق به جای نسق و عرق آمده که با همه زیبایی و تناسب، در شعر اصلی نیست و شاید حاصل «تصرّف» اوست در این شعر به آن معنی که در مقالات آورده است: «فرمود که اگر محفوظش نیست آخر صُحُفی نیست او؛ متصرّف سخن است...»
اکنون غم کارم خور کآخر شفقی ماندهست...
گل در عرقی رفتهست مه در فلقی ماندهست
این علاقه شمس به مولانا هم منتقل شده، چنان که او مصراع آخر را، با تفاوت اندکی، مطلع غزلی ساخته است.
امّا روح نو بین در تن حرف کهن... مولانا که از روزهای رفتهٔ عمر غمی ندارد، سخن را به افق دیگری برده است. از رفتن روزها و ورقهای این دفتر، باک و شکایتی نیست بلکه همه شکر و شادی است که یکتا ورق آخر، همچون ختم و انجامهٔ نسخ، نام شمس الدین دارد و این دفتر به نام او ختم شده است:
از دفتر عمر ما یکتا ورقی ماندهست / کز غیرتِ لطفِ آن، جان در قلقی ماندهست
بنوشته بر آن دفتر حرفی ز شکر خوشتر / از خجلت آن حرفش مه در عرقی ماندهست
عمر ابدی تابان اندر ورق بُستان / نی خوف ز تحویلی نی جای دقی ماندهست
نامش ورقی بوده مُلک ابد اندر وی / اسرار همه پاکان آن جا شفقی ماندهست
پیچیده ورق بر وی نوری ز خداوندی / شمس الحق تبریزی روشن حدقی ماندهست
پ.ن.
۱- پُردُر، زرّین طَبَقی ماندهست: اشک و چهره زرد چو زر...
Post #159
930
- ❤ 14
- 👍 4