حدیثِ نفسِ کامشاد
«نگران نباش، زبان را دختران انگلیسی یادت میدهند، کافی است به هر یک که میرسی بگویی:
Please put your tongue in my mouth»
و این را مجتبی مینوی به حسن کامشاد میگوید وقتی که او در گیر و دارِ بگیر و ببندهای بعد از کودتای 28 مرداد، به واسطه ابراهیم گلستان، شغلی در دانشگاه کمبریج به عنوان مدرِّس ادبیات فارسی دست و پا میکند و بزنگاه از حبس و گرفتاری نجات مییابد. البته بعید میدانم که کامشاد، مترجم نامدار، زبان انگلیسی را فقط از طریق توصیه مینوی یاد گرفته باشد، دست کم در این خصوص چیزی در خاطراتش نیامده است.
کتاب «حدیث نفس» حسن کامشاد (جلد اوّل)، مشحون از خاطرات جذّاب اوست، در یک دوره پنجاه ساله. وقایعی که شاید فقط یک بار در زندگی بسیاری پیش بیاید و برای او بارها رخ داده است. میخوانی و باور میکنی که سبکِ زندگی او به همچو وقایعی راه داده است. این شیوه زندگی نه «ادیبانه» بوده، چنان که از مدرّس تاریخ وصّاف و قابوسنامه در دانشگاه کمبریج توقع میرفته، نه حتی چندان روشنفکرانه، چنان که از همنشینی با حلقهی خاص نویسندگان و شاعران نوپردازی چون مسکوب و فروغ و سپهری و بسیاری دیگر. بیشتر یک سر سودایی خوشخو و خوشیجوست که با همه اینها نشسته و برخاسته و حظ خود را برده اما راه خود را رفته است. این است که این خاطرات وجهِ ادبی و حتی روشنفکرانه ندارند. کامشاد، نام خود را در حوزه ترجمه، مدیون فعالیتهای خود در سی سال گذشته و پس از مهاجرت از ایران است که البته در این دورهی خاطرات او نیامده تا در جلد دومی باز کامها را خوش کند.
این خاطرات چه هستند؟ از تعقیب و گریز او با قصّاب محله در مراسم ختنهسوران آغاز میشوند تا قصه «الهام» سوالات امتحانی دیپلم، تغییر شوخی شوخی نام فامیلی، حادثه هواپیمایی در مسیر آبادان به مسجد سلیمان، فعالیتهای حزبی، اولین سفر به اروپا و گرسنگی و بیپولی او در رم، دوستیاش با شاهرخ مسکوب، رها کردن این دو توسط رانندهای در کوه و کمر بین شیراز و بوشهر، قصه تلکه شدن او در چند فرودگاه، قضایای دانشگاه کمبریج و خصوصاً روایات متنوع او از اساتید مشهور این دانشگاه که برای هر دوستدار ادبیات کلاسیک ایران که با این اسامی آشناست بسیار خواندنی است. حکایت سفر او به استکهلم و گرفتاریهای آن تا مسایل شغلی او در شرکت نفت و شخصیت دکتر اقبال، قصه خوابماندنش در جزیره بالی از پرواز و نظایر آن...
«چون شکسته میخرد اشکسته باش»، این نکتهایست که از خواندن «حدیث نفس» کامشاد به خاطرت میآید. نویسنده از خود، چهرهای ساده، سهلگیر و در جاهایی حتی آساناندیش ارائه داده است که بیشتر صید بوده تا صیاد، و این البته شیوه خاطرهگویی اوست. دستاوردهای خود را بروز نمیدهد یا آن را خیلی دستکم میگیرد، یا وانمود میکند که آنچه بوده هم «کار بخت است آن، نه جَلدی و دُها». در کتاب با کسی هم درنمیافتد، پنبه کسی را هم نمیزند و حساب ماندهای را هم تسویه نمیکند «زیرا خوش است در گلستان». هیچ جا هم سعی نمیکند نظر خود را به کرسی بنشاند و اصولاً چندان بحث یا نظر ادبی یا غیر ادبی هم در این کتاب نیست. آن حدیث را، با نثری دلنشین، آنگونه نوشته است که هم دوست بخواند و هم آشنا و هم غیر.
کامشاد در کتاب همچنین چهرهای رندگونه دارد به آن معنی که حافظ گوید. از زهد و روی و ریا خبری نیست. نماینده خلق خوزستان و عضو رسمی حزب توده، هیچ ابا ندارد که بگوید بعدها بیشترِ این دغدغههای خود را شسته است تا اگر لازم بوده کمی هم به دربار نزدیک شود. یا این که اگر به عنوان مدیری دولتی در سفرها و ریخت و پاشهای کاری چیزی دست داد، خوش دارد و مغتنم شمارد، یا دلیلی نمیبیند که پنهان کند که چندان دل به کار نمیداده اما از مواهبش برخوردار بوده است. راست است و صمیمی و شاید هم از این رو به دل مینشیند که «در حدیثِ راست، آرامِ دل است».
«حدیث نفس» کامشاد، «حدیث آرزومندی» نیست، بیشتر «حدیث صحبت خوبان و جام باده» است. حدیث یک زندگیست...
حسن کامشاد دیروز درگذشت. یادش گرامی*
* پ.ن.
این یادداشت را دوازده سال پیش، پس از خواندن جلد اوّل کتاب نوشتم (و هنوز جلد دوم نیامده بود). به ظاهر پسندیده بود چون بندی از آن را در آغاز چاپ دوم کتاب آورده بودند. امروز خبر آمد که حسن کامشاد درگذشت. یادش گرامی.
Post #155
4.76K
- ❤ 18
- 👍 4