رگ رگ است و حلقه حلقه این کلام...
۱، فرّخی سیستانی، یکی از قصاید مشهور خود را اینگونه میآغازد که:
برآمد قیرگون ابری ز روی نیلگون دریا / چو رای عاشقان گردان، چو طبعِ بیدلان شیدا
۲، یک سده بعد، سنایی بر همین وزن و قافیه، آن قصیدهٔ نهنگآسای خود را سروده:
مکن در جسم و جان منزل، که این دون است و آن والا / قدم زین هر دو بیرون نِه، نه آنجا باش و نه اینجا
در همین قصیده نیمبیتی از آن مطلع فرخی را تضمین میکند، در زمینهای چنین متفاوت که:
مگردانم در این عالم ز بیش آزی و کمعقلی / «چو رایِ عاشقان گردان چو طبع بیدلان شیدا»
آنگاه در ادامه از تمنّای روز و شب خود میگوید:
به دل نندیشم از نعمت، نه در دنیا نه در جنّت / همی خواهم به هر ساعت، چه در سرّا چه در ضرّا،
که یارب مر سنایی را سنایی ده تو در حکمت / چنان کز وی به رشک آید روان بوعلی سینا
۳، نیم قرن پس از او، انوری که بر بوعلی سینا غیرت بسیار میورزیده و پاسخهای تند به ناقدان او داده است، همین آرزوی سنایی را تاب نیاورده، و در قطعهای به سنایی تاخته که از چه رو آرزو به اندازه نخواسته، طلبِ بادهٔ ننهاده کرده و «حلقهٔ اقبال ناممکن جنبانده»:
نگر تا حلقهٔ اقبال ناممکن نجنبانی / سلیما! ابلها! لا! بلکه مرحوماً (یا محروماً) و مسکینا
سنایی گرچه از وجه مناجاتی همیگوید / به شعری در، ز حرصِ آنکه یابد دیدهٔ بینا
«که یارب مر سنایی را سنایی ده تو در حکمت / چنان کز وی به رشک آید روان بوعلی سینا»
ولیکن از طریق آرزو پختن خرد داند / که با بخت زمرّد بر نیاید کوششِ مینا
برو جانِ پدر تن در مشیّت ده که دیر افتد / ز یأجوج تمنّا رخنه در سدّ وَ لَوْ شِئْنا...
۴، دو سده بعد امّا حافظ رسیده و حلقهای از آن خطاب و خطوب تند انوری را برگرفته و چنین بر چنبر زلف غزل عاشقانه خود گره زده است:
هواخواه توام جانا و میدانم که میدانی / که هم نادیده میبینی و هم ننوشته میخوانی
تا آنجا که
خیال چنبر زلفش فریبت میدهد حافظ / «نگر تا حلقهٔ اقبال ناممکن نجنبانی»...
.
Post #140
998
- ❤ 19
- 👍 2