برای اسرائیلیها تجربه ناخوشایندی بود. ارتش اسرائیل به همون وضع قبلی برگشت. این جنگ اما برای اسرائیلیها یک نفع بزرگ داشت: غرب فهمید شوروی سابق در دولتهای مصر، سوریه و به زودی عراق(1958) دست بالا رو دارد و شکست اسرائیل لاجرم به تقویت نفوذ شوروی خواهد انجامید.پایان مطلب رابطه اسرائیل و غرب.
مارشال دوگل، در خشم از تحقیرش در سوئز، تسلیح اسرائیل را شدت بخشید. میراژهای 3 در مقیاس بالا به اسرائیل صادر شدند تا ستون فقرات نیروی هوایی جدیدش باشند، و به برنامه هستهای اسرائیل کمکهای کمابیش کرد. از طرف دیگر بریتانیا و آمریکا هم در حدی پایینتر با ارسال سلاحهایی مثل تانکهای سنتورین و موشکهایهاوک به تجهیز اسرائیل کمک کردند. و سرانجام در ژوئن ۱۹۶۸، اسرائیل که در برابر بسیج عظیم قوای مصر خودش رو تحت تهدید فوری میدید، با حمله پیشدستانهاش به قلمروهای جدید دست پیدا کرد: صحرای سینا، بلندیهای جولان و کرانه باختری رود اردن.
دوگل از این حرکت خوشش نیامد، و دولتهای بعدی فرانسه کمابیش همه با اسرائیل سر لج افتادند، فروش سلاح فرانسوی و حتی فناوری هستهای به دشمنان اسرائیل (عراق، لیبی و سوریه) در دهههای ۱۹۷۰ و تا حدی ۱۹۸۰ چیز رایجی شد.
اما ایالات متحده با درک بسیج عظیم شوروی و بلوک شرق در جهت حمایت از دولتهای بعثی/ناصری، از ۱۹۶۷ به بعد به حامی اساسی اسرائیل تبدیل شد. شروع آمریکایی شدن تجهیزات ارتش اسرائیل ازجمله تحویل تانکهای M-60 و جنگندههای فانتوم F-4 از فردای ۱۹۶۷ شروع شد.
اما این روابط فراز و فرود بسیار داشت. برای مثال، آمریکا برای خارج کردن مصر از بلوک شوروی و مذاکرات کمپ دیوید اسرائیل را برای خروج از صحرای سینا تحت فشار فراوان گذاشت. در مورد سوریه اما، کیسینجر به این اعتقاد رسید اقلیت علوی و حافظ اسد چنین قابلیتی ندارند.
یا وقتی در دهه ۱۹۸۰، ریگان قصد فروش جنگندههای F-15 و آواکسهای E-3 به عربستان سعودی را داشت، لابی اسرائیل در آمریکا تلاش فراوانی برای جلوگیری از این موضوع کرد، که با خشم ریگان و حتی تا حدودی فحاشی رو به رو شد و به نتیجهای نرسید.
با سقوط شوروی سابق در ۱۹۹۱، گروههای چپ گرای فلسطینی کمکم به فاز مذاکره با اسرائیل نزدیک شدند، که با تشویق آمریکا و فشار به اسرائیل برای پذیرش رو به رو شد. حاصل این مذاکرات، دولت خودگردان فلسطینی و البته ترور اسحاق رابین توسط جناحهای تندرو یهودی شد.
برتری اساسی اسرائیل در منطقه، این بود که از ۱۹۴۵ تا کنون، غرب هیچ گاه در جهان عرب متحدان مهم و قابل اتکایی پیدا نکرد. متحدان غرب نشان دادند به راحتی امکان سرنگون شدنشان هست (مصر 2011، ایران 1979 و....) و اسلام گرایان همیشه یک تهدید دائمی میمانند.
طبیعتا سیاستمداران غربی اسرائیل را که اکنون جزیی از تمدن غربی و متحد قابل اعتماد به شمار میرود در چنین شرایطی تحت فشار مضاعف نخواهند گذاشت، خاصه که بنیادگرایان اسلامی همیشه مترصد چنین فرصتی هستند و ماجرای اسرائیل را به قلب تفکرشان (بدون مبنای تاریخی و منطقی) تبدیل کردهاند. اسرائیل برای آنها نه مساله یهود و اسلام، که نماد تمدن غربی و هدف اساسی در هر مبارزه و مقابله با ارزشهای غربی بوده و خواهد بود.
حالا چون به محض اینکه حرف اسرائیل و انگلیس که میشود، فوری حرف «بیانیه بالفور» پیش کشیده میشود، اجازه دهید موجز و خلاصه به آن بپردازیم.
دولت بریتانیا اعلامیه بالفور را در ۱۹۱۷ صادر کرد. بیانیهای کوتاه و بسیار مبهم در حمایت از ایجاد «یک خانه ملی برای مردم یهود» در فلسطین، با اگر و اما که حقوق غیریهودیان ضایع نشود. بیانیهای که فقط برای ارضای یهودیان پولدار و بانفوذ انگلیس (و در راس آنها روتشیلد) صادر شد (بخوانید به دلیل اصرار آنها و تلاش برای راحت شدن از غر زدن مداوم آنها)، و احتمالاً هیچکس گمان نمیکرد اهمیت خاصی داشته باشد. صهیونیستهای از دههها قبل همه جا و در نزد همه دولتها لابی و اصرار والحاح میکردند برای پشتیبانی از چنین چیزی. آنها حتی پیش سلطان وقت عثمانی، سلطان عبدالحمید دوم، هم رفتند تا رضایتش را بجویند.
هیچ دلیل تاریخی بر این وجود ندارد که دولت انگلیس در هیچ برههای فعالانه به دنبال ایجاد کشور اسرائیل بود یا توطئه آن را در سر میپرورد. در حقیقت، یهودستیزی اروپاییهای شرقی و بعداً هیتلر در آلمان کمک بسیار زیادتری به ایجاد اسرائیل کرد تا هر گونه «کمک غربیها».
تاریخ را از لنز تئوریهای توطئه نخوانید. داییجان ناپلئون هم نباشید!