مرد یعنی: بغض...
مرد برگشت از تماشا، ناگهان نومیدوار
با دل و دستی شکسته، با صدایی بیقرار
چشم وا کرد آسمان رو به رویش را که دید
دید زیبایی ندارد در نگاهش اعتبار
هیچ و پوچ زندگی را خواند با چشمان خویش
گرچه یک عمری نشست آرام پای انتظار
گاه خود را دید با حال پریشانی که داشت
در میان خاطراتش میکند گشت و گذار
گاهگاهی شعر میخواند برای هیچکس
گاهگاهی با خودش دارد سری ناسازگار
آه از آن زیباییای که نیست سهم جان او
آه از این آیینهای که ماند در بُهت غبار
ناگهان برگشت بی امّا، اگرهایی که هست
بیقراری ماند و مرد و حسرت دنبالهدار
زد ورق تصویر خود را در مسیر یادها
همچنان میخواند با خود، روزگار... ای روزگار...
هقهقی آرام میریزد به روی شانهاش
مرد یعنی: بغض، یعنی: گریهی بی اختیار
شعبان کرمدخت
مهر ۱۴٠۵
بابلسر
کانال شعر من
@karamdokht
Post #3505
35
- 👌 3
- 👍 1