از فارست گامپ و مثنوی
گویم سخن را بازگو مردی کرم ز آغاز گو
هین بیملولی شرح کن من سخت کند و کودنم
گوید که آن گوش گران بهتر ز هوش دیگران
صد فضل دارد این بر آن کان جا هوا این جا منم
و این ابیات مولانا مرا یاد فارست گامپ میاندازد که هر باری که آن را دیدهام توگویی برگهایی از مثنوی را ورق زدهام.
از جمله آن پر که در ابتدای فیلم میآید و در کنار پای فارست مینشیند و او داستانش را آغاز میکند که «مادرم همیشه میگفت: زندگی مثل یک بسته شکلات میمونه، هیچ وقت نمیدونی، چی گیرت میاد» و به خاطرم میآید «برگِ کاهم پیش تو ای تندباد، من چه دانم که کجا خواهم فتاد؟» و حکایت دل آدمی که «همچون پریست، در بیابانی اسیر صرصریست» گرچه این صرصر هم سرسری نیست و «باد را بادی است کاو میراندش».
این که فارست را کمهوش میدانند و ابله میخوانند. مادرش البته بلاهت را برایش توضیح داده:
stupid is as stupid does
بلاهت را با ضریب هوشی اندازه نمیزنند، که با رفتار میسنجند. به «جنی» میگوید که «اگر من "سخت کُند و کودنم" اما برای تو همسر خوبی میشم». در فارست آن هوش نیست که «صبر و ایثار و سخای نفس و جود، باد داده، کان بُوَد اکسیرِ سود»، بلکه آن بلاهت مبارک است که ستیزهجویی وانهاده، چشم را از غیر و غیرت دوخته، حیلهآموزی رها کرده و آن دل و عقلش را بر صد طم و رم به ظاهر مهم قسمت نکرده است. «احمقیاش بس مبارک احمقیست، که دلش با نور و جانش متّقیست». از این روست که هر بار چون روی به سویی میکند، شاید ناخواسته و نادانسته، به جایی میرسد که «در حسرت آن مُرده، صد عاقل و فرزانه».
دیگر آن سخترویی و پشتگرمی که در اوست. دیگران ملامتش میکنند و نادانش میخوانند که میخواهد به عهدی وفا کند که روزگاری با دوستی از دست رفته داشته است. این که پس از جنگ صاحب قایق شوند و صید میگو کنند! به او میگویند که در این کار سررشتهای ندارد و اصلا این کار پر مشقّت که سودی ندارد، «عقل راه ناامیدی کی رود؟» اما او میرود، چرا که «عشق باشد کان طرف بر سر دود». چون نتیجهای نمیگیرد باز از این ماخولیا دست نمیکشد، «نیست این کار کسی کِش هست کار، که بسوزد گُل بگردد گردِ خار، نادر افتد اهل این ماخولیا، منتظر که روید از آهن گیا!» حتی، بیخبر، نشانی از پشیمانی و پریشانی هم در او نیست که «خود پشیمانی نروید از عدم، چون ببیند گرمی صاحب قدم».
دیگر آن نعلهای باژگونه، «آنچه خوفِ دیگران، آن امنِ اوست». «جنی» از او قول میگیرد که در جنگ شجاعتی به خرج ندهد و به هنگام خطر بگریزد، اما در همین فرار است که همقطارانش را یکی یکی نجات میدهد... یا آنجا که پیشبینی طوفان، همه قایقها را به کنار ساحلِ امن میآورد و بعد همه را در آنجا به هم میکوبد غیر از قایقِ فارست که غافلانه در آن شب تاریک و بیم موج، به ساحل نیامده و گرفتار گرداب هایل است اما فرداست که صیدِ گوهر کند.
باز آن «بیعلتی» که در رفتار اوست. وقتی که برای سه سال متوالی یکسره میدود و دیگران از او میپرسند که آخر در پی چیست؟ چه را تبلیغ میکند؟ «محیط زیست؟ حق زنان؟ صلح جهانی؟...» و او میگوید «هیچی، من فقط میدوم!»، یادآور بیغرضی عاشقان است «بیغرض نبود به گَردِش در جهان، غیر جسم و غیر جان عاشقان»، که چندی و چونی در کار ایشان نیست. آخر «چون ز چونی دَم زند آن کس که شد بی چونِ خویش؟» وقتی هم میایستد، باز در هیچ ایستگاه و مقصدی نیست و دیگران متحیّرند که این چه جای ایستادن است؟ «میزان خود است و موزون خویش».
باز این که فارست آنچه را هم که به دست آورده بیعلت میبخشد و یا دیگران را در آن سهیم میکند «میدهد حق هستیاش بیعلّتی، میسپارد باز بیعلّت فتی...» و این تداعیها و نظیرهها بیش از این است. کوتاه کنیم که این فیلمها کهنه نمیشوند، اگر ندیدهاید...
Post #153
1.35K
- ❤ 20
- 👍 2