سعدی، بر درِ سماعخانهٔ مولانا
این کیست این؟ این کیست این؟ که اینگونه، سرمست و نعلین در بغل، کفچه به کف، آتشطلب، به درِ سماعخانهٔ مولانا آمده است؟ این سعدی است که به روایت کاتب این نسخهٔ کهن طیّبات، تحریر ۹۳۴ هجری، از شنیدن آواز شور و غوغای سماع مولانا، آن بیت بوستان را (بالای سر او در تصویر) میخواند که:
نه مطرب که آواز پای ستور / سماع است اگر عشق داری و شور...
در خصوص ارادت سعدی به مولانا و از این رو رفتن به «اقصای روم» برای دیدار «آن مرد پاکیزه بوم»، حکایات افسانهآمیزی آمده و یکی از مشهورترین آنها هم، حکایت افلاکی است در مناقب العارفین که در آن «شیخ سعدی غزلی نو از آنِ حضرت مولانا که در آن ایّام به شیراز برده بودند و خلق به کلّی ربودهٔ آن شده، بنوشت و (به ملک شمس الدّین هندی) ارسال کرد و آن غزل این است:
هر نفس آوازِ عشق میرسد از چپ و راست / ما به فلک می رویم عزمِ تماشا که راست؟ الی آخره...
و در آخر رقعه اعلام کرد که در اقلیم روم پادشاهی مبارکقدوم ظهور کرده است و این از نفحات سرّ اوست که ازین بهتر سخنی نی گفتهاند و نه خواهند گفتن و مرا هوس آن است که به زیارت آن سلطان به دیار روم رَوَم و روم را بر خاک پای مبارک او مالم... و آن بود که عاقبة الامر سعدی به قونیه رسیده به دستبوس آن حضرت مشرّف گشته ملحوظ نظر عنایت مردان شد». چنان که میبینیم، شرح دیدار مثالی (و نه واقعی) این دو به اختصار بیان شده است.
امّا چندی پیش، در جستجو بین برخی دستنویسهای قدیمی، به این نگاره و حکایت لطیف همچنان برساختهٔ به نسبت قدیم برخوردم که گویی تفصیل یا ادامهٔ روایت افلاکی است. آوردن این تصویر و توصیف در پایان طیّبات شیخ، نشان از علاقهٔ خاصّ کاتب، نگارگر یا به واقع سفارشدهنده نسخه به مولانا دارد و در عین حال ممکن است که اصلی قدیمیتر هم داشته باشد. هر چه هست، قصد، بر خلاف برخی حکایات دیگر (۱)، بر وصل این دو سلطان بوده است.
کاتب در پایان طیّبات میگوید که شیخ سعدی «با وجود فیوضات الهی و کمالات نامتناهی ارثی فطری همیشه از اجلّهٔ عرفا و اولیاء حاضر و غایب استمداد معارف و حقایق میفرمودهاند و فواید و مواید ایشان استفاضه مینمودهاند، چنان که روزی بر در خانهٔ سلطان العشّاق و قدوه اهل الاذواق، مولانا جلال الدّین محمّد رومی قدّس الله سرّه میگذشتهاند و آن حضرت با کمال وجد و حال در سماع بودهاند و شعلهٔ آتش عشق و محبّت از فلک اعلی گذشته. پس به طریق ادب و استفاده، کفچهٔ آتش به دست و کفش به زیر بغل نهاده، به دهلیز خانه، آتشجویان و شیء لله گویان ایستادهاند. چون حضرت شاه رومی از این معنی واقف گشتهاند، در اثنای سماع، این غزل به بدیهه در جواب شیخ مصلح الدّین سعدی فرمودهاند:
این کیست این؟ این کیست این؟ شیرین و زیبا آمده / سرمست و نعلین در بغل، در خانه ما آمده
خانه در او حیران شده، اندیشه سرگردان شده / صد عقل و جان اندر پیاش، بیدست و بیپا آمده
آمد به مکر آن لعللب، کفچه به کف، آتشطلب / تا خود که را سوزد عجب آن یار تنها آمده
ای معدنِ آتش بیا، آتش چه میجویی ز ما؟ / ای دود آتشهای تو سودای سرها آمده»
آری، مولانا به سعدی، که خود معدن آتش است، امّا در حجاب و از سر مکری لطیف، به گدایی و طلب آتش آمده است، میگوید: «روپوش چون پوشد تو را؟ ای روی تو شمس الضّحی، ای کُنج خانه از رُخَت چون دشت و صحرا آمده...» (۲)
پ.ن.
۱، همچون غزل سعدی «از جان برون نیامده جانانت آرزوست...» که آن را تعریضی به غزل «بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست» دانستهاند و نیاز به یادداشت مستقلی دارد.
۲، انصاف این است که اگر ما، از منابع و قراین دیگر، ندانیم که این حکایت افسانهآمیز است، چنین مینماید که غزل به راستی به آن مناسبت برساخته پاسخ میدهد حال آن که البته تمامی حکایت و بلکه «شان نزول» بر اساس محتوای آن غزل ساخته شده است. نکته اینجاست که همین معنی را میتوان، و گاه باید، تعمیم داد به بسیاری از مناسبتهای برساختهای که در کتاب افلاکی آمده است. گاه پژوهشگران، شاید از سر اعتماد به این منبع نزدیکتر به اصحاب مولانا، و البته لطف این حکایات، این روایات متعدّد را، از نوع «و این غزل را سرآغاز کرد...»، به دلیل تطابق نسبیشان با مضمون غزل مورد اشاره، گزارشهای تاریخی و معتبر میدانند و بلکه در تفسیر غزلیات از آن بهره میگیرند و چنان که آمد، جای احتیاط است.
Post #133
1.06K
- ❤ 17