گره بگشای از زلف فراوانت در آیینه
که این کافر شود نمنم مسلمانت در آیینه
به شکلی که نمیدانم، میان اینهمه آشوب
دلم را میبری سمت بیابانت در آیینه
تو و زیبایی بسیار، اصلاً اتّفاقی نیست
هزاران چشم میبینم به فرمانت در آیینه
ببند این روزها تقویم را، باید بیفشانی
بهار تازهای را روی دامانت ذر آیینه
صدای بیقرار کیست میپیچد در آوازم
چه میدانم من از پیدا و پنهانت در آیینه
بیا با من بخوان در لحظههای شاد شیدایی
شکوه شعر را از متن دیوانت در آیینه
کدامین دست میخواهد ترا از من جدا سازد
چه چاک است این که مانده بر گریبانت در آیینه
زلیخا وار وقتی میرسی از مصر زیبایی
چه یوسفها که میبینم به زندانت در آیینه
من و حال و هوای خستهای که همچنان دارم
بخوان اندوه را در چشم "شعبانت" در آیینه
شعبان کرمدخت
شهریور ۱۴٠۵
بابلسر
کانال شعر من
@karamdokht
Post #3492
149
- 👌 3
- ❤ 1
- 👏 1