مذاکره برای چه؟ نقد منطق «اتمام حجت»
ایران بار دیگر در حال مذاکره است؛ آن هم نه در شرایط عادی، بلکه در وضعیتی که فاصله میان دیپلماسی و بازگشت به رویارویی نظامی بسیار کم شده است. دقیقاً به همین دلیل میخواهم به مصاحبهای برگردم که چند ماه از انتشار آن گذشته است: گفتوگوی عباس عراقچی با جواد موگویی در برنامه «ماجرای جنگ». نه برای بازخوانی همه جزئیات جنگ و نه برای نقد شخص وزیر خارجه، بلکه به خاطر یک عبارت که به نظرم چیزی فراتر از یک انتخاب واژگانی است و بخشی از نوع نگاه ما به دیپلماسی را آشکار میکند: «اتمام حجت».
عراقچی در آن گفتوگو توضیح میدهد که جمعبندی این بوده است که مذاکره آغاز شود، «عمدتاً برای اتمام حجت»، تا بعدها کسی نگوید اگر مذاکره کرده بودید جنگ نمیشد. در همان روایت تأکید میکند که نیروهای نظامی و خود او احتمال جنگ را بسیار بالا میدانستند، اما در عین حال اگر حتی احتمال اندکی وجود داشت که طرف مقابل از بعضی مطالبات خود عقب بنشیند، باید آن امکان را امتحان کرد. این تعبیر بعدها در کانال رسمی وزارت خارجه نیز بازنشر شد. من با بخش دوم این استدلال مسئلهای ندارم. برعکس، اگر حتی ده درصد احتمال وجود داشته باشد که بتوان از جنگ جلوگیری کرد، مذاکره باید انجام شود. جنگ پرهزینهترین ابزار سیاست خارجی است و دولتی که امکان تأمین منافع خود را با هزینه کمتر دارد، نمیتواند صرفاً به دلیل بدبینی به طرف مقابل دیپلماسی را کنار بگذارد. مسئله درست از جایی آغاز میشود که «مذاکره برای تغییر نتیجه» با «مذاکره برای اتمام حجت» درهم میآمیزد.
این دو در ظاهر به هم نزدیکاند، اما از دو منطق کاملاً متفاوت میآیند. وقتی مذاکره را ابزاری برای تغییر نتیجه میدانیم، پرسش این است که چگونه میتوان با آن احتمال جنگ را کاهش داد، زمان خرید، یک اهرم را حفظ کرد، طرف مقابل را وادار به تغییر رفتار کرد یا به توافقی رسید که بخشی از منافع کشور را تأمین کند. اما وقتی مفهوم «اتمام حجت» وارد میشود، مرکز ثقل پرسش آرامآرام جابهجا میشود: آیا کاری کردهایم که بعدها بتوانیم بگوییم تقصیر ما نبود؟ آیا میتوانیم به افکار عمومی داخلی و خارجی نشان دهیم که ما تلاش خودمان را کردیم؟
همین جابهجایی به ظاهر کوچک میتواند در سیاست خارجی بسیار پرهزینه باشد. سیاست خارجی عرصه رفع تکلیف نیست و مذاکره هم جلسهای نیست که دولت در آن حاضر شود تا بعداً در برابر مردم یا تاریخ بگوید: ما رفتیم، پیشنهاد دادیم، آنها نپذیرفتند، پس حجت تمام است. شاید چنین روایتی از نظر سیاسی یا اخلاقی آرامشبخش باشد، اما معیار مناسبی برای ارزیابی سیاست خارجی نیست. معیار باید این باشد که آن مذاکره در جهان واقعی چه تغییری ایجاد کرده است. اگر هدف جلوگیری از جنگ بوده، باید پرسید آیا احتمال جنگ کمتر شده است. اگر هدف خریدن زمان بوده، باید دید آن زمان به چه چیزی تبدیل شده است. اگر هدف تقویت موقعیت چانهزنی بوده، باید سنجید ایران پس از مذاکره با اهرم بیشتری از میز بلند شده یا با اهرم کمتر. حتی اگر توافق ناممکن بوده، مذاکره باید دستکم به فهم بهتر طرف مقابل، شکاف انداختن در ائتلاف او یا آمادهتر شدن کشور برای سناریوی شکست کمک کرده باشد. اگر همان احتمال ده درصدی که عراقچی از آن سخن میگوید واقعی بوده، وظیفه دستگاه دیپلماسی صرفاً این نبوده که آن ده درصد را «امتحان» کند؛ مسئله این بوده که چگونه میتوان آن را به بیست یا سی درصد رساند.
البته افکار عمومی بیاهمیت نیست. اینکه مردم ایران یا جامعه جهانی بدانند کدام طرف آماده مذاکره بوده و چه کسی راه دیپلماسی را بسته، بخشی از رقابت سیاسی است و مشروعیت بینالمللی نیز میتواند خود یک منبع قدرت باشد. مشکل از جایی آغاز میشود که افکار عمومی به مخاطب اصلی مذاکره تبدیل شود. شما ممکن است به جامعه خود بگویید برای اتمام حجت به مذاکره رفتیم، اما طرف مقابل رفتار شما را با چنین مفاهیمی تحلیل نمیکند. او زمان درخواست مذاکره، میزان اصرار شما بر ادامه آن، پیشنهادهایی را که مطرح میکنید، خطوط قرمزی را که جابهجا میکنید و هزینهای را که از شکست گفتوگو متحمل میشوید کنار هم میگذارد و از آنها درباره میزان نیاز، قدرت و تحمل شما اطلاعات استخراج میکند. آنچه در تهران «اتمام حجت» نامیده میشود، ممکن است در سوی دیگر میز معنای کاملاً متفاوتی پیدا کند.
اما تجربه مذاکرات پیش از جنگ، مشکل دیگری را نیز نشان میدهد که شاید مهمتر باشد. خطر منطق اتمام حجت فقط این نیست که هدف مذاکره را از نتیجه به رفع مسئولیت منتقل میکند؛ خودِ وجود یک فرایند دیپلماتیک میتواند تصویری از واقعیت بسازد که هم بر افکار عمومی و هم، به درجات مختلف، بر محاسبات تصمیمگیرندگان اثر بگذارد.
در هفتههای منتهی به حمله، دو تصویر بهطور همزمان در برابر جامعه ایران قرار داشت. یک تصویر، تصویر دیپلماسی بود.
Post #1109
2.52K
- ❤ 17
- 👍 8
- 👎 1