دردیست، غیر مردن، آن را دوا نباشد...
کتاب «خواب و خاموشی» شاهرخ مسکوب را میخواندم و یادداشت «به یاد رفتگان و دوستداران» را که با این عبارت درخشان به پایان برده است:
«مرگ دردیست که درمانش را با خود دارد، چون وقتی برسد دیگر دردی نمیماند تا درمانی بخواهد. امّا جدایی، «دردیست غیر مردن، کان را دوا نباشد، پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن؟»
میگوید مرگ، دردیست که درمان خود است، و جدایی، دردیست، بیدرمان. جدای لطافت معنی و این ذوق ظریف زبانی، به نظرم آمد که خوانش هنرمندانه او از این بیت مولانا متفاوت است از معنی آن در بستر آن غزل و البته در خصوص شاهرخ مسکوب هم میتوان تصوّر کرد که متاثر باشد از شاهنامه و آن بیت مشهور در حکایت رستم و اسفندیار:
همه کارهای جهان را در است / مگر مرگ کان را دری دیگر است
چنان که جای دیگر، در داستان کیخسرو:
مگر مرگ کز مرگ خود چاره نیست / وُ زین بدتر از بخت پتیاره نیست
ژان کلود کریر و مهین و نهال تجدد هم آن غزل مولانا را تحت عنوان «آخرین غزل» و آن بیت را چنین برگرداندهاند که «غیرِ مرگ، دردی دیگر است که برای آن درمانی نیست» و به نظرم آمد که گویا این خوانش از بیت عمومیتی دارد.
به هر شکل معنی آن بیت، در زبان مولانا، و در فضای آن غزل، اندکی متفاوت است. میگوید: جدایی دردیست که دوا و درمانی غیرِ مردن ندارد. مرگ و مردن، آن دردِ دیگر بیدرمان نیست، بلکه خودِ درمان است. به تعبیر خود او در مثنوی، هجران، دردیست که «غیرِ مُردن هیچ فرهنگی دگر» با آن درنمیگیرد، «پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن؟»
به این معنی، بسیار نزدیک است به آنچه ویس به رامین نوشته است! نامه ششم:
پدید آمد مرا دردی ز هجران / که نبود غیر مردن هیچ درمان...
مولانا به ویس و رامین علاقه خاص داشته است و در مثنوی میگوید: «ویس و رامین، خسرو و شیرین بخوان...» و برخی ابیات او را به نوعی تضمین کرده است.
این را هم بیفزاییم که در ضبطهای کهن، جز در یک نسخه، آن «که» ربط در مصراع آغازین نیامده است: «دردیست، غیر مردن، آن را دوا نباشد» که به نظرم در آن معنایی که آوردیم صریحتر است.
همین دیگر..
در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم / با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن...
«و فرمود که یاران ما از این سو میکشند و مولانا شمس الدّین آن جانب میخواند... ناچار رفتنی است.»
Post #157
1.16K
- ❤ 12
- 👍 6