چه پاییزیست....
چه پاییزیست، با بغضی که دارم در گلوی خویش
نمیبینم نسیم تازهای را رو به روی خویش
منم که از میان سنگلاخ درّههای دور
به شکل آب دارم میشوم جاری به جوی خویش
من و بیهوده رفتن در مسیری خالی از آواز
نچیدم در بیابان گل به رنگ آرزوی خویش
پُرم از غربت این کوچهی گم در محاق مِه
نمیبینم هوای تازهای در چارسوی خویش
شکستن همچنان کاریست در قاموس شیدایی
به شکل سنگ گاهی مینشینم بر سبوی خویش
فقط با چشمهای مهربانت حرفها دارم
نگویم با کسی این روزها راز مگوی خویش
به دست آرد مگر آن گوهر یکدانهی خود را
دل من گاهگاهی میزند جَستی به جوی خویش
شعبان کرمدخت
مهر ۱۴٠۵
بابلسر
کانال شعر من
@karamdokht
Post #3501
66
- 👌 2
- 👏 1