جز همین چارپارهی غمگین...
بغض کردی، گریستی آرام
بغض کردی، چه بغض جانکاهی!
بغض کردی، چه بغض سنگینی
سوختی در میانهی آهی
بغض کردی، گریستی آرام
رو به دلتنگی زمانهی خویش
چقدر میبری به اشک پناه
در سکوت غریب خانهی خویش
در دل شب گریستی آرام
رو به ویرانی خودت بسیار
آه از این لحظههای بی حاصل
آه از این روزگار لاکردار
چشم را عاشقانه وا کردی
رو به اشک روان در آیینه
تا به اندوه خود سلام کنی
دست دادی تکان در آیینه
بغض کردی کنار خاطرهها
همهی عمر اینچنین بودی
روزهای تو بیقرار گذشت
همهی شب ستارهچین بودی
بغض مبنای بیقراری توست
بغض تو اتّفاق بود انگار
از غمت حرف میزنی با خویش
با سری روی شانهی دیوار
بغض کردی، گریستی آرام
رو به آیینه، رو به روی خودت
اشک وقتی به راه میافتد
میشوی گرم گفتگوی خودت
به گمانم درست میگویم
بغض تو حرفهای تازهی توست
رنگ تنهایی تو میگوید
اشک تو آشنای تازهی توست
سوختی در میان آتش و آه
ریخت چشم تو بر زمین سیاه
اینکه تصویر تو خراب شدهست
هست دلتنگیت همیشه گواه
در شب جادههای سرگردان
بغض کردی گریستی در باد
این دو را همچنان به یاد بیار
لب شیرین و حسرت فرهاد
رو به دلتنگی خودت کردی
ابر در ابر بیقرار شدی
بر سر و روی خویش باریدی
مثل باران ادامهدار شدی
به همان شکل که خودت گفتی
در سکوت تو ریخت آوازت
در شب آسمان تو گم شد
ذرّه، ذرّه شکوه پروازت
در سکوتت گریستی آرام
به همان شکل که دلت میخواست
بیشتر از خودت بگو با من
مثل تو در جهان کسی تنهاست؟
آن شب رازبار یادت هست؟
نفست بوی بیقراری داشت
در خیال خودت رها بودی
عشق انگار با تو کاری داشت
بغض کردی، گریستی آرام
بغضت آوار شد در آیینه
خواستی تا به روشنی برسی
کار دشوار شد در آیینه
رو به آتش، گریستی آرام
ذرّه، ذرّه نگاه تو میسوخت
در شب آسمان غریبانه
چشم دلتنگ ماه تو میسوخت
چه خراب است کار و بار دلت
چیست در لهجهی شبانهی تو
در مسیر نگاه تو پیداست
راز غمهای شاعرانهی تو
آمدی سمت لحظهی دیدار
با صدایی شکسته در باران
آه از این رفتن آه از این رفتن
کیست مثل تو خسته در باران
رو به تنهاییت غزل خواندی
از غم روزگار میگفتی
مثل شمعی که بیصدا میسوخت
از سکوت مزار میگفتی
از دلت آتشی زبانه کشید
سوخت زیبایی فراوانت
باد غارتگری ز راه آمد
ریخت در گیسوان افشانت
چه شبی بود آن شب بیدار
چشم تو ناگهان چراغ افروخت
در سکوتی که رنگ باران داشت
نفس آشنای تو میسوخت
چشم وا کن، ببین چه میبینی
در مسیری پُر از پریشانی
به تماشای خاطرات برو
با همین چشمهای بارانی
با همین چشمها ادامه بده
جاده را همچنان برو، آرام
تا به دلتنگی خودت برسی
زیر باران بخوان برو، آرام
بغض تو یادگار دلتنگیست
آه از این بغض ناگهانی تو
جز همین چارپارهی غمگین
چه به جا ماند از نشانی تو
شعبان کرمدخت
تابستان ۱۴٠۵
بابلسر
کانال شعر من
@karamdokht
Post #3497
94
- 👍 2
- 🥰 1