داد جاروبی به دستم آن نگار...
فایل صوتی نیم ساعته جالبی شنیدم از مناظره غیرحضوری احمد شاملو و یدالله رؤیایی با سنّتگرایان منتقد شعر نو به سال ۱۳۴۶. چنین مینماید که آن منتقدان دو هفته پیشتر در برنامهٔ تلویزیون ملّی ایران حاضر بودهاند و شعر نو را حدّاکثر نثر نو مبهم و نامفهوم خواندهاند. در این میان رؤیایی در نقد و مواجهه خیلی تندتر از شاملوست خصوصاً که منتقدان شاهد مثال از شعر او آورده بودند! نگاه و زبان تند چپگرای او هم امروزه بیشتر از منظر تاریخ روشنفکری و بحثهای نقد ادبی قابل توجّه است، مانند ارتباط شکل شعر با روبنا و زیربنای جامعه.
نکته جالب دفاع هر دو اینها از «شعریّت» کلام مولاناست که گویا نمایندگان «انجمن پاسداران زبان پارسی»، او را «متفکّر» خواندهاند که از منظر رؤیایی، تخفیف جایگاه مولانا و انکار شاعری اوست. باز این گزارش از منظر تحوّل تاریخی نگاه ادبای معاصر به جایگاه مولانا در ادب هم مهم است، مقام حکمت و عرفان او که هرگز محل بحث نبوده است. رؤیایی میگوید که اینها نمیتوانند وجه حیرتانگیز شعری کلام مولانا را دریابند و برای مثال ارجاع به غزلی میدهد که به واقع منسوب به اوست: «ای مطرب خوش قاقا، تو قیقی و من قوقو...» امّا شاملو مثال بهتری دارد که «آن شعر معروفش را بفرمایید آقا، اجازه بدهید من عرض کنم، بعد توضیح بفرمایید:
داد جاروبی به دستم آن نگار / گفت کز دریا برانگیزان غبار
باز آن جاروب را ز آتش بسوخت / گفت کز آتش تو جاروبی برآر...
و رویایی میافزاید که «ایماژ را ببینید وحشتناکه» که موافقیم، چه تصویر و بلکه تصاویر غریبی... فرای سوررئال!
آنجا توضیح بیشتری نمیدهد.
جاروب چیست؟ ساده نیست! نمادی چند لایه که یک پاسخ هم ندارد و هر چه پیش میرود صورتهای دیگر میگیرد. در این میان، تفاسیر و شروح هم کم راههای دور و معانی غریب تکلّفآمیز نرفتهاند... به نظر من، که بر آن اصرار ندارم، «جاروب» آنجا بیش از همه نماد «زبان» است، بیان و نطق! مولانا چندبار از غبارانگیزی جاروب زبان گفته است:
هین به جاروبِ زبانْ گَردی مکن / چشم را از خَس رهآوردی مکن
و
خمُش ای بلبل جانها که غبار است زبانها / که دل و جانِ سخنها نظرِ یارِ تو دارد
هر چه گوییم مثال و تصویری ناقص و شکسته است منتهی گویا در آغاز غزل میگوید که او زبانی به من داد تا از دریای عدم بگویم، از دریا غباری برانگیزم، امر محال، امّا در آن مقام که «عین اظهار سخن پوشیدن است»، آن غبار برانگیخته، آن جارو را سوزاند و گفت «بر لب دریا خمش کن لبگزان». بعد آن که ثنا گفتن عین ترکِ ثنا میشود، میگوید که اینک آن جاروب را از دریای عدم برآر، در آن مقام که «در او بیحرف میروید کلام»، همچون موج و غرّه دریا که بحر را میپوشاند، امّا خود زبان دریا میشود و باز «ایماژ»های دیگر...
امّا همه این مسیرهای تاویل یا طریق شرحهای کهن را نرفتهاند! دو سال پیش از این مناظره، رضا براهنی در کتاب «طلا در مس»، در همان مقالهای که مولوی را «بزرگترین شاعر جهان» میخواند، تفسیری (فرویدی) از این نماد جارو ارایه داد که واکنش تند زرّین کوب را برانگیخت تا بگوید که «کار پاکان را قیاس از خود مگیر...» 😊
پ.ن.
دستنویس دیوان شاه نعمت الله ولی و شرح و تفسیر او بر این غزل.
فایل صوتی مناظره احمد شاملو و یدالله رویایی درباره شعر نو فارسی
Post #136
1.16K
- ❤ 12
- 👍 2